──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁹
فنجون قهوهش از دستش افتاده بود و دستش هنوز توی هوا معلق بود.
جونگکوک با لحن سردی گفت:داری چیکار میکنی جیان؟
جیان به زور نیشخندی زد و گفت:ببخشید آقای سایه،مزاحم خلوتتون شدم
و بعد نگاه خشمالودی به من کرد،زیر لب چیزی گفت و به سمت پله ها رفت.
نفسمو کلافه دادم بیرون و دوباره به طرف جونگکوک برگشتم.
با لبخند ملیحِ روی لبش موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:نگران نباش..لازم نیست همین الان برای همهچیز جواب داشته باشی
لبخند ملیحی زدم و سرمو اروم تکون دادم.
_رزا..بیا ببین چی پیدا کردیم!
نگاهم روی دوهیون افتاد.
داشت با ذوق به سمتمون میدوید.
دستمو گرفت و با ذوق منو دنبال خودش کشید.
_عمو تو هم بیا!
جونگکوک هم از جاش بلند شد و پشت سرمون راه افتاد.
همین که از عمارت بیرون رفتیم،نسیم خنکی به صورتم خورد.
هوا بوی پاییز میداد.
برگهای زرد و نارنجی زیر پامون پخش شده بودن و با هر قدم،صدای خشخششون بلند میشد.
دوهیون چند قدم جلوتر دوید و کنار یه درخت بلوط وایساد.
_اینجاست!
با تعجب جلو رفتم و گفتم:چی پیدا کردی؟
دوهیون با انگشت به سوراخی که روی تنهی درخت بود اشاره کرد.
خم شدم و از نزدیک داخل سوراخ رو نگاه کردم.
دو تا گنجیشک کوچیک،لابهلای برگهای خشک و تکههای علف،برای خودشون لونه درست کرده بودن.
لبخندی روی لبم نشست،آروم گفتم:چه قشنگه..
دوهیون با ذوق پرسید:این خونهشونه؟
سرمو تکون دادم.
+آره..احتمالاً اینجا رو انتخاب کردن که وقتی بارون میاد،خیس نشن
دوهیون چند لحظه به لونه خیره موند.
مینهیوک که کنارمون وایساده بود،لبخند زد.
_فکر کنم همین روزا از اینجا برن
دوهیون سریع برگشت سمتش.
_چرا میخوان برن؟
مینهیوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی جدی گفت:با اینکه اینجا خونهشونه،اما مجبورن ترکش کنن و برن یه جای گرمتر..چون اگه نرن،از سرما تلف میشن
دوهیون لبشو جمع کرد و با بغض به گنجیشک ها خیره شد.
یهو گرمایی روی شونه هام نشست.
و همزمان..بوی عطر آشنایی به مشامم رسید.
جونگکوک یه کُت انداخته بود روی شونه های برهنهم.
نگاهم ناخودآگاه سمتش کشیده شد.
با لبخندی که جدیدا عجیب به دلم مینشست بهم نگاه میکرد..
چشمهاش،درست مثل دو اقیانوس،عمیق و سیاه بودن.
لبخند محوی روی لبام نشوندم و توی اون دو اقیانوس سیاهش غرق شدم.
عجیب بود..
عشق هم درست مثل الـکل بود.
هرچی بیشتر ازش میچشیدی،کمتر میتونستی به خودت مسلط بمونی..
شب جلوی آینه نشسته بودم و همینطور که موهامو شونه میکردم،حرفهای جونگکوک رو توی ذهنم مرور میکردم و لبخند کوچیکی روی لب میزدم.
خورشید توی آسمون پاییز داشت غروب میکرد و من مست عشق شده بودم.
صدای در زدن باعث شد از فکرهام بیرون بیام.
_خانم رزا؟
به سمت در برگشتم.
_امشب شام توی سالن غذاخوری سرو میشه،جناب رئیس میخوان دربارهی یه موضوع مهم با همه صحبت کنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁹⁹
فنجون قهوهش از دستش افتاده بود و دستش هنوز توی هوا معلق بود.
جونگکوک با لحن سردی گفت:داری چیکار میکنی جیان؟
جیان به زور نیشخندی زد و گفت:ببخشید آقای سایه،مزاحم خلوتتون شدم
و بعد نگاه خشمالودی به من کرد،زیر لب چیزی گفت و به سمت پله ها رفت.
نفسمو کلافه دادم بیرون و دوباره به طرف جونگکوک برگشتم.
با لبخند ملیحِ روی لبش موهامو از توی صورتم زد کنار و گفت:نگران نباش..لازم نیست همین الان برای همهچیز جواب داشته باشی
لبخند ملیحی زدم و سرمو اروم تکون دادم.
_رزا..بیا ببین چی پیدا کردیم!
نگاهم روی دوهیون افتاد.
داشت با ذوق به سمتمون میدوید.
دستمو گرفت و با ذوق منو دنبال خودش کشید.
_عمو تو هم بیا!
جونگکوک هم از جاش بلند شد و پشت سرمون راه افتاد.
همین که از عمارت بیرون رفتیم،نسیم خنکی به صورتم خورد.
هوا بوی پاییز میداد.
برگهای زرد و نارنجی زیر پامون پخش شده بودن و با هر قدم،صدای خشخششون بلند میشد.
دوهیون چند قدم جلوتر دوید و کنار یه درخت بلوط وایساد.
_اینجاست!
با تعجب جلو رفتم و گفتم:چی پیدا کردی؟
دوهیون با انگشت به سوراخی که روی تنهی درخت بود اشاره کرد.
خم شدم و از نزدیک داخل سوراخ رو نگاه کردم.
دو تا گنجیشک کوچیک،لابهلای برگهای خشک و تکههای علف،برای خودشون لونه درست کرده بودن.
لبخندی روی لبم نشست،آروم گفتم:چه قشنگه..
دوهیون با ذوق پرسید:این خونهشونه؟
سرمو تکون دادم.
+آره..احتمالاً اینجا رو انتخاب کردن که وقتی بارون میاد،خیس نشن
دوهیون چند لحظه به لونه خیره موند.
مینهیوک که کنارمون وایساده بود،لبخند زد.
_فکر کنم همین روزا از اینجا برن
دوهیون سریع برگشت سمتش.
_چرا میخوان برن؟
مینهیوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی جدی گفت:با اینکه اینجا خونهشونه،اما مجبورن ترکش کنن و برن یه جای گرمتر..چون اگه نرن،از سرما تلف میشن
دوهیون لبشو جمع کرد و با بغض به گنجیشک ها خیره شد.
یهو گرمایی روی شونه هام نشست.
و همزمان..بوی عطر آشنایی به مشامم رسید.
جونگکوک یه کُت انداخته بود روی شونه های برهنهم.
نگاهم ناخودآگاه سمتش کشیده شد.
با لبخندی که جدیدا عجیب به دلم مینشست بهم نگاه میکرد..
چشمهاش،درست مثل دو اقیانوس،عمیق و سیاه بودن.
لبخند محوی روی لبام نشوندم و توی اون دو اقیانوس سیاهش غرق شدم.
عجیب بود..
عشق هم درست مثل الـکل بود.
هرچی بیشتر ازش میچشیدی،کمتر میتونستی به خودت مسلط بمونی..
شب جلوی آینه نشسته بودم و همینطور که موهامو شونه میکردم،حرفهای جونگکوک رو توی ذهنم مرور میکردم و لبخند کوچیکی روی لب میزدم.
خورشید توی آسمون پاییز داشت غروب میکرد و من مست عشق شده بودم.
صدای در زدن باعث شد از فکرهام بیرون بیام.
_خانم رزا؟
به سمت در برگشتم.
_امشب شام توی سالن غذاخوری سرو میشه،جناب رئیس میخوان دربارهی یه موضوع مهم با همه صحبت کنن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳۰.۴k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط