فیک : بین راندها
پارت ۶۴
مهمانی هنوز ادامه داشت...
بزرگترها در پذیرایی مشغول صحبت بودند و چهار نفر هم کنارشان نشسته بودند.
مادربزرگ با لبخند نگاهش روی صورت جیمین ماند.
بعد ناگهان دستش را روی گونهی او گذاشت.
ـ «الهی فدات بشم...»
جیمین خندید.
ـ «مامانبزرگ...»
ـ «بذار خوب نگات کنم.»
صورتش را بین دو دستش گرفت.
ـ «چقدر لاغر شدی! اون خارج از کشور بهت غذا نمیدادن؟»
همه خندیدند.
جیمین با خنده گفت:
ـ «غذا بود... ولی هیچکدومش مثل غذای شما نبود.»
مادربزرگ با ذوق گفت:
ـ «الهی قربون این زبون شیرینت برم!»
بعد رو به بقیه کرد.
ـ «ببینین نوهم چقدر مرد شده!»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «پس من چی؟»
مادربزرگ نگاهش کرد.
ـ «تو هم خوبی... ولی سه سال گم نشده بودی که دلم برات اینجوری تنگ بشه.»
همه دوباره خندیدند.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ «تبعیض آشکار...»
...
آنا کنار مادربزرگ نشست.
با لبخند گفت:
ـ «دیدی گفتم جیمین برگرده، خونه دوباره شلوغ میشه؟»
مادربزرگ موهای آنا را نوازش کرد.
ـ «آره دخترم... از وقتی جیمین رفته بود، انگار یه جای این جمع خالی بود.»
آنا به جیمین نگاه کرد و لبخند زد.
ـ «حالا دیگه حق نداری دوباره بری.»
جیمین هم لبخند زد.
ـ «قول دادم.»
ـ «قولِ واقعی؟»
ـ «قول واقعی.»
آنا انگشت کوچکش را جلو آورد.
ـ «پس قولِ انگشتی.»
جیمین با خنده انگشتش را دور انگشت آنا حلقه کرد.
ـ «قول انگشتی.»
تهیونگ همان لحظه گفت:
ـ «شما دوتا هنوز از این کارا میکنین؟»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «به تو ربطی نداره.»
...
کوک از کنارشان رد شد و با لبخند گفت:
ـ «از بچگی هر وقت یکی میخواست از زیر قولش در بره، آنا مجبورش میکرد قول انگشتی بده.»
جیمین خندید.
ـ «هنوزم جواب میده.»
...
مادربزرگ دوباره دست جیمین را گرفت.
ـ «دیگه نمیذارم اینهمه ازمون دور بشی.»
جیمین آرام گفت:
ـ «دیگه نمیرم، مامانبزرگ.»
مادربزرگ پیشانیاش را بوسید.
ـ «الهی قربونت برم... خدا همیشه سالم نگهت داره.»
چند لحظه فضای خانه آرام شد.
لبخند روی لب همه بود.
...
اما این سکوت زیاد دوام نیاورد.
تهیونگ با شیطنت گفت:
ـ «مامانبزرگ، حالا که اینقدر جیمین رو دوست دارین، سهم غذای منو هم بدین به اون.»
مادربزرگ اخمی ساختگی کرد.
ـ «نه آقا! تو سهم خودتم میخوری، بعد چشم به غذای بقیه هم داری!»
جیمین و آنا از خنده ریسه رفتند.
کوک هم خندهاش گرفت.
تهیونگ با قیافهای مظلوم گفت:
ـ «من این خونواده رو نمیشناسم...»
جیمین دستش را دور گردن تهیونگ انداخت.
ـ «بیا، من یه لقمه از غذام بهت میدم.»
تهیونگ با ذوق گفت:
ـ «دیدین؟ فقط جیمین هوامو داره.»
آنا با خنده جواب داد:
ـ «نه، اون فقط دلش برات سوخت.»
همه دوباره خندیدند.
صدای خندهی چهارنفرهشان دوباره خانهی مادربزرگ را پر کرد...
خانهای که بعد از سه سال، دوباره احساس میکرد همهی نوههایش کنار هم هستند.
⭐️یه نکته که بگم اینه که مامان بزرگ توی داستان مشترک آنا و کوک هست
ولی اینکه مامان بزرگ هر چهارتا رو به عنوان نوه های خودش میدونه چون هر چهار تا از بچگی با هم بزرگ شدن و همیشه کنار هم بودن و با هم هنه جا میرفتن برای همین جیمین و تهیونگ هم به عنوان نوه های خودش میدونه
گفتم اینو بگم که گیج نشید
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
مهمانی هنوز ادامه داشت...
بزرگترها در پذیرایی مشغول صحبت بودند و چهار نفر هم کنارشان نشسته بودند.
مادربزرگ با لبخند نگاهش روی صورت جیمین ماند.
بعد ناگهان دستش را روی گونهی او گذاشت.
ـ «الهی فدات بشم...»
جیمین خندید.
ـ «مامانبزرگ...»
ـ «بذار خوب نگات کنم.»
صورتش را بین دو دستش گرفت.
ـ «چقدر لاغر شدی! اون خارج از کشور بهت غذا نمیدادن؟»
همه خندیدند.
جیمین با خنده گفت:
ـ «غذا بود... ولی هیچکدومش مثل غذای شما نبود.»
مادربزرگ با ذوق گفت:
ـ «الهی قربون این زبون شیرینت برم!»
بعد رو به بقیه کرد.
ـ «ببینین نوهم چقدر مرد شده!»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «پس من چی؟»
مادربزرگ نگاهش کرد.
ـ «تو هم خوبی... ولی سه سال گم نشده بودی که دلم برات اینجوری تنگ بشه.»
همه دوباره خندیدند.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ «تبعیض آشکار...»
...
آنا کنار مادربزرگ نشست.
با لبخند گفت:
ـ «دیدی گفتم جیمین برگرده، خونه دوباره شلوغ میشه؟»
مادربزرگ موهای آنا را نوازش کرد.
ـ «آره دخترم... از وقتی جیمین رفته بود، انگار یه جای این جمع خالی بود.»
آنا به جیمین نگاه کرد و لبخند زد.
ـ «حالا دیگه حق نداری دوباره بری.»
جیمین هم لبخند زد.
ـ «قول دادم.»
ـ «قولِ واقعی؟»
ـ «قول واقعی.»
آنا انگشت کوچکش را جلو آورد.
ـ «پس قولِ انگشتی.»
جیمین با خنده انگشتش را دور انگشت آنا حلقه کرد.
ـ «قول انگشتی.»
تهیونگ همان لحظه گفت:
ـ «شما دوتا هنوز از این کارا میکنین؟»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «به تو ربطی نداره.»
...
کوک از کنارشان رد شد و با لبخند گفت:
ـ «از بچگی هر وقت یکی میخواست از زیر قولش در بره، آنا مجبورش میکرد قول انگشتی بده.»
جیمین خندید.
ـ «هنوزم جواب میده.»
...
مادربزرگ دوباره دست جیمین را گرفت.
ـ «دیگه نمیذارم اینهمه ازمون دور بشی.»
جیمین آرام گفت:
ـ «دیگه نمیرم، مامانبزرگ.»
مادربزرگ پیشانیاش را بوسید.
ـ «الهی قربونت برم... خدا همیشه سالم نگهت داره.»
چند لحظه فضای خانه آرام شد.
لبخند روی لب همه بود.
...
اما این سکوت زیاد دوام نیاورد.
تهیونگ با شیطنت گفت:
ـ «مامانبزرگ، حالا که اینقدر جیمین رو دوست دارین، سهم غذای منو هم بدین به اون.»
مادربزرگ اخمی ساختگی کرد.
ـ «نه آقا! تو سهم خودتم میخوری، بعد چشم به غذای بقیه هم داری!»
جیمین و آنا از خنده ریسه رفتند.
کوک هم خندهاش گرفت.
تهیونگ با قیافهای مظلوم گفت:
ـ «من این خونواده رو نمیشناسم...»
جیمین دستش را دور گردن تهیونگ انداخت.
ـ «بیا، من یه لقمه از غذام بهت میدم.»
تهیونگ با ذوق گفت:
ـ «دیدین؟ فقط جیمین هوامو داره.»
آنا با خنده جواب داد:
ـ «نه، اون فقط دلش برات سوخت.»
همه دوباره خندیدند.
صدای خندهی چهارنفرهشان دوباره خانهی مادربزرگ را پر کرد...
خانهای که بعد از سه سال، دوباره احساس میکرد همهی نوههایش کنار هم هستند.
⭐️یه نکته که بگم اینه که مامان بزرگ توی داستان مشترک آنا و کوک هست
ولی اینکه مامان بزرگ هر چهارتا رو به عنوان نوه های خودش میدونه چون هر چهار تا از بچگی با هم بزرگ شدن و همیشه کنار هم بودن و با هم هنه جا میرفتن برای همین جیمین و تهیونگ هم به عنوان نوه های خودش میدونه
گفتم اینو بگم که گیج نشید
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۸.۶k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط