بریم سراغ پارت پنجم عشق سرد: ترکِ ناگفته
بریم سراغ پارت پنجم عشق سرد: ترکِ ناگفته
بارون هنوز میبارید. پنجره بخار گرفته بود، بخاری که سانمی با انگشت یه دایره روش کشیده بود... بیدلیل. فقط میخواست حواسش پرت شه.
سهبوم هنوز روبهروش نشسته بود، نگاهش پایین، رو به اون نقاشی که سانمی کشیده بود. ساکت بود، ولی انگار همهی دیواراش یهذره ترک برداشته بودن.
سانمی نگاهش میکرد. این سکوت، دیگه براش کافی نبود.
صداش لرزید، ولی بلند شد:
— «میدونی چیه؟ خسته شدم.»
سهبوم سرش رو بالا آورد.
نگاهش، خالیتر از همیشه بود.
سانمی ادامه داد:
— «فکر نکن نمیفهمم داری فرار میکنی. همیشه فقط نگاه میکنی. فقط نگاه… بدون اینکه یه کلمه بگی، بدون اینکه حتی یه بار بپرسی... من چی شدم؟!»
سهبوم خواست چیزی بگه، اما سانمی نگذاشت.
— «نه. نگو. الان نگو. الان دیگه خیلی دیره.»
دستش رو مشت کرد. چشمهاش برق زد، اما نه از خشم — از اشکهایی که پُر شده بودن، اما نمیریختن.
— «واقعا… هه. ترکم کردی. راحت. رفتی. بدون حتی یه نگاه. یه "ببخشید". یه "دوستت داشتم". یه "مجبور بودم"... هیچی!»
سهبوم نفسش رو توی سینه حبس کرد، اما حرفی نزد.
سانمی نزدیکتر رفت. حالا درست روبهروش ایستاده بود.
— «میدونی دردش چیه؟ اینکه هنوزم هر شب تو ذهنمه. هنوزم وقتی میخوام بخوابم، صدات تو گوشمه. ولی تو... فقط نشستی. فقط نگام میکنی. فقط سکوت میکنی، انگار من یه اشتباه قدیمیم.»
چند لحظه هیچچیزی بینشون نبود. حتی صدا هم نه.
بعد، سانمی عقب رفت.
چشمهاش پر اشک، ولی سرش بالا.
— «نمیخوام امشب ببینمت. نه چون ازت متنفرم… چون دیگه طاقت ندارم از جلو چشمام رد شی و هیچچی نگی.»
صدای پاشنهی پاهاش روی پلهها پیچید. رفت بالا. در اتاق بسته شد. بعد از چند ثانیه...
صدای گریه.
نه بلند. نه آشکار. فقط اونقدر که بشه حس کرد دل یه آدم، همون بالا، داره از نو میشکنه.
سهبوم روی مبل موند. چشم دوخته بود به نقاشی خودش.
و برای اولین بار، بغض کرد.
بارون هنوز میبارید. پنجره بخار گرفته بود، بخاری که سانمی با انگشت یه دایره روش کشیده بود... بیدلیل. فقط میخواست حواسش پرت شه.
سهبوم هنوز روبهروش نشسته بود، نگاهش پایین، رو به اون نقاشی که سانمی کشیده بود. ساکت بود، ولی انگار همهی دیواراش یهذره ترک برداشته بودن.
سانمی نگاهش میکرد. این سکوت، دیگه براش کافی نبود.
صداش لرزید، ولی بلند شد:
— «میدونی چیه؟ خسته شدم.»
سهبوم سرش رو بالا آورد.
نگاهش، خالیتر از همیشه بود.
سانمی ادامه داد:
— «فکر نکن نمیفهمم داری فرار میکنی. همیشه فقط نگاه میکنی. فقط نگاه… بدون اینکه یه کلمه بگی، بدون اینکه حتی یه بار بپرسی... من چی شدم؟!»
سهبوم خواست چیزی بگه، اما سانمی نگذاشت.
— «نه. نگو. الان نگو. الان دیگه خیلی دیره.»
دستش رو مشت کرد. چشمهاش برق زد، اما نه از خشم — از اشکهایی که پُر شده بودن، اما نمیریختن.
— «واقعا… هه. ترکم کردی. راحت. رفتی. بدون حتی یه نگاه. یه "ببخشید". یه "دوستت داشتم". یه "مجبور بودم"... هیچی!»
سهبوم نفسش رو توی سینه حبس کرد، اما حرفی نزد.
سانمی نزدیکتر رفت. حالا درست روبهروش ایستاده بود.
— «میدونی دردش چیه؟ اینکه هنوزم هر شب تو ذهنمه. هنوزم وقتی میخوام بخوابم، صدات تو گوشمه. ولی تو... فقط نشستی. فقط نگام میکنی. فقط سکوت میکنی، انگار من یه اشتباه قدیمیم.»
چند لحظه هیچچیزی بینشون نبود. حتی صدا هم نه.
بعد، سانمی عقب رفت.
چشمهاش پر اشک، ولی سرش بالا.
— «نمیخوام امشب ببینمت. نه چون ازت متنفرم… چون دیگه طاقت ندارم از جلو چشمام رد شی و هیچچی نگی.»
صدای پاشنهی پاهاش روی پلهها پیچید. رفت بالا. در اتاق بسته شد. بعد از چند ثانیه...
صدای گریه.
نه بلند. نه آشکار. فقط اونقدر که بشه حس کرد دل یه آدم، همون بالا، داره از نو میشکنه.
سهبوم روی مبل موند. چشم دوخته بود به نقاشی خودش.
و برای اولین بار، بغض کرد.
- ۵.۷k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط