رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۷

⚡ رازهای دفن شده : (تعامل سه‌نفره)
وارد اتاقی شدم که انتظارش را نداشتم.
یک اتاق بزرگ با سقف بلند. دیوارها با شمع‌های بی‌شماری روشن شده بودند. در مرکز اتاق، یک پیانو بزرگ سیاه قرار داشت. و پشت پیانو...
مردی نشسته بود. موهای سفید بلند، ریش جوگندمی، لباسی قدیمی و شیک اما فرسوده. چشمانش آبی کم‌رنگ بود، مثل آسمان زمستانی.
او نواختن را متوقف کرد و به ما نگاه کرد. لبخندی غمگین بر لب داشت.
«بالاخره،» گفت به زبان فرانسوی با لهجه‌ای غلیظ. «منتظرتان بودم.»
آرمیتا کنارم ایستاد. «شما کی هستید؟»
مرد بلند شد. قد بلند، اما خمیده. مثل درختی که سال‌ها در باد خم شده است.
«من مارسل هستم. و تو... تو باید آرمیتا باشی. دختر داریوش.»
قلب آرمیتا ایستاد. «پدرم رو می‌شناختید؟»
مارسل سر تکان داد. اشک در چشمانش حلقه زد. «او برادر من بود. نه خونی، اما قلبی. ما با هم در این تونل‌ها کار می‌کردیم. سال‌ها پیش.»
«کار می‌کردید؟» پرسیدم. «چه کاری؟»
مارسل به سمت میزی رفت و یک پوشه قدیمی بیرون آورد. «پدر تو جاسوس نبود، آرمیتا. او معمار بود. او این شبکه را ساخت. نه برای مافیا. برای نجات آدم‌ها.»
آرمیتا پوشه را باز کرد. عکس‌هایی قدیمی. پدرش، جوان‌تر، کنار مارسل. و نقشه‌هایی از تونل‌ها. اما نه فقط تونل‌های پاریس. تونل‌های سئول، توکیو، لندن، نیویورک.
«این شبکه برای قاچاق انسان‌های تحت تعقیب بود،» مارسل توضیح داد. «روزنامه‌نگاران، مخالفان سیاسی، کودکان. پدر تو هزاران نفر را نجات داد. تا اینکه ته-یونگ فهمید و او را مجبور کرد برای مافیا کار کند.»
آرمیتا لرزید. «پس ته-یونگ...»
«ته-یونگ پدرت را مجبور کرد. و وقتی پدرت خواست فرار کند...» مارسل مکث کرد. «ته-یونگ او را کشت. اما نه قبل از اینکه پدرت نقشه‌ها را پنهان کند.»
به من نگاه کرد. «جونگ کوک. تو فکر می‌کنی ته-یونگ فقط برای قدرت می‌جنگد؟ نه. او به دنبال این شبکه است. اگر آن را پیدا کند، می‌تواند هر کسی را در جهان قاچاق کند. یا بکشد.»
سکوت سنگینی حکم‌فرما شد.
آرمیتا اشک‌هایش را پاک کرد. «نقشه‌ها کجاست؟»
مارسل لبخند زد. «اینجاست. در این اتاق. اما برای باز کردنش، به چیزی نیاز داری که فقط تو داری.»
«چی؟»
«خون تو، آرمیتا. DNA تو. قفلی که پدرت ساخت، فقط با خون دخترش باز می‌شود.»
ناگهان صدای انفجار از بالای سرمان شنیده شد. گرد و خاک از سقف ریخت.
«پیدامون کردن،» گفتم. «ولکوف تونل‌ها رو ردیابی کرده.»
مارسل سری تکان داد. «وقت کم است. آرمیتا، باید انتخاب کنی. نقشه‌ها را بردار و فرار کن. یا اینجا بمان و بجنگ.»
آرمیتا به من نگاه کرد. در چشمانش، دیگر ترس نبود. تصمیم بود.
«من نقشه‌ها رو برمی‌دارم،» گفت. «و بعد... بعد ته-یونگ رو نابود می‌کنیم. نه فقط برای انتقام. برای اینکه دیگه هیچ پدری مجبور نباشه دخترش رو از دست بده.

پایان پارت ۲۷

شرط برای پارت بعدی ۹۵ لایک ۹۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۲۰)

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیستم: خیانت از نزدیک‌ترین فاصلهصدای...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

LESSON

محو زیبایی او پارت ۴۴ویو رزا از درمانگاه خارج شدم ته یونگ کن...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط