سناریو توکیو ریونجرز
#سال_های_از_دست_رفته
#Lost_years
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
Part⁴
از زبان سوتا:
کلاسها بعد چند ساعت تموم شد و همه از مدرسه بیرون رفتن. منم از مدرسه خارج شدم. میدونستم بعد از مدرسه، کیوماسا با چند نفر از اعضای تومان یه جا جمع میشه، دعوا راه میندازه و بعد هم سر اینکه کی میبره قـ&ـمار میکنن. ولی خب اگه مایکی بفهمه، تیکهپارهشون میکنه...
به هر حال رفتم اونجا و روی یکی از پلههای بالاتر نشستم تا از جمعیت دور بمونم. بیشتر کسایی که اونجا بودن، سالسومی یا سالدومی بودن. سالاولیها جرئت مبارزه با اونا رو نداشتن.
یه پسر ضعیف رو برای مبارزه انتخاب کردن تا با یه سالدومی بجنگه. معلوم بود که میبازه.
اما یهو یکی وارد زمین شد؛ یه پسر سالاولی دیگه. فکر کنم اسمش تاکمیچی بود. خیلی شجاع بود که رفته بود به جای رفیقش بجنگه.
تاکمیچی:«کیوماسا! من با تو مبارزه میکنم!»
چی؟! این دیگه شجاعت نیست، حماقته! مگه یه آدم چقدر میتونه احمق باشه؟
کیوماسا سیگارش رو انداخت زمین و با پاش لهش کرد، بعد هم به سمت تاکمیچی قدم برداشت و شروع کرد به کتک زدن و لگد زدن بهش. از کیوماسا بعید نبود، ولی دیگه داشت زیادی پیش میرفت.
که یهو... همه ساکت شدن.
بعد ناگهان صدای همه، به جز کیوماسا و تاکمیچی، بلند شد:
همه:«صبح بخیر، فرمانده!»
کیوماسا برگشت و مایکی و دراکن رو دید. مایکی رفت سمت تاکمیچی و دراکن هم با یه لگد محکم زد تو شکم کیوماسا.
دراکن:«هوی، کی بهت اجازه داده از اعضا برای قـ&ـمار استفاده کنی؟ ها؟»
مایکی جلوی تاکمیچی نشست و ازش پرسید:
مایکی:«اسمت چیه؟»
تاکمیچی:«عام... تا-تاکمیچی...»
مایکی:«آها... پس، تاکمیتچی.»
بعد هم گفت:
مایکی:«از این به بعد من و تو دوستیم.»
مایکی بلند شد، رفت سمت کیوماسا و با پاش زد زیر چونهش و بعد هم شروع کرد به مشت زدن به صورتش. چند دقیقه بعد ولش کرد و همراه دراکن از اونجا رفت.
منم از روی پله بلند شدم و از اونجا دور شدم. به سمت خونه قدم برداشتم. نزدیک خونهمون یه بانک بود و منم مثل همیشه تصمیم گرفتم یه مقدار پول نقد از اونجا بگیرم تا بعداً یه چیزی برای خودم بخرم. توی صف ایستاده بودم و منتظر نوبتم بودم که یهو... چند تا نفر مسلح با عجله وارد بانک شدن.
همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد. یکی از دزدها اسلحهش رو دقیقاً به سمتم گرفت و قبل از اینکه حتی بفهمم باید چی کار کنم، صدای شلیک بلند شد.
بنگ!
همون لحظه همهچی جلوی چشمم تاریک شد.
وقتی چشم باز کردم، روی پیادهرو افتاده بودم و چند نفر دورم جمع شده بودن. یه لحظه گیج شدم. وایسا... چرا من اینجام؟ مگه من توی بانک نبودم؟ چی شد یهو؟
؟؟؟:«آقا... حالتون خوبه؟»
سرم رو که بالا آوردم، دیدم یه زن میانسال اینو ازم میپرسه.
سوتا:«چه... اتفاقی افتاد؟»
زن:«اوه، خب... شما جلوی یه ماشین پرت شدید، ولی ماشین به موقع ترمز کرد. خداروشکر حالتون خوبه.»
با شنیدن حرفش، یهدفعه همهچی یادم اومد. آروم از زمین بلند شدم و مثل یه روز عادی، به راهم ادامه دادم. زیاد تعجب نکردم، چون حس میکردم شاید فقط یه خواب دیده بودم... خوابی که توش ساعتها گذشته بود، ولی تو واقعیت شاید فقط ده دقیقه طول کشیده بود.
سرم پایین بود و داشتم راه میرفتم و به همهچی فکر میکردم که یهو حس کردم یه دست، جلوی موهام قرار گرفت. اون دست موهام رو از جلو گرفت و کشید عقب، انگار میخواست سرم رو بالا ببره. حالت نوازش داشت.
آروم برگشتم و به اون فرد نگاه کردم. از پشتش چیزی معلوم نبود، ولی روی هر دو دستش تتو داشت... «گناه... مجازات...»
ـ ادامه دارد...
(حالا مطمئن نیستم این «گناه و مجازات» بوده باشه، فقط یادمه یه چیزی مثل اینا بود😂🥲)
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
#Lost_years
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
Part⁴
از زبان سوتا:
کلاسها بعد چند ساعت تموم شد و همه از مدرسه بیرون رفتن. منم از مدرسه خارج شدم. میدونستم بعد از مدرسه، کیوماسا با چند نفر از اعضای تومان یه جا جمع میشه، دعوا راه میندازه و بعد هم سر اینکه کی میبره قـ&ـمار میکنن. ولی خب اگه مایکی بفهمه، تیکهپارهشون میکنه...
به هر حال رفتم اونجا و روی یکی از پلههای بالاتر نشستم تا از جمعیت دور بمونم. بیشتر کسایی که اونجا بودن، سالسومی یا سالدومی بودن. سالاولیها جرئت مبارزه با اونا رو نداشتن.
یه پسر ضعیف رو برای مبارزه انتخاب کردن تا با یه سالدومی بجنگه. معلوم بود که میبازه.
اما یهو یکی وارد زمین شد؛ یه پسر سالاولی دیگه. فکر کنم اسمش تاکمیچی بود. خیلی شجاع بود که رفته بود به جای رفیقش بجنگه.
تاکمیچی:«کیوماسا! من با تو مبارزه میکنم!»
چی؟! این دیگه شجاعت نیست، حماقته! مگه یه آدم چقدر میتونه احمق باشه؟
کیوماسا سیگارش رو انداخت زمین و با پاش لهش کرد، بعد هم به سمت تاکمیچی قدم برداشت و شروع کرد به کتک زدن و لگد زدن بهش. از کیوماسا بعید نبود، ولی دیگه داشت زیادی پیش میرفت.
که یهو... همه ساکت شدن.
بعد ناگهان صدای همه، به جز کیوماسا و تاکمیچی، بلند شد:
همه:«صبح بخیر، فرمانده!»
کیوماسا برگشت و مایکی و دراکن رو دید. مایکی رفت سمت تاکمیچی و دراکن هم با یه لگد محکم زد تو شکم کیوماسا.
دراکن:«هوی، کی بهت اجازه داده از اعضا برای قـ&ـمار استفاده کنی؟ ها؟»
مایکی جلوی تاکمیچی نشست و ازش پرسید:
مایکی:«اسمت چیه؟»
تاکمیچی:«عام... تا-تاکمیچی...»
مایکی:«آها... پس، تاکمیتچی.»
بعد هم گفت:
مایکی:«از این به بعد من و تو دوستیم.»
مایکی بلند شد، رفت سمت کیوماسا و با پاش زد زیر چونهش و بعد هم شروع کرد به مشت زدن به صورتش. چند دقیقه بعد ولش کرد و همراه دراکن از اونجا رفت.
منم از روی پله بلند شدم و از اونجا دور شدم. به سمت خونه قدم برداشتم. نزدیک خونهمون یه بانک بود و منم مثل همیشه تصمیم گرفتم یه مقدار پول نقد از اونجا بگیرم تا بعداً یه چیزی برای خودم بخرم. توی صف ایستاده بودم و منتظر نوبتم بودم که یهو... چند تا نفر مسلح با عجله وارد بانک شدن.
همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد. یکی از دزدها اسلحهش رو دقیقاً به سمتم گرفت و قبل از اینکه حتی بفهمم باید چی کار کنم، صدای شلیک بلند شد.
بنگ!
همون لحظه همهچی جلوی چشمم تاریک شد.
وقتی چشم باز کردم، روی پیادهرو افتاده بودم و چند نفر دورم جمع شده بودن. یه لحظه گیج شدم. وایسا... چرا من اینجام؟ مگه من توی بانک نبودم؟ چی شد یهو؟
؟؟؟:«آقا... حالتون خوبه؟»
سرم رو که بالا آوردم، دیدم یه زن میانسال اینو ازم میپرسه.
سوتا:«چه... اتفاقی افتاد؟»
زن:«اوه، خب... شما جلوی یه ماشین پرت شدید، ولی ماشین به موقع ترمز کرد. خداروشکر حالتون خوبه.»
با شنیدن حرفش، یهدفعه همهچی یادم اومد. آروم از زمین بلند شدم و مثل یه روز عادی، به راهم ادامه دادم. زیاد تعجب نکردم، چون حس میکردم شاید فقط یه خواب دیده بودم... خوابی که توش ساعتها گذشته بود، ولی تو واقعیت شاید فقط ده دقیقه طول کشیده بود.
سرم پایین بود و داشتم راه میرفتم و به همهچی فکر میکردم که یهو حس کردم یه دست، جلوی موهام قرار گرفت. اون دست موهام رو از جلو گرفت و کشید عقب، انگار میخواست سرم رو بالا ببره. حالت نوازش داشت.
آروم برگشتم و به اون فرد نگاه کردم. از پشتش چیزی معلوم نبود، ولی روی هر دو دستش تتو داشت... «گناه... مجازات...»
ـ ادامه دارد...
(حالا مطمئن نیستم این «گناه و مجازات» بوده باشه، فقط یادمه یه چیزی مثل اینا بود😂🥲)
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۴.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط