قلمرو نقره و ابریشم(۲)
جونگکوک سرش را کمی کج کرد، انگار داشت حرفهای تهیونگ را سبکسنگین میکرد. «شاید. ولی تا نبینم باور نمیکنم.»تهیونگ لبخند محوی زد؛ لبخندی پر از غرور و اطمینان. برگشت، به سمت سیستم صوتی رفت و دکمه را لمس کرد. این بار خبری از موسیقیهای ملایم نبود. یک قطعهی تاریک و بیکلام الکترونیک با بیسهای عمیق و ضرباتی شبیه به تپش قلب در سالن طنینانداز شد. ریتمی که به طرز عجیبی به ضربات کیسهبوکسِ جونگکوک شباهت داشت.
ه انگار جاذبه روی او تاثیری ندارد، اما هر فرودش روی چوب سالن، محکم و باصلابت بود. در حرکاتش هیچ ناز و کرشمهای نبود؛ یک قدرت خالص و تاریک بود تهیونگ به مرکز سالن، درست زیر کورسوی نور مهتاب برگشت. نگاهش را برای یک ثانیه از جونگکوک گرفت، چشمانش را بست و با اولین ضربه عمیق بیس، شروع کرد.
حرکات تهیونگ این بار آرام نبودند؛ تند، قاطع و برنده بودند. پارچه شیریرنگ پیرهنش با هر چرخشِ ناگهانی بدنش در هوا موج میزد. او جوری روی زمین گام برمیداشت
که از عضلات منقبضشدهی کمر و پاهایش سرچشمه میگرفت. او مثل یک ببر در فضایی بسته میرقصید.
جونگکوک از جایش تکان نخورد، اما بدنش ناخودآگاه گارد گرفته بود. به عنوان یک مبارز، او بدنها را خوب میشناخت و حالا داشت میدید که چطور تهیونگ با هر حرکت، عضلاتش را در کسری از ثانیه منقبض و رها میکند. این یک نمایش تزیینی نبود؛ این یک مبارزه با هوا بود. نگاه جونگکوک روی خط فک محکم تهیونگ و قطرات عرقی که کمکم روی گردنش شکل میگرفتند، قفل شده بود. برای اولین بار، او چیزی را میدید که در رینگهای زیرزمینی هرگز پیدا نکرده بود: فریبندگیِ توام با قدرت.
هیچکدام نمیخواستند در آن بازنده باشند.
جونگکوک دستهایش را بالاخره از جیبش درآورد. دستهای بزرگش با باندهای نیمهباز و زخمی، تضاد شدیدی با پوست صاف و گندمی تهیونگ داشتند. او یک قدم جلو آمد و قلمرو تهیونگ را شکست. حالا آنقدر نزدیک بود که تهیونگ میتوانست گرمای سبا ضربه نهایی و سنگین موسیقی، تهیونگ چرخشی سریع زد و درست روبروی جونگکوک متوقف شد. فاصلهشان حالا فقط دو قدم بود. نفسهای تهیونگ تند شده بود و سینهاش بالا و پایین میرفت. موهایش روی چشمهایش ریخته بود، اما از میان تارهای مو، نگاه نافذ و مغرورش را به چشمهای بوکسور دوخت.
«هنوزم فکر میکنی این شکنندگیه، جونگکوک؟» تهیونگ با صدایی بم و کمی نفسنفسزنان پرسید.
بفرمایدددد اینم از این
همایت کنید یه تیکه دیگه ام براتون میزارم
#تهکوک#فیک#کوکته
ه انگار جاذبه روی او تاثیری ندارد، اما هر فرودش روی چوب سالن، محکم و باصلابت بود. در حرکاتش هیچ ناز و کرشمهای نبود؛ یک قدرت خالص و تاریک بود تهیونگ به مرکز سالن، درست زیر کورسوی نور مهتاب برگشت. نگاهش را برای یک ثانیه از جونگکوک گرفت، چشمانش را بست و با اولین ضربه عمیق بیس، شروع کرد.
حرکات تهیونگ این بار آرام نبودند؛ تند، قاطع و برنده بودند. پارچه شیریرنگ پیرهنش با هر چرخشِ ناگهانی بدنش در هوا موج میزد. او جوری روی زمین گام برمیداشت
که از عضلات منقبضشدهی کمر و پاهایش سرچشمه میگرفت. او مثل یک ببر در فضایی بسته میرقصید.
جونگکوک از جایش تکان نخورد، اما بدنش ناخودآگاه گارد گرفته بود. به عنوان یک مبارز، او بدنها را خوب میشناخت و حالا داشت میدید که چطور تهیونگ با هر حرکت، عضلاتش را در کسری از ثانیه منقبض و رها میکند. این یک نمایش تزیینی نبود؛ این یک مبارزه با هوا بود. نگاه جونگکوک روی خط فک محکم تهیونگ و قطرات عرقی که کمکم روی گردنش شکل میگرفتند، قفل شده بود. برای اولین بار، او چیزی را میدید که در رینگهای زیرزمینی هرگز پیدا نکرده بود: فریبندگیِ توام با قدرت.
هیچکدام نمیخواستند در آن بازنده باشند.
جونگکوک دستهایش را بالاخره از جیبش درآورد. دستهای بزرگش با باندهای نیمهباز و زخمی، تضاد شدیدی با پوست صاف و گندمی تهیونگ داشتند. او یک قدم جلو آمد و قلمرو تهیونگ را شکست. حالا آنقدر نزدیک بود که تهیونگ میتوانست گرمای سبا ضربه نهایی و سنگین موسیقی، تهیونگ چرخشی سریع زد و درست روبروی جونگکوک متوقف شد. فاصلهشان حالا فقط دو قدم بود. نفسهای تهیونگ تند شده بود و سینهاش بالا و پایین میرفت. موهایش روی چشمهایش ریخته بود، اما از میان تارهای مو، نگاه نافذ و مغرورش را به چشمهای بوکسور دوخت.
«هنوزم فکر میکنی این شکنندگیه، جونگکوک؟» تهیونگ با صدایی بم و کمی نفسنفسزنان پرسید.
بفرمایدددد اینم از این
همایت کنید یه تیکه دیگه ام براتون میزارم
#تهکوک#فیک#کوکته
- ۶.۸k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط