معشوقه خون آشام
part: 1
- هی . بهشون گوش نکن تو از پسش برمیای
به چشم های مردد و بی اعتماد پسر نگاه کرد . چشم های خاص و با فرمی زیبا . تکونی به سرش داد و آه ارومی کشید . انگشتان دست نازک و کشیده دختر روی دست مردانه پسر گشیده شد و لرزی به تنش انتقال داد .
- این کار رو با خودت نکن هیسونگ شی .
به حرفشون گوش نکن . این کار رو با خودت نکن . چطور میتونست این بیخیال و آسوده باشه وقتی اونا مدام' زمزمه ' میکردن . نگاهی به چشم های درشت دختر انداخت.. موهای موج دار و چهره ای خاص و استسنائی ، شاید بزرگترین بخش این ترس این دختر بود.
- بهم اعتماد کن تو میتونی انجامش بدی .. ما میتونیم .
کلماتی که از لب های دختر خارج میشد یاد آور رویای تار ذهنش میشد . کلمات دختر.. همونطور دلنشین به همون مقدار دلشکن بود. چطور میتونست تصور کنه این کلمات از زبان دختر مورد علاقه اش خطاب میشه تا اون رو به عنوان فقط " دوست " تسکین بده!! نه ..اون این رو نمیخواست..
احساسات توصیف نشدنی نسبت به فردی نا درست. " عشق " کاووس وحشت ناک هر آیدل بود..چون اونا فقط باید عاشق دو چیز می بودن . " شغل و فن هاشون ". اما..چی میشد که یه آیدل عاشق فرد دیگه ای میشد؟!
- شما آماده این!؟
با صدای کارگردان لمس دست های دختر رها شد . زیر لب فوشی نسار کارگردان که مانع ادامه این لحظات زیبای زندگیش شد داد ولی چیز دیگه ای در انتظارش بود..اون سکانس لعنت شده.
باورش نمیشد چطور قرار بود اون بوسه رو انجام بده؟
- خون آشام و انسان باید لحظات عاشقانه و غمگینی رو باهم بسازن پس .. توی این سکانس تو به سمت نقش اصلی زن میری و با لمس های دستت اون به خودت نزدیک میکنی و اونجا دیالوگ هات رو زمزمه میکنی و بعد بوسه طولانی ای رو شروع میکنین . متوجه شدین؟!
- بله..
کلمات کارگردان اونو در افکارش فرو برد . لمس کمر . دیالوگ های بی شرمانه ای که باعث سرخ شدن بیش از حد گونه و گوش هاش میشد.
- هیسونگ ؟
- بله!
- اصلا فهمیدی چی گفتم!؟
-ن- یعنی..آره متوجه شدم .
- بسیار خب . شروع میکنیم .
نگاهی به پیراهن مشکی رنگش در آینه انداخت. دکمه ها به ظریف ترین شکل ممکن روی اون دوخته شده بودن . دو دکمه باز پیراهن باعث تضاد سیاه و سفید پیراهن و پوست برهنه تش شده بود . طولی نکشید که صدای قدم های فردی به گوش رسید..پیراهن سفید دختر که قطرات پراکنده خون روی اون شبیه سازی شده بود اما..کسی که پیراهن زیبا توجه نمیکرد.. نه تا زمانی که چنین چهره زیبایی در مقابلش ایستاده بود!
-واو..
- هی . بهشون گوش نکن تو از پسش برمیای
به چشم های مردد و بی اعتماد پسر نگاه کرد . چشم های خاص و با فرمی زیبا . تکونی به سرش داد و آه ارومی کشید . انگشتان دست نازک و کشیده دختر روی دست مردانه پسر گشیده شد و لرزی به تنش انتقال داد .
- این کار رو با خودت نکن هیسونگ شی .
به حرفشون گوش نکن . این کار رو با خودت نکن . چطور میتونست این بیخیال و آسوده باشه وقتی اونا مدام' زمزمه ' میکردن . نگاهی به چشم های درشت دختر انداخت.. موهای موج دار و چهره ای خاص و استسنائی ، شاید بزرگترین بخش این ترس این دختر بود.
- بهم اعتماد کن تو میتونی انجامش بدی .. ما میتونیم .
کلماتی که از لب های دختر خارج میشد یاد آور رویای تار ذهنش میشد . کلمات دختر.. همونطور دلنشین به همون مقدار دلشکن بود. چطور میتونست تصور کنه این کلمات از زبان دختر مورد علاقه اش خطاب میشه تا اون رو به عنوان فقط " دوست " تسکین بده!! نه ..اون این رو نمیخواست..
احساسات توصیف نشدنی نسبت به فردی نا درست. " عشق " کاووس وحشت ناک هر آیدل بود..چون اونا فقط باید عاشق دو چیز می بودن . " شغل و فن هاشون ". اما..چی میشد که یه آیدل عاشق فرد دیگه ای میشد؟!
- شما آماده این!؟
با صدای کارگردان لمس دست های دختر رها شد . زیر لب فوشی نسار کارگردان که مانع ادامه این لحظات زیبای زندگیش شد داد ولی چیز دیگه ای در انتظارش بود..اون سکانس لعنت شده.
باورش نمیشد چطور قرار بود اون بوسه رو انجام بده؟
- خون آشام و انسان باید لحظات عاشقانه و غمگینی رو باهم بسازن پس .. توی این سکانس تو به سمت نقش اصلی زن میری و با لمس های دستت اون به خودت نزدیک میکنی و اونجا دیالوگ هات رو زمزمه میکنی و بعد بوسه طولانی ای رو شروع میکنین . متوجه شدین؟!
- بله..
کلمات کارگردان اونو در افکارش فرو برد . لمس کمر . دیالوگ های بی شرمانه ای که باعث سرخ شدن بیش از حد گونه و گوش هاش میشد.
- هیسونگ ؟
- بله!
- اصلا فهمیدی چی گفتم!؟
-ن- یعنی..آره متوجه شدم .
- بسیار خب . شروع میکنیم .
نگاهی به پیراهن مشکی رنگش در آینه انداخت. دکمه ها به ظریف ترین شکل ممکن روی اون دوخته شده بودن . دو دکمه باز پیراهن باعث تضاد سیاه و سفید پیراهن و پوست برهنه تش شده بود . طولی نکشید که صدای قدم های فردی به گوش رسید..پیراهن سفید دختر که قطرات پراکنده خون روی اون شبیه سازی شده بود اما..کسی که پیراهن زیبا توجه نمیکرد.. نه تا زمانی که چنین چهره زیبایی در مقابلش ایستاده بود!
-واو..
- ۱۸.۳k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط