در میان خاکستر و زمرد

پارت ۳
دختر گفت: ولی دستت میشکست تو ابن مواقع با اون گوشیه🤬🤬🤬🤬 زنگ بزنی(این یارو دیوانه شد و به اون گوشی بدبخت فوش داد)
ایزوکو نفس عمیقی کشید و در دلش گفت این خواهر بزرگه من میدوریا ایزانا هست اون خیلی بی اعصابه و الان چون قرار بود نیم ساعته برگردم ولی سه ساعت طول کشید و الان مطمئنم میکشتم!
ایزانا وقتی آرام شد گفت: لباسات هم که خیسه آبه برو عوضشون کن!
ایزوکو چشمی گفت و رفت لباس دیگری پوشید.
ایزوکو از وقتی چهار سال داشت پیش ایزانا زندگی می‌کرد.
چون پدر و مادرش اون زمان تصادف کرده بودن ولی ایزوکو خاطرات قبل از چهار سالگیش رو یادش نمی آمد.
ایزوکو در همین فکر به سمت حال رفت و نشست.
فضا ساکت بود که با صدای زنگ گوشی ایزانا سکوت قطع شد.
ایزانا گوشی را جواب داد و بعد کمی حرف زدن گوشی را قطع کرد و با صدایی ناراحت گفت: ایزوکو، نامزدم... نامزدم تصادف کرده!(سخن تسویا: ایزانا ۲۹ سالشه و یه نامزد داره)
ایزوکو تعجب کرد!
÷ و ما باید برگردیم آلمان تا به نامزدم سر بزنم!
+ ولی من تازه بعد مدت ها به زندگی داخل ژاپن عادت کردم!
÷ باشه پس بمون ژاپن، ولی بهم قول بده که به خودت آسیب نمیزنی! باشه؟
+ باشه آبجی نگران نباش
بعد ایزانا سریع چمدان هایش را جمع کرد و ایزوکو، ایزانا را تا فرودگاه همراهی کرد.
بعد از رفتن ایزانا، ایزوکو آرام به سمت خانه حرکت کرد.
هوا تاریک شده بود. ایزوکو آرام حرکت میکرد که یهو یه صدایی شنید و بعد روی زمین رد خونی را دید...
پایان پارت ۳
سخن تسویا: بدبخت ایزوکو.
و حالا حدس بزنین ادامش چی میشه!
دیدگاه ها (۱۱)

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

رمان انفجار و امید

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀صدای باران دوباره شروع شده بو...

پارت اول ❤️کلاسِ عصر تازه تمام شده بود و راهروهای خوابگاه یو...

شجاعت در سایه

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط