پارت : ۸۸
۱۶ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۲۱:۱۲
شب بود.
هوا سرد،
بارون آروم روی شیشههای عمارت میبارید.
یوری با لباس مشکی،
موهای باز،
و چشمهایی که هنوز طعم بوسهی تهیونگ رو داشتن،
توی سالن ایستاده بود.
تهیونگ، با کت بلند،
کلید بوگاتی رو چرخوند،
و گفت:
ــ میرم سیگار بخرم.
تموم شده.
زود برمیگردم.
یوری جلو رفت،
دستش رو گذاشت روی سینهی تهیونگ،
و گفت:
+ اگه دیر کردی،
من منتظر میمونم.
مثل همیشه.
تهیونگ لبخند زد،
ولی اون لبخند،
یه چیزی توش بود—
یه لرزش،
یه خداحافظی بیصدا.
یوری خم شد،
و لبهاش رو محکم روی لبهای تهیونگ گذاشت.
نه از میل،
از ترس.
از اینکه شاید این آخرین بوسه باشه.
تهیونگ رفت.
بوگاتی توی شب گم شد.
یوری برگشت داخل.
نشست روی مبل،
با لیوان شراب،
با سکوت.
و بعد،
ایمیل اومد.
صفحهی لپتاپ روشن شد.
فرستنده: Tzar.Siberia@shadow.ru
موضوع: "ما توی راهیم."
متن ایمیل:
> «تهیونگ دیگه برنمیگرده.
> ما از رله برداشتیمش.
> تو، لاوندر،
> آخرین مانعی.
> وقتی تو حذف بشی،
> سلطنت ما کامل میشه.
> مکعب فلزی،
> فقط یه جعبهی خالیه.
> آماده باش.
> چون فردا،
> ما میرسیم.»
یوری نفسش برید.
نه از ترس،
از خشم.
بلند شد،
رفت سمت اتاق زیرزمین،
در مکعب فلزی رو باز کرد،
و گفت:
اونا فکر میکنن من فقط یه زنم.
ولی من،
یه ارتشم.
با قلب،
با زخم،
با خشم.
---
۱۷ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۰۱:۲۰
همه اعضا جمع شدن.
توی زیرگذر قدیمی،
کنار کارخونهی متروکه.
نور کم،
سکوت سنگین،
و یوری،
وسط جمع،
با صدایی که میلرزوند.
+ اونا تهیونگ رو گرفتن.
ولی منو هنوز نه.
و تا وقتی نفس میکشم،
هیچ تزار لعنتیای سلطنت نمیکنه.
جونگکوک گفت:
ــ «اگه قراره بمیریم،
بذار با افتخار باشه.
نه توی سایه،
وسط نور.»
جین گفت:
ــ «من رمزهای سرورشون رو شکستم.
اونا فقط یه اسم دارن،
نه قدرت.»
جیهوپ گفت:
ــ «من سیستمشون رو از داخل منفجر میکنم.
با یه کد،
با یه لبخند.»
نامجون گفت:
ــ «اگه زخمی شدین،
من اینجام.
ولی اگه مردین،
حداقل بدونین که برای عشق مردین.»
جیمین گفت:
ــ «نقشه سادهست.
ولی ما پیچیدهایم.
و این،
برتری ماست.»
یونگی گفت:
ــ «قایق فرار آمادهست.
ولی من ترجیح میدم بمونم.
چون اینجا،
جاییه که باید تموم بشه.»
+ و من،
اگه فردا کشته بشم،
بدونین که تهیونگ،
آخرین بوسهم بود.
و شما،
آخرین خانوادهم.
______
دو روز بعد از آن صبح آرام،
ایمیلی رسید که بوی جنگ میداد.
فرستنده: Tzar.Siberia@shadow.ru
موضوع: "ملکه باید سقوط کند"
> «لاوندر،
> ما در راهیم.
> مکعب فلزی باید نابود شود.
> تو، قدرتمندترین مافیای جهان،
> آخرین مانع ما برای سلطنت جهانی هستی.
> وقتی تو حذف شوی،
> پر کردن جای تو آسان است.
> آماده باش.
> فردا، سایههایت را دفن خواهیم کرد.»
یوری ایمیل را بست.
چشمهایش سرد شد.
ــ «اونا فکر میکنن من فقط یه زنم… ولی من، یه ارتشم.»
---
پیامها به سراسر دنیا فرستاده شد.
از ژاپن، لیتوانی، فرانسه، آرژانتین…
هرکس که روزی نام یوری را با احترام شنیده بود،
به کره آمد.
زیرگذر قدیمی و ناتمام،
با سقفهای نمور و دیوارهای ترکخورده،
کنار یک کارخونه متروکه،
به پادگان سایهها تبدیل شد.
تمرینها بیوقفه بود:
صدای شلیک،
صدای فریاد فرمانها،
و بوی باروتی که در هوا میپیچید.
یوری، با کت بلند و موهای بسته،
وسط سالن ایستاده بود.
+ تزار باید از رله برداشته بشه.
ما اینجا نیومدیم که زنده بمونیم،
ما اینجا اومدیم که تمومش کنیم.
---
۱۹ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۰۴:۰۰
یک روز مانده به موعود،
همه اعضای اصلی مکعب فلزی دور میز جمع شدند.
جونگکوک، جین، جیهوپ، نامجون، جیمین، یونگی…
و جای خالی تهیونگ..
هرکدام با تخصصی که میتوانست جنگ را برنده کند.
جونگکوک:
ــ «اینبار، نه برای پول، نه برای قدرت… برای لاوندر.»
جین:
ــ «رمزهای ارتباطیشون رو شکستم.
فردا، کور و کر میان وسط ما.»
جیهوپ:
ــ «سیستم امنیتیشون رو از داخل منفجر میکنم.
یه کد، یه لبخند، و همهچی میره رو هوا.»
نامجون:
ــ «من اینجام که هر زخمی رو ببندم…
ولی اگه مردیم، بدونین که برای عشق مردیم.»
جیمین:
ــ «نقشه سادهست… ولی ما پیچیدهایم.
و این، برتری ماست.»
یونگی:
ــ «قایق فرار آمادهست… ولی من ترجیح میدم بمونم.
چون اینجا، جاییه که باید تموم بشه.»
یوری به همه نگاه کرد.
+ فردا، پوزه تزار رو به خاک میمالیم.
بعدش… مافیا بودن رو کمخطرتر میکنیم.
شاید حتی… زندگی کنیم.
شب بود.
هوا سرد،
بارون آروم روی شیشههای عمارت میبارید.
یوری با لباس مشکی،
موهای باز،
و چشمهایی که هنوز طعم بوسهی تهیونگ رو داشتن،
توی سالن ایستاده بود.
تهیونگ، با کت بلند،
کلید بوگاتی رو چرخوند،
و گفت:
ــ میرم سیگار بخرم.
تموم شده.
زود برمیگردم.
یوری جلو رفت،
دستش رو گذاشت روی سینهی تهیونگ،
و گفت:
+ اگه دیر کردی،
من منتظر میمونم.
مثل همیشه.
تهیونگ لبخند زد،
ولی اون لبخند،
یه چیزی توش بود—
یه لرزش،
یه خداحافظی بیصدا.
یوری خم شد،
و لبهاش رو محکم روی لبهای تهیونگ گذاشت.
نه از میل،
از ترس.
از اینکه شاید این آخرین بوسه باشه.
تهیونگ رفت.
بوگاتی توی شب گم شد.
یوری برگشت داخل.
نشست روی مبل،
با لیوان شراب،
با سکوت.
و بعد،
ایمیل اومد.
صفحهی لپتاپ روشن شد.
فرستنده: Tzar.Siberia@shadow.ru
موضوع: "ما توی راهیم."
متن ایمیل:
> «تهیونگ دیگه برنمیگرده.
> ما از رله برداشتیمش.
> تو، لاوندر،
> آخرین مانعی.
> وقتی تو حذف بشی،
> سلطنت ما کامل میشه.
> مکعب فلزی،
> فقط یه جعبهی خالیه.
> آماده باش.
> چون فردا،
> ما میرسیم.»
یوری نفسش برید.
نه از ترس،
از خشم.
بلند شد،
رفت سمت اتاق زیرزمین،
در مکعب فلزی رو باز کرد،
و گفت:
اونا فکر میکنن من فقط یه زنم.
ولی من،
یه ارتشم.
با قلب،
با زخم،
با خشم.
---
۱۷ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۰۱:۲۰
همه اعضا جمع شدن.
توی زیرگذر قدیمی،
کنار کارخونهی متروکه.
نور کم،
سکوت سنگین،
و یوری،
وسط جمع،
با صدایی که میلرزوند.
+ اونا تهیونگ رو گرفتن.
ولی منو هنوز نه.
و تا وقتی نفس میکشم،
هیچ تزار لعنتیای سلطنت نمیکنه.
جونگکوک گفت:
ــ «اگه قراره بمیریم،
بذار با افتخار باشه.
نه توی سایه،
وسط نور.»
جین گفت:
ــ «من رمزهای سرورشون رو شکستم.
اونا فقط یه اسم دارن،
نه قدرت.»
جیهوپ گفت:
ــ «من سیستمشون رو از داخل منفجر میکنم.
با یه کد،
با یه لبخند.»
نامجون گفت:
ــ «اگه زخمی شدین،
من اینجام.
ولی اگه مردین،
حداقل بدونین که برای عشق مردین.»
جیمین گفت:
ــ «نقشه سادهست.
ولی ما پیچیدهایم.
و این،
برتری ماست.»
یونگی گفت:
ــ «قایق فرار آمادهست.
ولی من ترجیح میدم بمونم.
چون اینجا،
جاییه که باید تموم بشه.»
+ و من،
اگه فردا کشته بشم،
بدونین که تهیونگ،
آخرین بوسهم بود.
و شما،
آخرین خانوادهم.
______
دو روز بعد از آن صبح آرام،
ایمیلی رسید که بوی جنگ میداد.
فرستنده: Tzar.Siberia@shadow.ru
موضوع: "ملکه باید سقوط کند"
> «لاوندر،
> ما در راهیم.
> مکعب فلزی باید نابود شود.
> تو، قدرتمندترین مافیای جهان،
> آخرین مانع ما برای سلطنت جهانی هستی.
> وقتی تو حذف شوی،
> پر کردن جای تو آسان است.
> آماده باش.
> فردا، سایههایت را دفن خواهیم کرد.»
یوری ایمیل را بست.
چشمهایش سرد شد.
ــ «اونا فکر میکنن من فقط یه زنم… ولی من، یه ارتشم.»
---
پیامها به سراسر دنیا فرستاده شد.
از ژاپن، لیتوانی، فرانسه، آرژانتین…
هرکس که روزی نام یوری را با احترام شنیده بود،
به کره آمد.
زیرگذر قدیمی و ناتمام،
با سقفهای نمور و دیوارهای ترکخورده،
کنار یک کارخونه متروکه،
به پادگان سایهها تبدیل شد.
تمرینها بیوقفه بود:
صدای شلیک،
صدای فریاد فرمانها،
و بوی باروتی که در هوا میپیچید.
یوری، با کت بلند و موهای بسته،
وسط سالن ایستاده بود.
+ تزار باید از رله برداشته بشه.
ما اینجا نیومدیم که زنده بمونیم،
ما اینجا اومدیم که تمومش کنیم.
---
۱۹ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۰۴:۰۰
یک روز مانده به موعود،
همه اعضای اصلی مکعب فلزی دور میز جمع شدند.
جونگکوک، جین، جیهوپ، نامجون، جیمین، یونگی…
و جای خالی تهیونگ..
هرکدام با تخصصی که میتوانست جنگ را برنده کند.
جونگکوک:
ــ «اینبار، نه برای پول، نه برای قدرت… برای لاوندر.»
جین:
ــ «رمزهای ارتباطیشون رو شکستم.
فردا، کور و کر میان وسط ما.»
جیهوپ:
ــ «سیستم امنیتیشون رو از داخل منفجر میکنم.
یه کد، یه لبخند، و همهچی میره رو هوا.»
نامجون:
ــ «من اینجام که هر زخمی رو ببندم…
ولی اگه مردیم، بدونین که برای عشق مردیم.»
جیمین:
ــ «نقشه سادهست… ولی ما پیچیدهایم.
و این، برتری ماست.»
یونگی:
ــ «قایق فرار آمادهست… ولی من ترجیح میدم بمونم.
چون اینجا، جاییه که باید تموم بشه.»
یوری به همه نگاه کرد.
+ فردا، پوزه تزار رو به خاک میمالیم.
بعدش… مافیا بودن رو کمخطرتر میکنیم.
شاید حتی… زندگی کنیم.
- ۳.۱k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط