{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 22

BEYOND TIME

پارت بیست‌ودوم | ده روز

ده روز از دادگاه گذشته بود.

ده روزی که سرین و جونگ‌کوک حتی یک بار همدیگر را ندیده بودند.

اولین روز، سرین تصور کرد این فاصله طبیعی است.

پرونده تمام شده بود.

جونگ‌کوک دیگر دلیلی نداشت به عمارت روسّی بیاید و سرین هم قرار نبود به دنبال بهانه‌ای برای دیدنش بگردد.

روز سوم، هنوز به خودش می‌گفت که اهمیتی ندارد.

روز پنجم، وقتی صدای اسب یکی از سربازها را از پشت پنجره شنید، بی‌اختیار پرده را کنار زد.

اما جونگ‌کوک نبود.

سرین با اخم پرده را رها کرد.

ـ مسخره‌ست...

روی صندلی نشست و کتابی را که مقابلش بود باز کرد.

چند خط خواند.

هیچ‌چیز نفهمید.

دوباره از اول خواند.

باز هم چیزی نفهمید.

کتاب را بست.

ـ من که دلم براش تنگ نشده.

چند لحظه سکوت کرد.

ـ اصلاً چرا باید دلم تنگ بشه؟

جوابی نداشت.


---

آن طرف شهر، جونگ‌کوک هم حال بهتری نداشت.

روی میز کارش چند گزارش نیمه‌تمام افتاده بود.

یکی از سربازها وارد اتاق شد.

ـ فرمانده، این گزارش‌ها باید امضا بشن.

جونگ‌کوک سرش را بالا آورد.

ـ بذارشون اونجا.

سرباز کاغذها را روی میز گذاشت و رفت.

جونگ‌کوک قلم را برداشت.

اما چند لحظه بعد متوجه شد مدت زیادی است به یک صفحه خالی نگاه می‌کند.

تصویر سرین بی‌اختیار در ذهنش آمد.

همان دختری که در آسیاب، بدون اینکه بداند چه اتفاقی قرار است بیفتد، جلوی خطر ایستاده بود.

قلم را روی میز گذاشت.

ـ احمقانه‌ست.

بلند شد و کنار پنجره رفت.

ده روز بود ندیده بودش.

و عجیب‌تر اینکه این ده روز برایش خیلی طولانی‌تر از چیزی بود که باید می‌بود.

جونگ‌کوک پرده را کنار زد.

آسمان ابری بود.

زیر لب گفت:

ـ پرونده تموم شده.

انگار همین جمله باید همه‌چیز را تمام می‌کرد.

اما نکرد.


---

روز دهم، سرین در اتاقش کنار پنجره نشسته بود.

چراغ کوچکی روی میز روشن بود و صدای باد میان شاخه‌های باغ می‌پیچید.

کتابی را باز کرده بود، اما باز هم حواسش جای دیگری بود.

ناگهان صدای تق کوچکی آمد.

سرین سرش را بلند کرد.

چند ثانیه بعد دوباره:

تق.

چیزی به شیشه‌ی پنجره خورد.

سرین به بالکن رفت.

ـ کیه؟

صدایی از پایین آمد:

ـ منم.

سرین خشکش زد.

جونگ‌کوک زیر بالکن ایستاده بود.

سرین چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد اخم کرد.

ـ شما اینجا چی کار می‌کنید؟

جونگ‌کوک سنگ کوچکی را که در دست داشت پایین انداخت.

ـ فکر کردم شاید ده روز کافی بوده.

ـ برای چی؟

جونگ‌کوک مکث کرد.

ـ برای اینکه بفهمم اشتباه کردم.

سرین دست‌هایش را روی نرده‌ی بالکن گذاشت.

ـ درباره‌ی چی؟

جونگ‌کوک سرش را بالا گرفت.

ـ اینکه فکر کردم بعد از تمام شدن پرونده، دیگه دلیلی برای دیدنتون ندارم.

سرین چیزی نگفت.

جونگ‌کوک ادامه داد:

ـ ظاهراً اشتباه می‌کردم.

سرین سعی کرد لبخندش را پنهان کند.

ـ خب حالا که فهمیدید اشتباه می‌کردید، چرا سنگ پرت کردید به پنجره؟

ـ در زدم.

ـ با سنگ؟

ـ جواب ندادید.

ـ چون خواب بودم.

ـ الان که بیدارید.

سرین بالاخره لبخند کوچکی زد.

ـ شما واقعاً آدم عجیبی هستید.

جونگ‌کوک گفت:

ـ این رو قبلاً هم گفتید.

چند لحظه سکوت بینشان افتاد.

این بار هیچ پرونده‌ای نبود.

هیچ سندی نبود.

هیچ دشمنی پشت در منتظرشان نبود.

فقط دو نفر بودند که بعد از ده روز فهمیده بودند نبودن دیگری، آن‌قدرها هم برایشان ساده نبوده.

سرین آرام گفت:

ـ شب بخیر، فرمانده.

ـ شب بخیر، سرین.

در بالکن بسته شد.

سرین چند قدم داخل اتاق رفت.

بعد ناگهان ایستاد.

به در بسته نگاه کرد.

صورتش کمی گرم شده بود.

ـ نه...

چند قدم دیگر برداشت.

چشمش به قفسه‌ی کتاب‌ها افتاد.

چند رمان عاشقانه‌ی قدیمی کنار هم چیده شده بودند.

سرین به آنها نگاه کرد.

بعد به در بالکن.

دوباره به کتاب‌ها.

یکی از آنها را برداشت.

روی جلدش تصویر زن و مردی بود که با نگاهی عاشقانه به یکدیگر خیره شده بودند.

سرین با حرص کتاب را روی زمین گذاشت.

ـ اَه!

به یکی دیگر از کتاب‌ها لگد کوچکی زد.

ـ لعنت به همتون!

بعد روی تخت نشست و صورتش را میان دست‌هایش پنهان کرد.

چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:

ـ من که از جونگ‌کوک خوشم نمیاد...

سکوت.

ـ ...ندارم.

مکث کرد.

ـ اصلاً.

و خودش هم می‌دانست که دیگر گفتن این جمله، حتی خودش را هم قانع نمی‌کند.
دیدگاه ها (۰)

P : 30

P : 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط