پارت ۳(عجیبه ۲ تا پارت دادم)
غروب در ساختمون متروکه
ساختمان متروکه پشت ایستگاه قطار، مکانی بود که سالها پیش، مایکی و دوستانش آنجا را به عنوان پاتوق خود انتخاب کرده بودند. دیوارهایش با گرافیتیهای رنگارنگ پوشیده شده بود و پنجرههای شکسته، منظرهای از آسمان غروب توکیو را نشان میدادند. بوی خاک و رطوبت در هوا بود. مایکی روی یک تکه بتن شکسته نشسته بود و پاهایش را آویزان کرده بود. نگاهش به خورشید بود که آرام آرام در پشت ساختمانهای بلند شهر فرو میرفت و آسمان را به رنگهای نارنجی، بنفش و قرمز درمیآورد.
ذهنش هزاران بار جمله "دوستت دارم" را مرور کرده بود، اما هر بار حس میکرد کلمات کافی نیستند. چطور میشد این همه سال سکوت و این همه حس پنهان را در چند کلمه خلاصه کرد؟ عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. او که از مرگ نمیترسید، از این اعتراف میترسید.
صدای پاهای یونا روی آجرها و خردهشیشهها به گوش رسید. مایکی سرش را چرخاند. یونا با احتیاط وارد سالن اصلی شد. نور کمرنگ غروب از پنجرههای شکسته به داخل میتابید و سایههای بلندی ایجاد میکرد. یونا لباس مدرسهاش را به تن داشت و کیفش را محکم در دست گرفته بود. چشمانش از نگرانی برق میزدند.
"مایکی؟" یونا با صدایی آرام و نگران پرسید. "چی شده؟"
مایکی از جایش بلند شد و به سمت یونا رفت. چند قدم جلوتر از او ایستاد. حالا فاصلهشان آنقدر کم بود که یونا میتوانست بوی خاص مایکی را حس کند؛ بوی دوریاکی هایی شیرین . قلب یونا دیوانهوار میتپید.
"یونا..." مایکی شروع کرد. صدایش کمی گرفته بود. او که همیشه بیپروا حرف میزد، حالا کلمات را گم کرده بود. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و نگاهش را به زمین دوخت.
"یونا، من... سالهاست که میخواستم یه چیزی رو بهت بگم."
یونا نفسش را حبس کرد. "چی؟"
مایکی سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمهای یونا دوخت. نگاهش پر از صداقت و یک حس عمیق بود که یونا تا به حال در چشمان او ندیده بود. گویی تمام دیوارهای دفاعی مایکی فرو ریخته بودند.
"من... من نمیتونم زندگی بدون تو رو تصور کنم." کلمات با سختی از دهانش بیرون میآمدند، اما هر کدامشان پر از احساس بودند. "از وقتی بچه بودیم، تو همیشه کنارم بودی. تو تنها کسی هستی که وقتی همه بهم پشت میکنن، بازم هستی."
چشمان یونا پر از اشک شد. او میخواست حرف بزند، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود.
"من... من بهت حس دارم، یونا." مایکی ادامه داد. حالا صدایش محکمتر شده بود، انگار که با هر کلمه، باری از روی دوشش برداشته میشد. "نه فقط یه حس دوستانه. من عاشقتم، یونا. از خیلی وقت پیش عاشقت بودم."
یونا نمیتوانست چیزی بگوید. اشکها بیصدا از چشمانش سرازیر میشدند. این همان جملاتی بود که سالها آرزویش را داشت. همان اعترافی که از شنیدنش میترسید. اما حالا که شنیده بود، شیرینترین حس دنیا بود.
مایکی یک قدم به یونا نزدیکتر شد. "میدونم شاید این حرفا برات عجیب باشه. میدونم شاید انتظارشو نداشتی. ولی دیگه نمیتونستم اینو تو خودم نگه دارم." دستش را جلو برد و گونه خیس یونا را لمس کرد. "من... میخوام تو مال من باشی. اگه تو هم همین حس رو داری."
یونا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با تمام وجودش به سمت مایکی رفت و محکم در آغوشش کشید. سرش را روی سینه مایکی گذاشت و بوی آشنای او را استشمام کرد. "مایکی... منم... منم عاشقتم!" صدایش از میان گریهها به زور شنیده میشد. "منم از اینکه جواب رد بشنوم میترسیدم. همیشه میخواستم مال تو باشم."
مایکی دستهایش را دور کمر یونا حلقه کرد و او را محکم به خودش فشرد. حس کرد که تمام نگرانیها و ترسهایش در این لحظه از بین رفتهاند. نور غروب از پنجرههای شکسته به داخل میتابید و آنها را در هالهای از نور نارنجی و بنفش غرق میکرد. برای اولین بار، مایکی احساس سبکی و آرامش واقعی کرد. این لحظه، از هر مبارزهای که تا به حال کرده بود، پیروزانهتر بود. او یونا را داشت.
برای مدتی طولانی، آنها در آغوش یکدیگر ماندند، بدون نیاز به هیچ کلمهای. فقط حضور یکدیگر و ضربان قلبهایشان که حالا با هم هماهنگ شده بودند. در آن غروب دلانگیز توکیو، در میان خرابه های ساختمان متروکه، عشقی که سالها پنهان مانده بود، بالاخره شکوفا شد. و زیر آسمان پرستارهای که کمکم ظاهر میشد، آنها آیندهای را با هم آغاز کردند که تا ابد مال خودشان بود.
پایان
ریدم😊🙌
ساختمان متروکه پشت ایستگاه قطار، مکانی بود که سالها پیش، مایکی و دوستانش آنجا را به عنوان پاتوق خود انتخاب کرده بودند. دیوارهایش با گرافیتیهای رنگارنگ پوشیده شده بود و پنجرههای شکسته، منظرهای از آسمان غروب توکیو را نشان میدادند. بوی خاک و رطوبت در هوا بود. مایکی روی یک تکه بتن شکسته نشسته بود و پاهایش را آویزان کرده بود. نگاهش به خورشید بود که آرام آرام در پشت ساختمانهای بلند شهر فرو میرفت و آسمان را به رنگهای نارنجی، بنفش و قرمز درمیآورد.
ذهنش هزاران بار جمله "دوستت دارم" را مرور کرده بود، اما هر بار حس میکرد کلمات کافی نیستند. چطور میشد این همه سال سکوت و این همه حس پنهان را در چند کلمه خلاصه کرد؟ عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. او که از مرگ نمیترسید، از این اعتراف میترسید.
صدای پاهای یونا روی آجرها و خردهشیشهها به گوش رسید. مایکی سرش را چرخاند. یونا با احتیاط وارد سالن اصلی شد. نور کمرنگ غروب از پنجرههای شکسته به داخل میتابید و سایههای بلندی ایجاد میکرد. یونا لباس مدرسهاش را به تن داشت و کیفش را محکم در دست گرفته بود. چشمانش از نگرانی برق میزدند.
"مایکی؟" یونا با صدایی آرام و نگران پرسید. "چی شده؟"
مایکی از جایش بلند شد و به سمت یونا رفت. چند قدم جلوتر از او ایستاد. حالا فاصلهشان آنقدر کم بود که یونا میتوانست بوی خاص مایکی را حس کند؛ بوی دوریاکی هایی شیرین . قلب یونا دیوانهوار میتپید.
"یونا..." مایکی شروع کرد. صدایش کمی گرفته بود. او که همیشه بیپروا حرف میزد، حالا کلمات را گم کرده بود. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و نگاهش را به زمین دوخت.
"یونا، من... سالهاست که میخواستم یه چیزی رو بهت بگم."
یونا نفسش را حبس کرد. "چی؟"
مایکی سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمهای یونا دوخت. نگاهش پر از صداقت و یک حس عمیق بود که یونا تا به حال در چشمان او ندیده بود. گویی تمام دیوارهای دفاعی مایکی فرو ریخته بودند.
"من... من نمیتونم زندگی بدون تو رو تصور کنم." کلمات با سختی از دهانش بیرون میآمدند، اما هر کدامشان پر از احساس بودند. "از وقتی بچه بودیم، تو همیشه کنارم بودی. تو تنها کسی هستی که وقتی همه بهم پشت میکنن، بازم هستی."
چشمان یونا پر از اشک شد. او میخواست حرف بزند، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود.
"من... من بهت حس دارم، یونا." مایکی ادامه داد. حالا صدایش محکمتر شده بود، انگار که با هر کلمه، باری از روی دوشش برداشته میشد. "نه فقط یه حس دوستانه. من عاشقتم، یونا. از خیلی وقت پیش عاشقت بودم."
یونا نمیتوانست چیزی بگوید. اشکها بیصدا از چشمانش سرازیر میشدند. این همان جملاتی بود که سالها آرزویش را داشت. همان اعترافی که از شنیدنش میترسید. اما حالا که شنیده بود، شیرینترین حس دنیا بود.
مایکی یک قدم به یونا نزدیکتر شد. "میدونم شاید این حرفا برات عجیب باشه. میدونم شاید انتظارشو نداشتی. ولی دیگه نمیتونستم اینو تو خودم نگه دارم." دستش را جلو برد و گونه خیس یونا را لمس کرد. "من... میخوام تو مال من باشی. اگه تو هم همین حس رو داری."
یونا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با تمام وجودش به سمت مایکی رفت و محکم در آغوشش کشید. سرش را روی سینه مایکی گذاشت و بوی آشنای او را استشمام کرد. "مایکی... منم... منم عاشقتم!" صدایش از میان گریهها به زور شنیده میشد. "منم از اینکه جواب رد بشنوم میترسیدم. همیشه میخواستم مال تو باشم."
مایکی دستهایش را دور کمر یونا حلقه کرد و او را محکم به خودش فشرد. حس کرد که تمام نگرانیها و ترسهایش در این لحظه از بین رفتهاند. نور غروب از پنجرههای شکسته به داخل میتابید و آنها را در هالهای از نور نارنجی و بنفش غرق میکرد. برای اولین بار، مایکی احساس سبکی و آرامش واقعی کرد. این لحظه، از هر مبارزهای که تا به حال کرده بود، پیروزانهتر بود. او یونا را داشت.
برای مدتی طولانی، آنها در آغوش یکدیگر ماندند، بدون نیاز به هیچ کلمهای. فقط حضور یکدیگر و ضربان قلبهایشان که حالا با هم هماهنگ شده بودند. در آن غروب دلانگیز توکیو، در میان خرابه های ساختمان متروکه، عشقی که سالها پنهان مانده بود، بالاخره شکوفا شد. و زیر آسمان پرستارهای که کمکم ظاهر میشد، آنها آیندهای را با هم آغاز کردند که تا ابد مال خودشان بود.
پایان
ریدم😊🙌
- ۱.۴k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط