فیک عشق و نفرت از ارن و لیوای

#عشق_و_نفرت


پارت 20


لیوای تا خواست لب ارن رو ببوسه ، یهو گوشی ارن زنگ خورد . ارن از صدای ناگهانی گوشی ترسیده بود که لیوای کاملا خون سرد گوشیه ارن رو از جیب ارن درآورد و گذاشت در گوشش و گفت :"الو؟"
ارمین یا گریه:" لیوایی! ازن کو؟؟"
لیوای:"اینجا کنارمه! چطور؟ چیشده؟؟"
ارمین:"کجاییددددد؟؟؟؟؟"
لیوای:"...اومدیم...بیرون.....یعنی...."
ارمین:"وایی خدارو شکر!!"
لیوای:"چیشدهههه؟"
ارمین:" جان زنگ زد به من و گفت که زنگ بزن به ارن و خدافظی کن برا همیشه . منم با خودم گفتم شاید کسشر میگه ... قطع کردم و مسدود کردم! بعدش ... یکم پیش .... جان دوباره زنگ زد گفت که با ارن خدافظی کردی؟ منم گفتم چیمیگی احمق......اونم گفت که عمارت لیوای رو ترکوندم! با خاک یکسان کردم!"
لیوای:"چ...چیی؟؟"
.
.
.
*لیوای و ارن جلو عمارت بودن.
عمارت کاملا پودر و نابود شده بود .
لیوای:"هقق....وای....نه!...ههقق.....این....این خونه تنها چیزی بود که از مامانم برام باقی مونده بود! نه!نمیشهههه!"
ارن:"لیوای......منظورت چیه؟ مگه مامانت..."
لیوای با گریه و خشم و عصبانیت گفت:"تو این خونه منو مامانم زندگی میکردیم!من وقتی دو سالم بوده ، بابام خیانت کرد به مامانم! اولای ازدواجشون بابام به قدری مادرمو دوست داشت که فکر نمی‌کرد یروز خیانت به سرش بزنه! این عمارت رو زد به اسم مادرم! و بعد خیانت ، عمارت رو از مامانم خواست! ولی مادرم اینو قبول نکرد! مامانم بعد این ، .. مریض شد!به مدت ۷ سال مریض شد! من ۱۰ سالم بود! اون فوت کرد! من هیچ کاری از دستم بر نمیومد! هعقق...... هیچی ازش برام نمونده! هیچی هیچی!هعققق"
ارن:"اوه....لیوای....من واقعا...."
لیوای:"میکشمششش! میکشمشش! جان رو مثل این خونه نابود میکنم!"
ارن:"لیوای معلوم هست چیمیگی؟؟(ارن پیشونیش رو چسبوند به پیشونی لیوای و گفت..)عشقم!!! قرار بود کسی مزاحممون نشه! ما دوتایی زندگی کنیم! ازدواج کنیم! هرطور که شده!! ولی اگ تو بخوای جان رو بکشی ، میری زندان! ماا...ماا اون موقع نمیتونیم باهم باشیم!"
لیوای فقط گریه میکرد
ارن:"عوضش از جان شکایت میکنیم! میره زندان و ما دوتا اون‌یکی خونه تو زندگی می‌کنیم! لیوای نمیدونم تابحال بهت گفتم یا نه ولی............... من دیوانه‌وار عاشقتم!با تمام وجودم دوست دارم! از ته دل میخوام همیشه کنارت باشم! تو همه شرایط پیشت باشم!لیوای...! جون یه انسان رو نگیر! من از اینجور آدما میترسم! تو گفتی هرجور که من گفتم قراره باشی!"
لیوای کمی شدت گریه‌ش بیشتر شد و گفت:"آره اره ارن!....ولی‌........(به داخل چشمان ارن نگاه کرد و گفت...) واقعا دوست داری باهام ازدواج کنی؟"


پایان

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

حاجی امروز رفتیم خونه دوست مامانم😐بهتون گفتم که میرم...بگذری...

برده عمارت جئون

پارت ۲۲

🖤 میان قلب و خاطرات پارت دوم: بازگشت یک خاطره قدیمیارن با تع...

ازدواج از اجبارChapter:2P:2"ویو الیزابت"رفتم نزدیکش زدم تو گ...

سرنوشت پارت(۱۱)

وقتی میخواد بره سربازی part 1

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

پارت ۶

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط