فیک ازدواج اجباری(پارت۱۰)
FORCED MARRIAGE 10
یک هفته از روز ازدواجشون گذشته بود.
جونگکوک هنوزم همه تلاششو میکرد تا توجه ا/ت رو جلب کنه و موفق هم میشد.ولی گاهی اوقات اون روی سرد و تلخشو داشت که این دخترو ازار میداد.
ولی با هر شرایطی که بود نسبت به اولین روزی که همو دیدن خیلی نزدیک تر شده بودن.حتی رفتارشون باهم توی مهمونی ها هم تغییر کرده بود و حتی رسانه ها هم متوجه این قضیه شده بودن ولی خودشون اینو قبول نداشتن.
"چهارشنبه،ساعت ۱۲"
جونگکوک:امشب مهمونی دعوتیم.
ا/ت:چی؟کجا؟
جونگکوک:مهمونی یکی از سهامدارای شرکت. ساعت ۷ آماده باش.
اون جمله همیشگی رو هم مد نظر داشته باش."باید تظاهر کنیم".
سرشو تکون داد و حرفی نزد.
"ساعت ۶:۵۴"
درست سرساعت حاضر شده بود.
لباس مشکی بلندی به تن کرده بود.
لباسش باز بود.
خیلی دوست داشت ریاکشن جونگکوکو ببینه.
میدونست قراره بهش گیر بده.
پس پالتوی بلندی روش پوشید که جونگکوک لباسشو نبینه.
میکاپش هم تکمیل شده بود.
از اتاقش بیرون اومد و از پلهها اروم اروم و یکییکی پایین اومد.
با جونگکوک مواجه شد که کتوشلواری به تن کرده بود.
مثل همیشه جذاب و خواستنی.
سوار جیکلس جونگکوک شدن.
نگاهای جونگکوکو روی خودش حس میکرد.
با لبخندی که داشت لب زد:
جونگکوک:خوشگل شدی.
توی چشماش نگاه کرد و گفت:
ا/ت:تو هم همینطور.
دوباره همون اتفاق همیشگی.ضربان قلبش دوبرابر شد.
به جاده خیره شد و نگاهشو از جونگکوک گرفت.
تاحالا همچین حرفی از دهن جونگکوک در نیومده بود.
به مکان مهمونی رسیدن.
کلی عکاس اونجا بود.
از ماشین پیاده شدن.
دست همو گرفتن.
نور دوربینها زیاد بود.
توی سیثانیه حدودا هزار تا عکس گرفته شد.
فلش دوربین ها که اینو میگفت.
"پنج دقیقه بعد"
جونگکوک گرم صحبت با سهامدارای شرکت شده بود.
یه گوشه ایستاده بودن و باهم حرف میزدن.
دختر هم روی یه صندلی کنار یه مرد همسن جونگکوک نشسته بود و گرم صحبت با اون مرد بود.
هوا گرم بود.
پس تصمیم گرفت پالتوشو دربیاره.
پالتوشو در اورد و به یکی از خدمه های اونجا داد.
نگاهای مردو روی بدنش حس میکرد.
جونگکوک همونطوری که داشت با سهامدارا حرف میزد.
با چشماش دنبال ا/ت گشت.
میخواست چک کنه و ببینه حالش خوبه یا نه.
وقتی دخترو دید رگای گردنش از عصبانیت زدن بیرون.
به لیوان شرابی که دستش بود فشار اورد و سعی کرد عصبانیتشو بعدا سر دختر خالی نکنه.
+آقای جئون حالتون خوبه؟
با لبخند مصنوعی و محوی زد و لب زد:
جونگکوک:بله من خوبم. شما ادامه بدین. الان میام.
لبخندشو جمع کرد و عصبانیت جاشو گرفت.
به سمت دختر قدم های محکمی برداشت.
ادامه دارد...
این پارتو خیلی طولانی گذاشتم واستون👀🎀
حمایت کنین🤍
شرایط پارت بعد👀💘:
۵ تا لایک
۵ تا کامنت
دوستتون دارممم💘
یک هفته از روز ازدواجشون گذشته بود.
جونگکوک هنوزم همه تلاششو میکرد تا توجه ا/ت رو جلب کنه و موفق هم میشد.ولی گاهی اوقات اون روی سرد و تلخشو داشت که این دخترو ازار میداد.
ولی با هر شرایطی که بود نسبت به اولین روزی که همو دیدن خیلی نزدیک تر شده بودن.حتی رفتارشون باهم توی مهمونی ها هم تغییر کرده بود و حتی رسانه ها هم متوجه این قضیه شده بودن ولی خودشون اینو قبول نداشتن.
"چهارشنبه،ساعت ۱۲"
جونگکوک:امشب مهمونی دعوتیم.
ا/ت:چی؟کجا؟
جونگکوک:مهمونی یکی از سهامدارای شرکت. ساعت ۷ آماده باش.
اون جمله همیشگی رو هم مد نظر داشته باش."باید تظاهر کنیم".
سرشو تکون داد و حرفی نزد.
"ساعت ۶:۵۴"
درست سرساعت حاضر شده بود.
لباس مشکی بلندی به تن کرده بود.
لباسش باز بود.
خیلی دوست داشت ریاکشن جونگکوکو ببینه.
میدونست قراره بهش گیر بده.
پس پالتوی بلندی روش پوشید که جونگکوک لباسشو نبینه.
میکاپش هم تکمیل شده بود.
از اتاقش بیرون اومد و از پلهها اروم اروم و یکییکی پایین اومد.
با جونگکوک مواجه شد که کتوشلواری به تن کرده بود.
مثل همیشه جذاب و خواستنی.
سوار جیکلس جونگکوک شدن.
نگاهای جونگکوکو روی خودش حس میکرد.
با لبخندی که داشت لب زد:
جونگکوک:خوشگل شدی.
توی چشماش نگاه کرد و گفت:
ا/ت:تو هم همینطور.
دوباره همون اتفاق همیشگی.ضربان قلبش دوبرابر شد.
به جاده خیره شد و نگاهشو از جونگکوک گرفت.
تاحالا همچین حرفی از دهن جونگکوک در نیومده بود.
به مکان مهمونی رسیدن.
کلی عکاس اونجا بود.
از ماشین پیاده شدن.
دست همو گرفتن.
نور دوربینها زیاد بود.
توی سیثانیه حدودا هزار تا عکس گرفته شد.
فلش دوربین ها که اینو میگفت.
"پنج دقیقه بعد"
جونگکوک گرم صحبت با سهامدارای شرکت شده بود.
یه گوشه ایستاده بودن و باهم حرف میزدن.
دختر هم روی یه صندلی کنار یه مرد همسن جونگکوک نشسته بود و گرم صحبت با اون مرد بود.
هوا گرم بود.
پس تصمیم گرفت پالتوشو دربیاره.
پالتوشو در اورد و به یکی از خدمه های اونجا داد.
نگاهای مردو روی بدنش حس میکرد.
جونگکوک همونطوری که داشت با سهامدارا حرف میزد.
با چشماش دنبال ا/ت گشت.
میخواست چک کنه و ببینه حالش خوبه یا نه.
وقتی دخترو دید رگای گردنش از عصبانیت زدن بیرون.
به لیوان شرابی که دستش بود فشار اورد و سعی کرد عصبانیتشو بعدا سر دختر خالی نکنه.
+آقای جئون حالتون خوبه؟
با لبخند مصنوعی و محوی زد و لب زد:
جونگکوک:بله من خوبم. شما ادامه بدین. الان میام.
لبخندشو جمع کرد و عصبانیت جاشو گرفت.
به سمت دختر قدم های محکمی برداشت.
ادامه دارد...
این پارتو خیلی طولانی گذاشتم واستون👀🎀
حمایت کنین🤍
شرایط پارت بعد👀💘:
۵ تا لایک
۵ تا کامنت
دوستتون دارممم💘
- ۴۱.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط