فصل پنچم:
فصل پنچم:
-ایلیا، دیوونه چرا میری جاده اصلی؟
همینطور هم با صدای بلند میخندیدم، زیگ زاک میرفت واز یبن ماشینا لایی میکشید وبا هیجان داد میزد: خدا یا ممنونتم
حالا خارج از شهر بودیم ومن از این بی قیدی لذت میبردم، ایلیا هم دست کمی از من نداشت، خوشبختی یعنی چی؟
در حالی که لبخند واسه لحظه ای از لبهام نمیرفت دوباره گفتم: ایلیا پلیس ببینه گیر میده میبینه اعتبارت تموم شده ها!
ایلیا میخندید: پلیس کجا بوده عشقم؟
سر یکی از بریدگی ها با سرعت رفت تو لاین خلاف، یه خورده دلم شور افتاد ولی همچنان ذوق داشتم، با خنده به لباسم نگاه کردم وگفتم: برگردیم هنگامه منو میکشه!
ایلیا با همون هیجان که سرعتش زیاد وزیاد تر میشد: کسی جرات نداره به شقایق من چپ نگاه کنه!
تریلی با سرعت به سمتمون میومد، دستمو گذاشتم رو فرمون: ایلیا تریلی!
ایلیا با خنده به من نگاه کرد: به همین زودی جازدی!
سرمو تکون دادم: نه آقای خودم.
یه خورده مونده بود با تریلی شاخ به شاخ بشیم فرمونو به سمت چپ چرخوند ودر همین حال هم با خنده گفت: حال کردی دست فرمونو!
یهو یه آیه آشنا تو ذهنم مرور شد:وَ لَواَنَ اهلَ القُری ....یه ۴۰۵ به رنگ بژ از پشت تریلی اومد جلو: ایلیا ماشین، ایلیا واسه ثانیه ای توی شوک بود وقتی فرمونو به سمت چپ گرفت، متوجه شدم که ۴۰۵ هم به سمت چپ پیچید و واسه هر عکس العمل دیگه ای دیر شده بود، هردو دستمو روی چشمام گذاشتمو نفسمو حبس کردم؛چرخش ماشینو حس میکردم وصدای وحشتناکی وبعدش سرم که کوبیده شد به جایی، و متوقف شدن ماشین، دستامو از روی چشمم برداشتم، کمی بالاتر از خط ابروم میسوخت وخون از روی پیشونیم راه گرفته بود ومیریخت جلوی لباسم البته خیلی شدتش کم بود، به سمت چپم نگاه کردم، ایلیا به روبرو خیره شده بود وتوی شوک بود، دستمو روی شونه اش گذاشتم وتکونش دادم: ایلیا خوبی؟
ایلیا به من نگاه کرد ودستشو روی صورتم گذاشت: تو خوبی شقایقم؟
اما قبل از اینکه جواب بدم توجه هردومون به روبرو جلب شد، پژو۴۰۵ تقریباً تو دویست متری ما متوقف شده بود ومعلوم بود یه دور چرخیده چون سقفش رفته بود داخل، ایلیا سریع پیاده شد وبه سمت ماشین رفت، من هم پیاده شدم واز دور نگاه میکردم،یه زن ومرد جوون توی ماشین بودن که صورت هردوشون غرق خون بود،ایلیا در طرف راننده رو باز کرد ومرد رو کشید بیرون وکنار من روی زمین درازش کرد، من این صحنه ها رو قبلاً دیدم، نگاهی به لباسم انداختم که حالا تاپم و مقداری از دامنم هم خونی شده بود، به صورت مرد جوان که با بهت به من خیره شده بود نگاه کردم، سرش شکسته بود ودستش هم از ساعد خم شده وشکسته بود با دیدن دستش مو به تنم سیخ شد، رو به اون گفتم: آقا حالتون خوبه؟
گردنش شل شد واز حال رفت، حدسم درست بود، خواب که به حقیقت پیوسته بود این مرد رو توی خواب دیدم؛ حتی ته ریشش رو به یادم میاد، ایلیا به سمتم اومد ودستم رو گرفت: بیا بریم شقایق
با تعجب گفتم: پس خانومه چی!
ایلیا که معلوم بود خودشو به زور نگه داشته: گیر کرده نمیتونم در بیارمش،
هاج و واج نگاهش میکردم، دستمو باز هم کشید، دیدم مردمی که اطراف جاده مغازه داشتن، آروم به سمت ما سرازیر شده واز مغازه ها خارج شده بودن،ایلیا داد کشید: شقایق بشین
و درو باز کرد ومنو پرت کرد روی صندلی ودر روبست، دامن لباسم موند لای در، درو باز کردم ولباسمو داخل کشیدم وایلیا به محض سوار شدن باز هم به سرعت به حرکت در اومد.هنوز فاصله چندانی نگرفته بودیم که صدای انفجار به گوش رسید،هر دو به پشت سر نگاه کردیم، پژو آتش گرفته بود ومردم با دهانی باز نظاره گر ماشین وفرار ما بودند، تنها صدایی که از هنجره ام خارج شد یه ایلیای نامفهوم بود که باعث شد ایلیا پاشو محکمتر روی پدال گاز فشار بده.
یک راست به سمت خونه روند، چنان سرعتمون زیاد بود که حتی نفس کشیدنمو یادم رفته بود،حالم از خودم به هم میخورد.از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو باز کرد ودوباره توی ماشین نشست وقتی میخواست در ماشین رو ببنده نمیدونم چجوری شد که دستش لای در موند، دلم براش ضعف کرد،وقتی ماشینو توی حیاط پارک کرد و رفت که در حیاط رو ببنده من هم آهسته از ماشین پیاده شدم، اونقدر خودم توی بهت وناباوری بودم که دیگه توانی برای دلداری دادنش نداشتم؛ کنار ماشین ایستادم وبهش نگاه میکردم، در حیاط رو که بست همونجا پشت به در تکیه داد وسُر خورد و روی زمین نشست وسرشو بین دستهاش گرفت و واسه چند ثانیه به همین حالت موند،آهسته به سمتش رفتم وکنارش نشستم ودستمو روی سرش کشیدم: ایلیا؟
سرشو بلند کرد، چشماش خیس اشک بود، چشمهاش شبیه به گُل شده بود: یک گل سبز رنگ که برگهاش به رنگ قرمز بودن وگل رو احاطه کرده بودن، بغضم شکست وزدم زیر گریه وسرش رو بغل کردم، اون هم حالا با صدای بلند گریه میکرد: من چیکار کردم شقایق؟ من آدم کشتم!
سرمو تکون دادم: نه ایلیا! تو از
-ایلیا، دیوونه چرا میری جاده اصلی؟
همینطور هم با صدای بلند میخندیدم، زیگ زاک میرفت واز یبن ماشینا لایی میکشید وبا هیجان داد میزد: خدا یا ممنونتم
حالا خارج از شهر بودیم ومن از این بی قیدی لذت میبردم، ایلیا هم دست کمی از من نداشت، خوشبختی یعنی چی؟
در حالی که لبخند واسه لحظه ای از لبهام نمیرفت دوباره گفتم: ایلیا پلیس ببینه گیر میده میبینه اعتبارت تموم شده ها!
ایلیا میخندید: پلیس کجا بوده عشقم؟
سر یکی از بریدگی ها با سرعت رفت تو لاین خلاف، یه خورده دلم شور افتاد ولی همچنان ذوق داشتم، با خنده به لباسم نگاه کردم وگفتم: برگردیم هنگامه منو میکشه!
ایلیا با همون هیجان که سرعتش زیاد وزیاد تر میشد: کسی جرات نداره به شقایق من چپ نگاه کنه!
تریلی با سرعت به سمتمون میومد، دستمو گذاشتم رو فرمون: ایلیا تریلی!
ایلیا با خنده به من نگاه کرد: به همین زودی جازدی!
سرمو تکون دادم: نه آقای خودم.
یه خورده مونده بود با تریلی شاخ به شاخ بشیم فرمونو به سمت چپ چرخوند ودر همین حال هم با خنده گفت: حال کردی دست فرمونو!
یهو یه آیه آشنا تو ذهنم مرور شد:وَ لَواَنَ اهلَ القُری ....یه ۴۰۵ به رنگ بژ از پشت تریلی اومد جلو: ایلیا ماشین، ایلیا واسه ثانیه ای توی شوک بود وقتی فرمونو به سمت چپ گرفت، متوجه شدم که ۴۰۵ هم به سمت چپ پیچید و واسه هر عکس العمل دیگه ای دیر شده بود، هردو دستمو روی چشمام گذاشتمو نفسمو حبس کردم؛چرخش ماشینو حس میکردم وصدای وحشتناکی وبعدش سرم که کوبیده شد به جایی، و متوقف شدن ماشین، دستامو از روی چشمم برداشتم، کمی بالاتر از خط ابروم میسوخت وخون از روی پیشونیم راه گرفته بود ومیریخت جلوی لباسم البته خیلی شدتش کم بود، به سمت چپم نگاه کردم، ایلیا به روبرو خیره شده بود وتوی شوک بود، دستمو روی شونه اش گذاشتم وتکونش دادم: ایلیا خوبی؟
ایلیا به من نگاه کرد ودستشو روی صورتم گذاشت: تو خوبی شقایقم؟
اما قبل از اینکه جواب بدم توجه هردومون به روبرو جلب شد، پژو۴۰۵ تقریباً تو دویست متری ما متوقف شده بود ومعلوم بود یه دور چرخیده چون سقفش رفته بود داخل، ایلیا سریع پیاده شد وبه سمت ماشین رفت، من هم پیاده شدم واز دور نگاه میکردم،یه زن ومرد جوون توی ماشین بودن که صورت هردوشون غرق خون بود،ایلیا در طرف راننده رو باز کرد ومرد رو کشید بیرون وکنار من روی زمین درازش کرد، من این صحنه ها رو قبلاً دیدم، نگاهی به لباسم انداختم که حالا تاپم و مقداری از دامنم هم خونی شده بود، به صورت مرد جوان که با بهت به من خیره شده بود نگاه کردم، سرش شکسته بود ودستش هم از ساعد خم شده وشکسته بود با دیدن دستش مو به تنم سیخ شد، رو به اون گفتم: آقا حالتون خوبه؟
گردنش شل شد واز حال رفت، حدسم درست بود، خواب که به حقیقت پیوسته بود این مرد رو توی خواب دیدم؛ حتی ته ریشش رو به یادم میاد، ایلیا به سمتم اومد ودستم رو گرفت: بیا بریم شقایق
با تعجب گفتم: پس خانومه چی!
ایلیا که معلوم بود خودشو به زور نگه داشته: گیر کرده نمیتونم در بیارمش،
هاج و واج نگاهش میکردم، دستمو باز هم کشید، دیدم مردمی که اطراف جاده مغازه داشتن، آروم به سمت ما سرازیر شده واز مغازه ها خارج شده بودن،ایلیا داد کشید: شقایق بشین
و درو باز کرد ومنو پرت کرد روی صندلی ودر روبست، دامن لباسم موند لای در، درو باز کردم ولباسمو داخل کشیدم وایلیا به محض سوار شدن باز هم به سرعت به حرکت در اومد.هنوز فاصله چندانی نگرفته بودیم که صدای انفجار به گوش رسید،هر دو به پشت سر نگاه کردیم، پژو آتش گرفته بود ومردم با دهانی باز نظاره گر ماشین وفرار ما بودند، تنها صدایی که از هنجره ام خارج شد یه ایلیای نامفهوم بود که باعث شد ایلیا پاشو محکمتر روی پدال گاز فشار بده.
یک راست به سمت خونه روند، چنان سرعتمون زیاد بود که حتی نفس کشیدنمو یادم رفته بود،حالم از خودم به هم میخورد.از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو باز کرد ودوباره توی ماشین نشست وقتی میخواست در ماشین رو ببنده نمیدونم چجوری شد که دستش لای در موند، دلم براش ضعف کرد،وقتی ماشینو توی حیاط پارک کرد و رفت که در حیاط رو ببنده من هم آهسته از ماشین پیاده شدم، اونقدر خودم توی بهت وناباوری بودم که دیگه توانی برای دلداری دادنش نداشتم؛ کنار ماشین ایستادم وبهش نگاه میکردم، در حیاط رو که بست همونجا پشت به در تکیه داد وسُر خورد و روی زمین نشست وسرشو بین دستهاش گرفت و واسه چند ثانیه به همین حالت موند،آهسته به سمتش رفتم وکنارش نشستم ودستمو روی سرش کشیدم: ایلیا؟
سرشو بلند کرد، چشماش خیس اشک بود، چشمهاش شبیه به گُل شده بود: یک گل سبز رنگ که برگهاش به رنگ قرمز بودن وگل رو احاطه کرده بودن، بغضم شکست وزدم زیر گریه وسرش رو بغل کردم، اون هم حالا با صدای بلند گریه میکرد: من چیکار کردم شقایق؟ من آدم کشتم!
سرمو تکون دادم: نه ایلیا! تو از
- ۳۴۴.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط