dark life = 8

ات پرونده را باز کرد و خودکارش را آماده نگه داشت. «آقای کیم، فکر می کنم امروز به اندازه ی کافی پیشرفت داشتیم تا بتونیم در مورد یک موضوع حساس تر صحبت کنیم. می خوام درمورد خانواده تون، قبل از اون تصادف تلخ، برام بگین. پدرتون چطور آدمی بود؟ مادرتون؟ خواهرتون چی؟»

تغییر حالت تهیونگ آنی و محسوس بود. لبخند گرم و پهن روی لب هایش مثل بستنی زیر آفتاب داغ آب شد. نگاهش که لحظه ای پیش از شیطنت می درخشید، ثابت و تیره شد. انگار کسی پرده ای سیاه را روی مردمک چشمانش کشیده باشد. دستان گندم گونش که بی هدف با گیره ی کاغذ بازی می کردند، یکدفعه بی حرکت روی میز آرام گرفتند. عضلات فکش زیر پوست کشیده سفت شد. سکوتی سنگین و چندش آور اتاق را پر کرد. ات حتی فکر کرد صدای زوزه ی باد بیرون هم قطع شده تا این سکوت را کامل کند.

بعد از چند ثانیه ی طاقت فرسا، تهیونگ بالاخره حرف زد. صدایش دوباره آن بم و زمخت اولیه را پیدا کرده بود، ولی این بار با غمی مصنوعی و عمیق همراه بود. «پدرم... تاجر بود. مثل خودم. مادرم، زن خونگی مهربونی بود. خواهرم هم... بچه بود. معصوم. همشون توی یه شب بارونی...» صدایش گرفت و نگاهش را به پنجره دوخت. یک قطره اشک درشت، واقعی یا ساختگی، گوشه ی چشمش حلقه زد. «...جاده لغزنده بود و ترمزها برید. من رانندگی می کردم. من زنده موندم. اونا... نه.»

ات دستش را بی اختیار به سمتش دراز کرد و نوک انگشتانش را روی دست بی حرکت و سرد تهیونگ گذاشت. یک حرکت کاملاً انسانی و همدلانه که بعدها هزاران بار بابتش به خودش لعنت فرستاد. «متأسفم، تهیونگ... می تونم تو رو تهیونگ صدا کنم؟ تقصیر تو نبوده. این یه حادثه بوده.»

تهیونگ سرش را برگرداند و به دست کوچک ات که روی دست بزرگ و زمخت خودش بود خیره شد. اشک از چشمانش سرازیر شد، ولی گوشه ی لبش... گوشه ی لبش برای کسری از ثانیه، چنان تکان خورد که انگار می خواست بخندد. خنده ای از ته دل. لذت از همدردی طعمه. اما سریع آن را پشت نقاب غم پنهان کرد. دستش را برگرداند و انگشتان ات را در مشتش فشرد. فشارش نه خیلی محکم بود و نه خیلی آرام؛ فشار یک زندان گرم و اجتناب ناپذیر.
دیدگاه ها (۳)

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

چندپارتی تهیونگ

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

برادر ناتنی

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۱۹۵

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط