{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 108:امیدوارم اشتباه باشه

تکاپو پارت 108:امیدوارم اشتباه باشه
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
چند ساعت از بازگشتشان از ایستگاه قطار گذشته بود.

هوای عمارت دوباره آرام شده بود.

دیمیتریوس پشت میز چوبی بزرگ دفترش نشسته بود.

نور زرد چراغ مطالعه فقط روی پرونده‌ها می‌تابید.

اما...

این بار نگاهش روی پرونده نبود.

ذهنش هنوز در همان ایستگاه متروکه مانده بود.

صدای افتادن چاقو...

حرکت برق‌آسای الیزابت...

و دستی که بی‌اختیار دست او را گرفته بود.

آهسته دفترچه‌ی چرمی کوچکی را از کشوی میزش بیرون آورد.

دفترچه‌ای که فقط برای یادداشت‌های شخصی پرونده‌ها از آن استفاده می‌کرد.

خودکارش را برداشت.

بالای صفحه نوشت:

«پرونده: الیزابت مورگان»

چند لحظه به همان عنوان خیره ماند.

بعد شروع به نوشتن کرد.

سرعت واکنش، بسیار فراتر از یک شاهد عادی.

آشنایی با محیط ایستگاه.

شناخت تعدادی از خلافکاران حاضر.

توانایی خلع سلاح در کمتر از دو ثانیه.

مهارت بالا در کنترل موقعیت‌های بحرانی.

نوک خودکار چند ثانیه روی کاغذ ثابت ماند.

بعد جمله‌ی بعدی را نوشت.

حقیقت را کامل نمی‌گوید...

باز هم مکث.

انگار جمله‌ی آخر سخت‌ترین جمله‌ی عمرش بود.

بالاخره نوشت:

«...اما با وجود تمام این‌ها، دلم نمی‌خواهد باور کنم دشمن باشد.»

همین که نقطه‌ی آخر را گذاشت، خودش هم به نوشته‌اش خیره ماند.

ابروهایش در هم رفت.

زیر لب گفت:

ـ این...

از کی وارد گزارش‌های من شد؟

لبخند محوی زد.

دفتر را بست.

اما قبل از اینکه داخل کشو بگذارد، یک بار دیگر همان جمله را خواند.

و این بار آرام‌تر از قبل گفت:

ـ عجیب‌ترین پرونده‌ای که تا حالا داشتم...

این اولین باره که امیدوارم نتیجه‌ی تحقیقاتم اشتباه از آب دربیاد.

دفتر را بست و داخل کشو گذاشت.

همان لحظه...

تق... تق...

یکی از خدمتکاران وارد شد.

ـ قربان؟

دیمیتریوس نگاهش را از پنجره گرفت.

ـ بله؟

ـ پلیس خبر داده چند روز دیگه باید دوباره از ایستگاه بازدید بشه.

دیمیتریوس چند ثانیه فکر کرد.

بعد ناگهان تصمیمش را گرفت.

ـ خیلی خوب.

بعد آرام اضافه کرد:

ـ از امروز...

هر جا من برای پرونده میرم...

خانم مورگان هم همراه من میان.

خدمتکار لحظه‌ای جا خورد.

ـ قربان...؟

ایشون که فقط...

شاهد پرونده‌ان.

دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش کند، خیلی آرام گفت:

ـ دقیقاً.

شاهدی که جزئیاتی رو می‌بینه که خیلی‌ها نمی‌بینن.

می‌خوام از این به بعد کنار تحقیقات باشه.

خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد.

ـ چشم قربان.

وقتی خدمتکار از اتاق خارج شد...

دیمیتریوس چند لحظه در سکوت نشست.

بعد خیلی آرام، خودش با خودش گفت:

ـ ...حداقل این بهانه‌ی بدی نیست.

چند دقیقه بعد...

یکی از خدمتکاران زن در اتاق الیزابت را زد.

ـ خانم مورگان؟

الیزابت که مشغول مرتب کردن کتاب‌های روی میز بود، برگشت.

ـ بله؟

ـ قربان دیمیتریوس فرمودن...

از امروز هر مأموریتی که مربوط به پرونده باشه...

شما هم همراهشون خواهید بود.

الیزابت چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

ـ من...؟

ـ بله.

ایشون گفتن حضور شما برای تحقیقات لازمه.

خدمتکار رفت.

در بسته شد.

الیزابت آرام روی صندلی نشست.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد زیر لب، با لبخندی که خودش هم متوجهش نشد، گفت:

ـ برای تحقیقات...؟

هوم...

شاید...

اما فکر کنم خودت هم می‌دونی دلیلش فقط این نیست، آقای دزموند...

بعد نگاهش را به پنجره دوخت.

برای اولین بار، فکر همراه بودن با دیمیتریوس در مأموریت‌های بعدی، به جای نگرانی، حس عجیب و گرمی در دلش ایجاد کرد.

اما همان لحظه، لبخندش آرام محو شد.

ذهنش دوباره به پیام رئیسش برگشت.

«بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم...»

دستش ناخودآگاه روی گردنبند ستاره‌ای زیر لباسش رفت.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ فقط...

امیدوارم هیچ‌وقت مجبور نشم بین مأموریتم...

و کسی که... بهش وابسته شدم...

یکی رو انتخاب کنم.

باد آرام پرده‌های اتاق را تکان داد.

و بیرون از پنجره، دیمیتریوس بی‌خبر از همه‌چیز، از میان حیاط عمارت عبور می‌کرد؛ مردی که هر روز بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شد، اما همزمان، هر روز بیشتر دلش به همان رازی گره می‌خورد که قرار بود روزی قلبش را بشکند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

اممم مثل اینکه یادم رفته یه چیزی بگم.... قرار بود تو رمان بن...

سلام پرنسسا، شرطای دوتا پست قبلیو انجام ندادین، پارت ها هم آ...

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...نور خورشید ...

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حدود یک ساعت بعد......

تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دیمیتریوس ...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

تکاپو پارت 95:عصر🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند دقیقه بعد...گوشی دیمیتریوس رو...

تکاپو پارت 92:تاریکی🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از عصر، باران بی‌وقفه می‌بارید...

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

تکاپو پارت ۹۸:دروغگوی بد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند دقیقه بعد...پزشک آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط