{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیم ساعت است که اینجا گیر کرده ام ...

نیم ساعت است که اینجا گیر کرده ام ...
اینجا یعنی توی واگن بوگندوی مترو ...
خودم را گول میزنم ,
که بخاطر کم کردن آلودگی هوا
با وسیله ی نقلیه ی عمومی تردد میکنم ...
ولی راستش چون ماشین ندارم ...
همه یمان همینیم ...
پراید نمیخریم چون پول نداریم ,
نه اینکه چون تحریمش کرده ایم ...
تلافی نمیکنیم چون زورش را نداریم ,
نه اینکه چون بخشیده ایم ...

نیم ساعت است آقای بغل دستی ام ,
دارد زور میزند
یک کلمه ی چهار حرفی با الف نون میم دال بسازد ,
تا سکه ی این مرحله را هم بگیرد ...
تعداد سکه هایش سه هزار و پانصد و خورده ایست ...
جمع کرده برای سر قبرش ...
استفاده کن از اینها بی عقل ...

دستفروش ها ...
دستفروش های لعنتی ..
این یکی دیگر نوبر است ...
میگوید گارانتی بُنجُل هایش حضرت اباالفضل است ...
خدایا چرا همینجا وسط مترو نمیمیرد؟
میگوید «این را میبینی؟
ابلفضلی برات کار میکنه»
این بانمک ترینشان است تازه ...
یکبار یکیشان یک چیزی از کیفش بیرون آورد گفت:
« آقایون یه چراغ قوه ی شیک،
به این حالت تبدیل به فانوس میشه ...
و در مواقع لزوم پاور بانک ...
آقایون هرکس خواست بدم خدمتش»
زهرمار ...
این هنوز اختراع نشده مردک ...
حقیقتا نصف چیزهایی که در مترو میفروشند ,
هنوز اختراع نشده اند ...

نیم ساعت است
پسر جوان احمقی جوری که پشت بازویش مشخص باشد
رو به واگن بانوان ایستاده
و زل زده است به نوامیس مردم ...
الدنگ ...
من که تا به حال ندیده ام
دختری از واگن زنانه بیاید بگوید:
«آقا شما چقدر خوب زل میزنین به واگن زنونه،
میتونم لطفا شمارتونو داشته باشم؟»
حالم را بهم میزند ...

کوله ام را روی دوشم می اندازم
تا به محض باز شدن درهای قطار
مثل تیر از چله رها شده بیرون بپرم ...
حالا کاملا صفحه ی موبایل آقای کناری ام را میبینم ...
هنوز توی همان کلمه مانده ...
دامن احمق،
جواب دامن است ...
همان که مرد از آن میرسد به معراج و فلان ...
از سکه هایت استفاده نمیکنی،
از مغزت هم استفاده نمیکنی؟
خرفت ...
کاش میتوانستم یکی محکم پس گردنش بزنم
و بعد سریع از در قطار بیرون بپرم و فرار کنم ...

خدایا ...
همه چیز و همه کس این شهر مشمئزم میکند ...
غیر از یک نفر ...

زیباترین صحنه ی این شهر ,
برایم نسرین است ...
با پس زمینه ی تئاتر شهر ...
یک موجود کوچک و سفید ,
پوشیده شده با مانتو و شال آبی
با بینهایت موی سیاه پریشان روی صورتش ...
که همیشه ی خدا جایی منتظر من است ...
اینبار ایستگاه تئاتر شهر ...

#محمدرضا_جعفری
دیدگاه ها (۲)

گوهر مارگارتا قسمت 6از زبان نویسنده لوسین به ساعت نگاه میکند...

گرگ و بره کوچکپارت ۲تهیونگ روی صندلی چرمی پشت میز ناهارخوری ...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

لونا و ويليام

Part.2

پارت ۲: انتخابی که برگشت ندارهسکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ ب...

Custom bride part : 1

چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگیشون...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نهم: زنی با دو چهرهالارا از ساختمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط