Adopted father پارت۴

ولی شاید بهتر باشه خودمو از تنهایی در بیارم
کوک: خاب عمو جون چرا گریه میکردی؟
یونا دوباره بغضی کرد و با لحن بچگونش شروع به حرف زدن کرد
یونا: خاب عمو جون من خیلی از اینجا میترسم.. شما مربی اینجایی؟ میشه تنهام نزاری پیشم بمونی
کوک: یونا
یونا: بله عمو جون
کوک اروم دستی به موهای سیاه دختر کشید گقت
کوک: میخوای دختر من شی؟
یونا: واقعا میشه عمو جون
کوک: اره چرا که نشه
کوک همراه با یونا که توی بغلش بود به طرف دفتر مدیریت رفتن
کوک: خانم داگلاس؟ خانم داگلاس
خ. د: باه بفرمایید
کوک: سلام خانم حالتون چطوره
خ. د: او اقای جئون ما اینجایید یونا چرا بغلتونه؟
کوک: راستش میخواستم راجب یونا باهاتون حرف بزنم
خ. د: بله بفرمایید؟ یونا کار اشتباهی انجام داده؟
کوک: نه من فقط میخواستم یونا رو به سرپرستی قبول کنم
خ. د: چی.. چی اقای جئون این همه بچه اینجاست چرا اونا نه یونا اخه هنوز کامل به اینجا منتقل نشده پروندش ناقصه
کوک: همین که گفتم من یونا رو به عنوان دخترم قبول میکنم
خ. د: هر جور که مایل هستید... فقط الان نمیتونید یونا جان رو از ایتجا ببرید
کوک: چرا؟
خ. د: بخاطر اینکه پروندش کامل نیست فردا میوفتم دنبال کار هاش
کوک: هرچه زود تر این کارو انجام بدید
خ. د: بله اقای جئون
کوک بعد از خداحافظی از خانم داگلاس از دفتر مدیریت همراه با یونا از اونجا خارج شد
کوک: خاب دختر قشنگم بابایی دیگه باید بره قول بده دختر خوبی باشی تا زودتر بیایی پیش بابا
یونا: عمو جون من از اینجا میترسم
کوکـ: دیگه بهم نگو عمو بگو بابا
یونا: بابا
ویوکوک
لحظه ای که بعد از، ۲سال دوباره کسی منو بابا صدا زد حس عجیبی بود
اروم اروم یوتا رو بغل کردم
کوک: اخ که چقدر دلم برای بابا گفتنت تنگ شده بود یونا(زمزمه)
اروم ازش فاصله گرفتم و ادامه دادم نترس اینجا یکی از دوستام مربی هست پیش اون بمون
یونا: چشم بابا
کوک: یونجی
یونجی: اه کوک اینجا چیکار میکنی
کوک ماجرا رو برای یونجی تعریف میکنه و یونا رو به اون میسپره و از پرورگاه خارج میشه و زه طرف خونه حرکت میکنه
ویو نامجون
صبح با کوک دعوام شد معلوم نیست داره چیکار میکنه اخه پسره دیوانه کل زندگیش رو گذاشته توی اون پرورشگاه
نامجون: جین جیننن
جین: چتههه هاننن چتهههه از صبح تو اشپزخونم دارم غذا درست میکنم سره من دادم میزنه (بلند)
نامجون: خاب باشه ببخشید یه قهوه برای من میاری.؟
جین: به یه شرط
نامجون: اوففف باز این داره شرط شرط میکنه(زیر لب) بفرما بگو
جبن: با کوک اشتی کن دیگه هم به پروپاش نپیچ
نامجون: خاب باشه
ویو ادمین
تا جین خواست جوابی به نامجون بده در خونه باز شد و کوک وارد شد خیلی خوشحال خندون
کوک: سلاممم من اومدمممم
تهیونگ: اوووو چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرتتتت
کوک:..
شرط
لایک30
کامنت۱۰
دیدگاه ها (۱۴)

Iove and the moonPart51♡ویو مهمانی● ساعت هشت شب بود و من و ک...

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

اخر/p4

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۳----------------------------------------⭐🌕...

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part ¹[ساعت ۱۱ صبح]سولا:لعنت بهش......

p2☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونارفتم که اماده بشم اون دوتا اسک...

P10 .PRISAN MAFIA.

#میکاپ_آرتیست_من

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت ۳_____________________✨🌝✨__...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط