اعتماد پارت|۱۷۰|
۱۷۰
ا/ت
از خونه در اومدیم..
لیان سعی میکرد حال و هوام رو عوض کنه و با اشاره بهم میگفت که جلوی کوک تابلو نباشم!
به استایل خفن جونگ کوک نگاهی انداختم
–هی آقا
سرشو برگردوند سمتم..عینک دودی سیاهش..لبخنده کمرنگش..موهای پخش شده رو پیشونیش و نوره آفتابی که به نیم رخش میتابید!
–دید زدنت تموم شد خانم؟
–نخیر
کمی تو صورتم خم شد
–پس هنوز داری براندازم میکنی؟
–شاید
–خب نتیجش چیشد؟
دست به سینه وایستادمو گفتم:زیادی خوشتیپی..اعصاب آدمو خورد میکنی
خندید..چندین برابر به جذابیتش اضافه کرد
–این تعریف بود یا شکایت؟
–هردوش
خم شد و خیلی آروم کناره گوشم گفت:اگه همین الان تنها بودیم بابت این حرفت حسابی باید از خجالتت در میومدم خانم کیم
روی شونش زدمو لبمو گاز گرفت
–پررو
صدای فریاد لیان بلند شد
–شما دوتا راه میاین یا همونجا میخواین به عاشقانه هاتون ادامه بدین؟
جونگ کوک کلافه دستی به گردنش کشید
–مزاحمای حرفهای
خندیدم
–زشته،بیا بریم
دستمو دوره بازوش حلقه کردمو همقدم شدیم..
بازاره کوچیکی داشت که خوردنیای متنوع توش بودن
تقریبا میشد گفت هرچی میدیدم میخواستم بخرم و کوک هم نه نمیاورد..
–نگرانم نتونی همشو بخوری
چشم غرهای برای جونگ کوک رفتم و گفتم:نگران نباش میخورم
آخر از همه قدم برمیداشتیم.
لیان دست جانگشین رو گرفته بود و علاوه بر اینکه هر دقیقه باهم کلکل میکردن اما یه ثانیه بعدش تو بغل هم راه میرفتن..
تهیونگ و جیسان میخندیدن و متوجه میشدم بخاطره وجوده کوک معذبن،مخصوصا تهیونگ!
دست کوک رو کشیدم
–اون دوتا بخاطره وجوده تو معذبن
–من کاریشون ندارم
–ولی از نگاه هایی که داری چیزه بدی برداشت میکنن
بیخیال گفت:مشکل خودشونه
میخواستم چیزی بگم اما صدای لیان باعث شد حواسم پرت اون بشه
–ا/ت اینا رو ببین
دست کوک رو پشت سرم کشیدم و رفتم سمتشون
عروسکای کوچیک و گرد
با ذوق دستامو به هم کوبیدم و یکیشو برداشتم
–چه کیوت
–شبیه خودته
متعجب به کوک نگاه کردم
–مگه من چاقم؟
چیزی نگفت و خندشو پشت لباش پنهان کرد
صدای تک خندی به گوشم خورد،با اخم به پشتم نگاه کردم
–نخندین
دوباره سمت کوک برگشتم و با لبای آویزون گفتم:من چاقم جونگ کوک؟
–منظورم قیافش بود عزیزم
عزیزم رو کنایهدار گفت
–ولی من اخمو هم نیستم
–هستی
–ایبابا شما سره اینم باهم بحث میکنید؟
از گوشه چشمم به جانگشین نگاه بدی انداختم
–بوی شیرینی میاد
–درست بو..بو کشیدی،پش..پشت سرته
برگشتم به پشت،شیرینی های سیخی
من چون زیاد آشناییت نداشتم با چیزایی که تو کره وجود داشت اکثرا اسماشون رو نمیدونستم.
–اونا اسمشون چیه؟
جیسان گفت:یاکگوا..شیرینی محلی!
–خوشمزن؟ بوشون که خوبه
–خیلی..خیلی خوشمزن
پس یاکگوا های سیخی!(نوعی شیرینی محلی کرهای هستن که خیلی شیرین و خوش طعمن)
جلوتر رفتمو به فروشنده گفتم چندتا تو پاکت برام بزاره
تو همون حین یکیشونم برداشتمو گاز بزرگی ازش زدم
–اوممم..خیلی خوشمزست
جونگکوک با نگاه آرومی فقط منو تماشا میکرد
با دهن پر گفتم:چیه؟
–هیچی
–پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لبخند محوی گوشهی لبش نشست
–فقط دارم فکر میکنم چقدر خوشحالیات سادست
چند لحظه ساکت شدم،بعید بود فکراشو به زبون بیاره
آروم گفتم:آدم وقتی مدت زیادی غمگین باشه..با چیزای کوچیکم خوشحال میشه
حرفم بی منظور بود،اما اون انگار به خودش گرفته باشه که حالت چهرش عوض شد
پول شیرینی ها رو داد و کمی ازم فاصله گرفت..
استاده کور کردن ذوقه من!
ا/ت
از خونه در اومدیم..
لیان سعی میکرد حال و هوام رو عوض کنه و با اشاره بهم میگفت که جلوی کوک تابلو نباشم!
به استایل خفن جونگ کوک نگاهی انداختم
–هی آقا
سرشو برگردوند سمتم..عینک دودی سیاهش..لبخنده کمرنگش..موهای پخش شده رو پیشونیش و نوره آفتابی که به نیم رخش میتابید!
–دید زدنت تموم شد خانم؟
–نخیر
کمی تو صورتم خم شد
–پس هنوز داری براندازم میکنی؟
–شاید
–خب نتیجش چیشد؟
دست به سینه وایستادمو گفتم:زیادی خوشتیپی..اعصاب آدمو خورد میکنی
خندید..چندین برابر به جذابیتش اضافه کرد
–این تعریف بود یا شکایت؟
–هردوش
خم شد و خیلی آروم کناره گوشم گفت:اگه همین الان تنها بودیم بابت این حرفت حسابی باید از خجالتت در میومدم خانم کیم
روی شونش زدمو لبمو گاز گرفت
–پررو
صدای فریاد لیان بلند شد
–شما دوتا راه میاین یا همونجا میخواین به عاشقانه هاتون ادامه بدین؟
جونگ کوک کلافه دستی به گردنش کشید
–مزاحمای حرفهای
خندیدم
–زشته،بیا بریم
دستمو دوره بازوش حلقه کردمو همقدم شدیم..
بازاره کوچیکی داشت که خوردنیای متنوع توش بودن
تقریبا میشد گفت هرچی میدیدم میخواستم بخرم و کوک هم نه نمیاورد..
–نگرانم نتونی همشو بخوری
چشم غرهای برای جونگ کوک رفتم و گفتم:نگران نباش میخورم
آخر از همه قدم برمیداشتیم.
لیان دست جانگشین رو گرفته بود و علاوه بر اینکه هر دقیقه باهم کلکل میکردن اما یه ثانیه بعدش تو بغل هم راه میرفتن..
تهیونگ و جیسان میخندیدن و متوجه میشدم بخاطره وجوده کوک معذبن،مخصوصا تهیونگ!
دست کوک رو کشیدم
–اون دوتا بخاطره وجوده تو معذبن
–من کاریشون ندارم
–ولی از نگاه هایی که داری چیزه بدی برداشت میکنن
بیخیال گفت:مشکل خودشونه
میخواستم چیزی بگم اما صدای لیان باعث شد حواسم پرت اون بشه
–ا/ت اینا رو ببین
دست کوک رو پشت سرم کشیدم و رفتم سمتشون
عروسکای کوچیک و گرد
با ذوق دستامو به هم کوبیدم و یکیشو برداشتم
–چه کیوت
–شبیه خودته
متعجب به کوک نگاه کردم
–مگه من چاقم؟
چیزی نگفت و خندشو پشت لباش پنهان کرد
صدای تک خندی به گوشم خورد،با اخم به پشتم نگاه کردم
–نخندین
دوباره سمت کوک برگشتم و با لبای آویزون گفتم:من چاقم جونگ کوک؟
–منظورم قیافش بود عزیزم
عزیزم رو کنایهدار گفت
–ولی من اخمو هم نیستم
–هستی
–ایبابا شما سره اینم باهم بحث میکنید؟
از گوشه چشمم به جانگشین نگاه بدی انداختم
–بوی شیرینی میاد
–درست بو..بو کشیدی،پش..پشت سرته
برگشتم به پشت،شیرینی های سیخی
من چون زیاد آشناییت نداشتم با چیزایی که تو کره وجود داشت اکثرا اسماشون رو نمیدونستم.
–اونا اسمشون چیه؟
جیسان گفت:یاکگوا..شیرینی محلی!
–خوشمزن؟ بوشون که خوبه
–خیلی..خیلی خوشمزن
پس یاکگوا های سیخی!(نوعی شیرینی محلی کرهای هستن که خیلی شیرین و خوش طعمن)
جلوتر رفتمو به فروشنده گفتم چندتا تو پاکت برام بزاره
تو همون حین یکیشونم برداشتمو گاز بزرگی ازش زدم
–اوممم..خیلی خوشمزست
جونگکوک با نگاه آرومی فقط منو تماشا میکرد
با دهن پر گفتم:چیه؟
–هیچی
–پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لبخند محوی گوشهی لبش نشست
–فقط دارم فکر میکنم چقدر خوشحالیات سادست
چند لحظه ساکت شدم،بعید بود فکراشو به زبون بیاره
آروم گفتم:آدم وقتی مدت زیادی غمگین باشه..با چیزای کوچیکم خوشحال میشه
حرفم بی منظور بود،اما اون انگار به خودش گرفته باشه که حالت چهرش عوض شد
پول شیرینی ها رو داد و کمی ازم فاصله گرفت..
استاده کور کردن ذوقه من!
- ۱۰.۵k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط