سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۸۸
به جای آنها ماری غول پیکر و آبی رنگ ظاهر شده بود که با خال های سیاه در مقابل دیدگان متعجب همگان در مرکز ورزشگاه چنپره زده بود چهارده نفر باقی مانده مار را محاصره کردند نمی دانستم که آنها در مقابل این مار عظیم الجثه چه کاری از دستشان بر می آمد یک حرکت مار کافی بود تا همه آنها را به گوشه ای پرت نماید ،
اما مار هیچ عکس العملی در مقابل آنها نشان نداد توجهم به سفید پوشان جلب شد که نقابی به چهره داشتند که تا چند دقیقه پیش وجود خارجی نداشت داشتم به نقاشی های روی نقاب ها فکر می کردم که صدای جمعیت من را از فکر بیرون آورد به نظر می‌رسید که من یک صحنه مهم را از دست داده بودم دیگر اثری از سفید پوشان نبود به جای آنها حیواناتی در اندازه های مختلف قرار داشتند ...
برای لحظه ای لرزش خفیفی را احساس کردم ، نگاهی به اطرافم انداختم شاید خی... نه ، مثل اینکه خیالاتی نشده بودم برای بار دوم همان لرزش را آن هم به طور محسوس احساس کردم حتما این هم گوشه ای از نمایش افراد دهکده بود یکی از حیوانات که به شکل گرگ سفیدی بود با جهشی به سمت مار جهید ، مار هم به سمت او حمله کرد گرگ درست قبل از اینکه مار به او برسد روی زمین فرود آمد و با یک تغییر مسیر ناگهانی به سمت بالا پرید او به طرز غیر قابل باوری روی سر مار پریده بود مار هم با شدت تکان می خورد تا او را از خود دور کند اما گرگ پنجه های تیزش را به چشمان او کشید و بعد با جهشی بلند ...
دوباره همان ‌لرزش اما این بار با شدت بیشتر ، نگاهی به جایگاه پدربزرگ انداختم اما به نظر نمی رسید آنها متوجه لرزش شده باشند در میان دود سفید چشمان سرخی ... دوباره همان لرزش که در اثر فریاد جمعیت ... به سمت جایگاه ملکه ها برگشتم احساس بدی داشتم احساس می کردم که قراره اتفاقی بیفته ملکه ها هم بی توجه به جمعیت به اطراف نگاه می کردند انگار آنها هم متوجه لرزش ها شده بودند.
بوم
صدای انفجار من را از درون لرزاند قلبم به سرعت می تپید همزمان صدای تشویق جمعیت بلند شد بارانی از پولک های رنگارنگ ب... دوباره همان ‌لرزش اما این بار برای مدت بیشتری ادامه پیدا کرد نمی دانستم جشن چقدر طول خواهد کشید از این می ترسیدم که اتفاق بدی بیافتد و هیچکس توانایی کنترل آن را نداشته باشد در طی این مدت به خاطر اینکه حواسم به این لرزش ها پرت شده بود چند نمایش را از دست داده بودم می ترسیدم این لرزش ها پیاپی سبب خرابی ورزشگاه شوند اصلا تصور خراب شدن این ورزشگاه برایم ممکن نبود تا این زمان چهار شهر و سه دهکده برنامه های خود را اجرا کرده بودند .
بالاخره آنچه که از آن می ترسیدم اتفاق افتاد ، لرزش ورزشگاه به حدی شدت گرفته بود که من از ترس سقوط دسته های صندلی را محکم گرفتم ، به سمت ملکه ها برگشتم که ...
همزمان با لرزش ورزشگاه نور خیره کننده ای همه جا را غرق در نور کرده بود به طوری که حتی با چشمان بسته هم نور را پشت پلک هام می دیدم اشک در چشمانم حلقه زده بود دستانم را روی چشمانم گذاشتم تا شاید نور کم شود در همین زمان صدایی به بلندی اعلام کرد
دیدگاه ها (۰)

جهانی میان بیداری و خواب

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

پارت ۴۰

چند پارتی (درخواستی)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

مافیای من

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط