خوب عزیزای دلم با نام خدا شروع

خوب عزیزای دلم با نام خدا شروع
میکنم ....

مثل تموم قصه ها یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود....

توی یکی از شهرا خانواده ای بودن که با آرامش و تلاش روزگار میگذرندن ...

خدا به اون خانواده یه دختر عطا کرد ...
سفید و خوشگل و توپل مثل فرشته ها ....

همه ی خانواده دوسش داشتن ....
چون تنها دخترشون بود ....
با محبت خانواده بزرگتر شد ...
راستی یادم رفت بگم اسمش بود ....ناردونه ...
این عزیز قصه یه پارچه بلا بود ....
چون همبازی دختر نداشت یه پا پسر شد ....
توی همه چی از پسرا سر بود ...
درخت و دیوار صاف و بالا میرفت ....
مادرش چون دختر بود همیشه منعش میکرد از این کارا ....
اما ناردونه ی ما شیطون بود و بلا ...
کارای دخترونه بلد نبود ....
خنده داره ... خاله بازی نمیکرد میرفت تو کوچه فوتبال بازی میکرد ...
خلاصه رسید به سن مدرسه ....
که اونجا بود که فهمید باید بمونه پیش دخترا ....
وای چی بگم از مدرسه اش ....
مگه کسی جرات داشت بهش بگه هی دختر برو کنار ....
حسابی بزن بهادری بود تو مدرسه ....
اما قلبش مثل آیینه بود ....
زیر بار زور نمیرفت ....
عزیزای من ناردونه ی ما حس دخترا رو نداشت ...
به همین دلیل رفت دنبال چیزایی که پسرا ست داشتن مثل سرعت و قدرت ...
با مخالفت پدر مواجه شد برای ثبت نام توی مسابقات ماشین سواری ...
بابا میگفت کارای دیگه ناردونه میگفت همین ....
بلاخره ناردونه برنده شد ....

عزیزای دلم بقیه قصه باشه فردا شب که ناردونه مسیر زندگیش توی این.......

N

.
شبتون پر ستاره تا فردا
دیدگاه ها (۴)

ادامهامیل ذهن:ای بابا چرا می خواستم با بکی صمیمی تر شم😔بکی ذ...

پارت یکتوی این عمارت فقط یه نفر زندگی میکرد یه پسر بیرحم و م...

ی شب زیبایی بود که قرار نبود....... همیشه زیبا باشه . ا.ت ی ...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۳پرش زمانی به ...

the end-part 1

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام تخیلی#part4مثل برق گرفت...

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

p6 ☆فاجعه ای به نام ما☆جوابی نمیدادن و فقط ساکت بودت ولی فقط...

فیک جونگکوک حس مالکیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط