୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎 🧸🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «چرا هی بهش فکر میکنم؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
اما ذهنش جای دیگهای بود.
دیشب.
فروشگاه.
دستبند مشکی.
و لبخند جنگکوک.
لیلی آه کشید.
— وای... چرا دارم بهش فکر میکنم؟!
گوشیاش زنگ خورد.
پیام جنگکوک بود.
«صبح بخیر، خانم قهوهای.»
لیلی چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد خندید.
«صبح بخیر، آقای مشکی.»
پیام بعدی خیلی زود اومد.
«امروز قهوه میخوری؟»
«آره.»
«پس برای منم بگیر.»
لیلی لبخند زد.
«بازم وانیلی؟»
«اگه تو انتخابش کنی، آره.»
لیلی گوشی رو جلوی صورتش گرفت.
— این آدم چرا اینطوری حرف میزنه؟! 😭
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند ساعت بعد...
لیلی دو تا قهوه روی میز اتاق تمرین گذاشت.
— سفارشتون، آقای مشکی.
جنگکوک خندید.
— ممنون، خانم قهوهای.
— من که قهوهای نیستم!
— ولی قهوه دستته.
— پس تو هم مشکی نیستی!
جنگکوک به لباسش نگاه کرد.
— امروز مشکی پوشیدم.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
بعد خندید.
— خب... قبول.
جنگکوک قهوه رو برداشت.
یک جرعه خورد.
— خوشمزهست.
— معلومه.
— چون تو گرفتی؟
لیلی لبخند زد.
— نه، چون من انتخابش کردم.
جنگکوک با خنده سر تکون داد.
— اعتمادبهنفست خیلی بالاست.
— از خودت یاد گرفتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، یکی از کارکنها وارد اتاق شد.
— جنگکوک، امروز بعدازظهر برنامهات فشردهست.
جنگکوک سر تکون داد.
— باشه.
لیلی که داشت برگهها رو مرتب میکرد، ناخودآگاه گفت:
— پس امروز دیگه نمیبینمت؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— دلت میخواد ببینیم؟
لیلی سریع سرش رو پایین انداخت.
— من فقط... پرسیدم!
جنگکوک لبخند زد.
— منم فقط پرسیدم.
و دوباره مشغول نوشیدن قهوهاش شد.
لیلی زیر لب گفت:
— خیلی رو اعصابی...
جنگکوک خندید.
— شنیدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
اما وقتی لیلی از اتاق بیرون رفت...
جنگکوک برای چند ثانیه به در خیره موند.
بعد گوشیاش رو برداشت.
پیامی نوشت.
«امشب وقت داری؟»
و قبل از اینکه پشیمون بشه، فرستاد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟎
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎 🧸🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «چرا هی بهش فکر میکنم؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
اما ذهنش جای دیگهای بود.
دیشب.
فروشگاه.
دستبند مشکی.
و لبخند جنگکوک.
لیلی آه کشید.
— وای... چرا دارم بهش فکر میکنم؟!
گوشیاش زنگ خورد.
پیام جنگکوک بود.
«صبح بخیر، خانم قهوهای.»
لیلی چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد خندید.
«صبح بخیر، آقای مشکی.»
پیام بعدی خیلی زود اومد.
«امروز قهوه میخوری؟»
«آره.»
«پس برای منم بگیر.»
لیلی لبخند زد.
«بازم وانیلی؟»
«اگه تو انتخابش کنی، آره.»
لیلی گوشی رو جلوی صورتش گرفت.
— این آدم چرا اینطوری حرف میزنه؟! 😭
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند ساعت بعد...
لیلی دو تا قهوه روی میز اتاق تمرین گذاشت.
— سفارشتون، آقای مشکی.
جنگکوک خندید.
— ممنون، خانم قهوهای.
— من که قهوهای نیستم!
— ولی قهوه دستته.
— پس تو هم مشکی نیستی!
جنگکوک به لباسش نگاه کرد.
— امروز مشکی پوشیدم.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
بعد خندید.
— خب... قبول.
جنگکوک قهوه رو برداشت.
یک جرعه خورد.
— خوشمزهست.
— معلومه.
— چون تو گرفتی؟
لیلی لبخند زد.
— نه، چون من انتخابش کردم.
جنگکوک با خنده سر تکون داد.
— اعتمادبهنفست خیلی بالاست.
— از خودت یاد گرفتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، یکی از کارکنها وارد اتاق شد.
— جنگکوک، امروز بعدازظهر برنامهات فشردهست.
جنگکوک سر تکون داد.
— باشه.
لیلی که داشت برگهها رو مرتب میکرد، ناخودآگاه گفت:
— پس امروز دیگه نمیبینمت؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— دلت میخواد ببینیم؟
لیلی سریع سرش رو پایین انداخت.
— من فقط... پرسیدم!
جنگکوک لبخند زد.
— منم فقط پرسیدم.
و دوباره مشغول نوشیدن قهوهاش شد.
لیلی زیر لب گفت:
— خیلی رو اعصابی...
جنگکوک خندید.
— شنیدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
اما وقتی لیلی از اتاق بیرون رفت...
جنگکوک برای چند ثانیه به در خیره موند.
بعد گوشیاش رو برداشت.
پیامی نوشت.
«امشب وقت داری؟»
و قبل از اینکه پشیمون بشه، فرستاد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟎
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۴.۶k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط