داستان ترسناک

روزی سه دوست به نام  اسم داستان زمزمه های ترسناک
سارا
سنا
سمیرا 
از یان جا داستان شروع میشه
این سه تا دوست به خوابگاه می رن اولین روز خوب پیش رفت ولی از اون روز کمی ترسناک شد  دو مین روز هی صدای بلند خاموش کردن چراغ میومد سارا به بچه ها گفت
سارا :《 بچه ها شما هم صدا رو می‌شنوین
بچه ها :《اره 😶
سارا، سمیرا و سنا در راهروهای تاریک خوابگاه قدم می‌زدند. نور کم‌سوی لامپ‌ها به‌تدریج کم می‌شد و یک صدای خفیف، شبیه به نجواهای دور، از پشت درهای بسته می‌آمد.
سنا: «این صدا چیه؟»
سمیرا: «شاید فقط باد باشه… اما چرا این‌قدر سرده؟!🌬
ناگهان، چراغ‌های راهرو با یک جرقهٔ کوتاه خاموش شد. یک لحظه تاریکی کامل، سپس یک نور کم‌نور از پنجرهٔ آخر راهرو به‌صورت نوار نازکی به داخل می‌تابید. در همان لحظه، صدای خفیف‌تری شنیده شد؛ صدای قدم‌های سنگین که به‌نظر می‌رسید از طبقهٔ زیر می‌آید.

سارا با صدای لرزان گفت:

> «بچه‌ها، این‌جا قبلاً کسی زندگی نمی‌کرد. شاید این‌جا خاطره‌ای تاریک داشته باشه.»

سه دوست به سمت صدا رفتند. در انتهای راهرو، درِ یک اتاق قدیمی که همیشه قفل بود، نیمه‌باز شد و یک بوی خاک و عطر گل‌های پژمرده به فضا پخش شد. داخل اتاق، یک دفترچهٔ قدیمی روی میزی که پر از گرد و خاک بود، قرار داشت.

سمیرا با دقت دفترچه را باز کرد و خطوطی که به‌نظر می‌رسید با جوهر سیاه نوشته شده‌اند، خواند:

> «اگر اینجا قدم بگذاری، هر صدایی که می‌شنوی، صدای قلب توست که می‌لرزد.»

در همان لحظه، صدای درِ اتاق به‌سرعت بسته شد و چراغ‌های راهرو دوباره روشن شد، اما این‌بار نورشان به‌صورت ناهنجار و زرد رنگ شد. سه دوست با هم نگاهی به‌یکدیگر انداختند؛ دلشان می‌لرزید، اما تصمیم گرفتند راز این مکان را کشف کنند
اره  خوبه مثل این هم ادامش باشه نظر بده
سمیرا که داشت در مورد اون خوابگاه تحقیق می کرد یه فیلم دید که  ۳ تا دختره هم مثل اونا  به اون جا رفته بودن که می‌گفت خیلی ترسناک بود  یعنی جن زده بود
شبا صدا می‌اومد از همه ترسناک تر این بود که یه شب از یکی بچه ها داشت داد  میزد می گفت میکشمتون اما اون دوستشون اون  جا نبوده

همه شون از ترس بی هوش شدن صبح که بیدار شدن به اون دوست شون گفتن این چه کاری بود که کردی اون گفت چه کاری من کاری نکردم 
اونی که داره تعریف میکنه : = داشتی می گفتی میخوای مارو بکوشی  گفت🤨 من که دیشب این جا نبودم !😶 بعد اون شب  تصمیم گرفتیم از اون جا فرار کنیم
سه دوستا
## فصل اول: زمزمه‌های ترسناک

سمیرا با اضطراب، لپ‌تاپش را باز کرد و فیلمی که پیدا کرده بود را به سارا و سنا نشان داد. تصویر، خوابگاهی قدیمی و متروکه را نشان می‌داد؛ دقیقاً شبیه خوابگاهی که آن‌ها در آن زندگی می‌کردند. در فیلم، سه دختر جوان با هیجان وارد خوابگاه می‌شوند، اما به مرور زمان، چهره‌هایشان رنگ می‌بازد و ترس در چشمانشان موج می‌زند.



سمیرا: «این فیلم رو توی اینترنت پیدا کردم. می‌گن این خوابگاه جن‌زده‌ست. سه تا دختره دقیقاً مثل ما اومده بودن اینجا و...»



صدای ناله‌هایی از فیلم به گوش می‌رسید و تصاویری از سایه‌هایی که در گوشه و کنارهای اتاق حرکت می‌کردند، ترس را به جان بینندگان می‌انداخت. سارا و سنا با چشمانی گشاد به تصویر خیره شده بودند.

ناگهان، در نیمه‌شب، صدای جیغ بلند و وحشتناکی از اتاق سمیرا بلند شد. سارا و سنا با سرعت به سمت اتاق او دویدند. در را باز کردند و با صحنه‌ای عجیب روبرو شدند. سمیرا روی زمین افتاده بود و با چشمان وحشیانه‌ای به آن‌ها خیره شده بود.



سمیرا (با صدایی خش‌دار): «میکشمتون! همتون رو می‌کشم!»



سارا و سنا از ترس خشک‌شان شد. نمی‌دانستند چه اتفاقی برای دوستشان افتاده است.



سارا: «سمیرا! حالت خوبه؟ چی شده؟»



سمیرا با همان لحن تهدیدآمیز جواب داد:



سمیرا: «من کاری نکردم! من نبودم! این شما بودید که من رو ترسوندید! از ترس فرار کردم!»



سارا و سنا با نگاهی به یکدیگر، فهمیدند که سمیرا چیزی را فراموش کرده یا تحت تاثیر نیرویی قرار گرفته است. آن‌ها نمی‌دانستند چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما یک چیز را به خوبی حس می‌کردند: خطر از راه رسیده است.



سنا: «باید از اینجا بریم! همین الان!»



سه دوست با عجله وسایلشان را جمع کردند و از خوابگاه بیرون زدند. در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفتند، صدای خنده‌ای شیطانی از پشت سرشان به گوش رسید. آن‌ها نگاهی به عقب انداختند، اما چیزی ندیدند. فقط تاریکی و سکوت حکم‌فرما بود.

فصل اول

خودم نوشتم کمی از هوش مصنوعی کمک گرفتم ولی بیشتر من نوشتم
بازام بزارم ؟
دیدگاه ها (۱)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 30{...ا} همین یک حرف...تمام چیزی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_47فصل بیستم | ک...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ³---ویو: آراساعت...۸:۴۷ شبمحوطه...

فصل اول | مدرسه آویدقسمت پنجم | آغاز یک روز تازه

### پارت دوم: «طنینِ خون و سکوت»گلوله مثل یک روحِ سرگردان در...

**پارت ۱۷**ساعت‌ها مثلِ یه مِـل در حالِ کش اومدن، از سرِ گذش...

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط