{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.65 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

صبح روز عروسی بود. 
از پنجره نور می‌اومد تو اتاق، ولی من از ساعت پنج بیدار بودم. خوابم نبرده بود. نشسته بودم لب تخت و به دیوار خیره شده بودم. دست‌هام مشت بود. فکم سفت. دلم می‌خواست برم پایین و همه رو از خونه بندازم بیرون. بابام، پدر ا.ت، مامان‌ها، نگهبان‌ها... فرقی نمی‌کرد. فقط می‌خواستم این روز تموم بشه قبل از این‌که شروع بشه.

لباس رسمی که برم آماده کرده بودن رو از روی صندلی نگاه کردم. مشکی و ساده. حتی نمی‌خواستم دست بهش بزنم. بلند شدم و رفتم حموم. آب سرد رو باز کردم و گذاشتم بزنه به سرم. شاید کمی آروم بشم. نشد.

وقتی اومدم بیرون، از راهرو صدای آروم گریه اومد. از اتاق ا.ت. نه بلند، ولی پیوسته. معلوم بود از دیشب قطع نشده. چند ثانیه جلوی درش وایستادم. دلم می‌خواست در بزنم و بگم گریه نکن، فایده نداره. یا بگم منم از این وضعیت متنفرم. ولی در نهایت هیچی نگفتم. فقط رد شدم و رفتم پایین.

تو سالن مامان‌ها و چند نفر دیگه داشتن آخرین هماهنگی‌ها رو انجام می‌دادن. گل، میز، یه فضای کوچیک برای مراسم. همه چیز ساده بود، ولی رسمی. بابام وقتی منو دید، اومد نزدیک و گفت:

- لباس بپوش. تا یکی دو ساعت دیگه مهمون‌ها می‌رسن.

من فقط نگاش کردم. چیزی نگفتم. برگشتم بالا. وقتی از کنار در اتاق ا.ت رد می‌شدم، گریه قطع شده بود. فقط سکوت بود. در زدم. نه محکم، نه آروم. فقط دو بار.

چند ثانیه بعد در یه کم باز شد. ا.ت پشت در بود. لباس سفید تنش نبود هنوز، فقط یه روپوش ساده. صورتش رنگ‌پریده و چشم‌هاش کاملاً باد کرده و قرمز بود. انگار تمام شب گریه کرده بود و دیگه اشکی براش نمونده بود. کاملاً نابود به نظر می‌رسید.

چند لحظه به هم نگاه کردیم. بعد من با لحن خشک و گرفته گفتم:

- آماده‌ای؟

ا.ت سرش رو تکون داد. صدای‌ش تقریباً نمیومد:

+ نه...

من نفس عمیقی کشیدم. دلم می‌خواست یه چیزی تند بگم، چیزی که همه‌ی عصبانیت این یک ماه رو خالی کنه. ولی فقط گفتم:

- منم نه. ولی انگار کسی از ما نپرسیده.

ا.ت نگاش رو پایین انداخت. در رو یه کم بیشتر بست. من هم دیگه چیزی نگفتم. برگشتم تو اتاق خودم و در رو محکم بستم.

لباس رو از روی صندلی برداشتم. 
امروز روزی بود که هیچ‌کدوم‌مون انتخابش نکرده بودیم. 
و من از هر کسی بیشتر، دلم می‌خواست این روز رو خفه کنم...............
ادامه دارد................
دیدگاه ها (۵)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ💔🔪ــــــــــــوقتی ناخواسته ب...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

سیسیا پارت پنج پاک شده اومدم خلاصش رو بهتون بگم برید پایین 👇...

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

ددی خون آشام من

سرنوشت پارت (۱۲)

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط