فیک : بین راندها

پارت ۱۰۴

سه روز بعد...

باشگاه از همیشه شلوغ‌تر بود.

همه برای مسابقات انتخابی تمرین می‌کردند.

صدای برخورد دستکش‌ها، سوت مربی و تشویق بچه‌ها فضای سالن را پر کرده بود.

آنا تازه راند آخرش را تمام کرده بود که روی نیمکت نشست.

کوک بطری آب را سمتش گرفت.

ـ «خوب بود.»

آنا نفسش را بیرون داد.

ـ «هنوز خیلی کار دارم.»

ـ «همه داریم.»

---

چند متر آن‌طرف‌تر...

تهیونگ و جیمین آرام با هم حرف می‌زدند.

تهیونگ ناگهان لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

جیمین همان لحظه گفت:

ـ «نه...»

ـ «چی نه؟»

ـ «قیافه‌ات میگه دوباره یه نقشه داری.»

تهیونگ خندید.

ـ «فقط یه شرط.»

ـ «شرط؟»

ـ «آره.»

---

چند دقیقه بعد...

تهیونگ با صدای بلند گفت:

ـ «بچه‌ها!»

همه برگشتند.

ـ «یه پیشنهاد دارم.»

کوک با شک نگاهش کرد.

ـ «بگو.»

تهیونگ دست‌هایش را به هم زد.

ـ «تا مسابقه فقط تمرین که حوصله‌سربره.»

جیمین زیر لب گفت:

ـ «الان شروع شد...»

تهیونگ ادامه داد:

ـ «پس یه شرط می‌بندیم.»

آنا کنجکاو شد.

ـ «چه شرطی؟»

---

تهیونگ با هیجان گفت:

ـ «هر کسی توی مسابقه نتیجه‌ی بهتری بگیره...»

چند لحظه مکث کرد.

ـ «سه نفر دیگه باید یه آرزوشو برآورده کنن.»

جیمین خندید.

ـ «همین؟»

ـ «آره.»

کوک گفت:

ـ «به شرطی که آرزو منطقی باشه.»

تهیونگ با خنده جواب داد:

ـ «باشه، باشه...»

---

آنا گفت:

ـ «من قبول دارم.»

جیمین هم سر تکان داد.

ـ «منم.»

حالا فقط کوک مانده بود.

همه به او نگاه کردند.

تهیونگ گفت:

ـ «نترس، قرار نیست آرزو کنم از ساختمون بپری پایین.»

کوک خندید.

ـ «قبول.»

تهیونگ با خوشحالی دستش را بالا برد.

ـ «عالیه!»

---

همان موقع...

استاد کانگ نزدیک شد.

ـ «این همه سر و صدا برای چیه؟»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «یه شرط دوستانه بستیم.»

استاد لبخند کوتاهی زد.

ـ «فقط یادتون باشه...»

نگاهش بین چهار نفر چرخید.

ـ «توی مسابقه، رقیب هم هستین.»

کوک جواب داد:

ـ «داخل رینگ، بله.»

جیمین ادامه داد:

ـ «بیرونش... همیشه تیمیم.»

استاد با رضایت سر تکان داد.

---

بعد از پایان تمرین...

چهار نفر از باشگاه بیرون آمدند.

تهیونگ ناگهان گفت:

ـ «راستی، من از الان آرزومو انتخاب کردم.»

آنا خندید.

ـ «هنوز مسابقه شروع نشده!»

ـ «آمادگی مهمه.»

جیمین با خنده گفت:

ـ «بگو ببینم چیه؟»

تهیونگ با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

ـ «اگه من برنده شدم...»

همه منتظر ماندند.

ـ «یه هفته کامل، هر روز کوک باید برام قهوه بخره.»

کوک زد زیر خنده.

ـ «همین؟»

ـ «آره.»

آنا با شیطنت گفت:

ـ «فکر کردم می‌خوای یه چیز عجیب بگی.»

تهیونگ آهی کشید.

ـ «اونم دارم... ولی فعلاً نمیگم.»

---

کوک کنار آنا قدم می‌زد.

آرام گفت:

ـ «به نظرت واقعاً تهیونگ فقط همینو می‌خواد؟»

آنا خندید.

ـ «نه.»

ـ «منم همین فکر رو می‌کنم.»

هر دو با هم خندیدند.

در حالی که چند قدم جلوتر...

تهیونگ آرام در گوش جیمین گفت:

ـ «قهوه که بهونه بود.»

جیمین لبخند زد.

ـ «پس نقشه‌ی اصلی چیه؟»

تهیونگ با همان لبخند همیشگی جواب داد:

ـ «می‌خوام یه کاری کنم این دو تا تا آخر عمر، مسابقه‌ی امسال رو یادشون بمونه.»

جیمین با خنده سرش را تکان داد.

ـ «فقط امیدوارم این بار نقشه‌ات دردسر درست نکنه.»

تهیونگ با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «قول نمی‌دم!»

هر دو زدند زیر خنده...

و آنا و کوک، که از ماجرا بی‌خبر بودند، فقط با تعجب به خنده‌های آن دو نگاه کردند.

#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۵)

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

چندپارتی جونگ کوک

شاگرد لوس من

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

پارت یازده

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

چند پارتی بازیچه

چندپارتی یونگی

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط