۱۵ پارتی از ای آن
#پارت_سوم
#جونگین
صبح روز بعد، ات زودتر از ایان بیدار شدی. نور ملایم خورشید از پنجره روی صورتش افتاده بود. موهاش هنوز شلخته بود و صدای نفسهای آرومش خونه رو پر کرده بود. یه لحظه همهی قهر و دلخوری یادت رفت؛ فقط همون پسری رو دیدی که یه عالمه خستگی روی دوشش هست.
ولی بعد، سریع یاد شب قبل افتادی. قول. ایان باید نشون میداد هنوز برات مهمه.
ات یواشکی پاشدی و رفتی آشپزخونه. یه قهوه درست کردی و روی میز گذاشتی. تصمیم گرفتی امتحانش کنی؛ ببینی امروز واقعا فرق میکنه یا نه.
صدای کشاومدن بدن ایان اومد. موهاشو بهمریخته خاروند و با صدای گرفته گفت:
ایان: «ات… صبح بخیر.»
ات بدون اینکه لبخند بزنی، گفتی: «صبح بخیر. یادت نره چی گفتی.»
اون چند ثانیه بهت خیره شد، بعد لبخند کوچیکی زد.
ایان: «قولم یادمه. امروز فقط مال توئه.»
همون موقع گوشیش لرزید. نگاه کرد و اسم مدیر برنامهها روی صفحه افتاد. ات چشمهات تنگ شدی.
ایان یه نفس عمیق کشید، گوشی رو برداشت، اما قبل از جواب دادن، برگشت سمتت.
ایان: «من امروز استراحت میکنم. هرچی باشه، میذارم برای فردا.»
و تماس رو رد کرد.
ات جا خوردی. این اولین بار بود که واقعا یه کار رو بهخاطر تو عقب انداخت. دلت یه ذره نرم شد، ولی اخمت رو نگه داشتی.
ات: «امیدوارم فردا پشیمون نشی.»
ایان خندید.
ایان: «حتی اگه بشم، ارزششو داری.»
سرتو برگردوندی که لبخندت لو نره.
بقیه روز، ایان عجیــــــــب بود. همش دورت میپلکید، هر کاری میکرد لبخند بزنی. وقتی داشتی ظرف میشستی، اومد پشتت و یهو با صدای بامزه گفت:
ایان: «خانوم… اجازه میدین کمکتون کنم یا باید مجوز بگیرم؟»
آب پاشیدی بهش. اونم زد زیر خنده. قطرههای آب روی موهاش میدرخشید.
ات: «میخوای کمک کنی؟ پس بشین و مزاحم نشو!»
ایان: «باشه، ولی فقط اگه بعدش وقت بذاری باهم یه فیلم ببینیم.»
و همین شد. عصر، کنارت روی مبل نشست، دستاتو گرفت، و سعی کرد هیچجوره فاصلهای بینتون نمونه. حتی وقتی خوابت میگرفت، یواشکی پتو رویت انداخت.
آخر شب، ات هنوز اخم کوچیکی روی صورتت بود، اما توی دلت حس میکردی دیوار سرد دیشب کمکم داره ذوب میشه.
*پایان*
#جونگین
صبح روز بعد، ات زودتر از ایان بیدار شدی. نور ملایم خورشید از پنجره روی صورتش افتاده بود. موهاش هنوز شلخته بود و صدای نفسهای آرومش خونه رو پر کرده بود. یه لحظه همهی قهر و دلخوری یادت رفت؛ فقط همون پسری رو دیدی که یه عالمه خستگی روی دوشش هست.
ولی بعد، سریع یاد شب قبل افتادی. قول. ایان باید نشون میداد هنوز برات مهمه.
ات یواشکی پاشدی و رفتی آشپزخونه. یه قهوه درست کردی و روی میز گذاشتی. تصمیم گرفتی امتحانش کنی؛ ببینی امروز واقعا فرق میکنه یا نه.
صدای کشاومدن بدن ایان اومد. موهاشو بهمریخته خاروند و با صدای گرفته گفت:
ایان: «ات… صبح بخیر.»
ات بدون اینکه لبخند بزنی، گفتی: «صبح بخیر. یادت نره چی گفتی.»
اون چند ثانیه بهت خیره شد، بعد لبخند کوچیکی زد.
ایان: «قولم یادمه. امروز فقط مال توئه.»
همون موقع گوشیش لرزید. نگاه کرد و اسم مدیر برنامهها روی صفحه افتاد. ات چشمهات تنگ شدی.
ایان یه نفس عمیق کشید، گوشی رو برداشت، اما قبل از جواب دادن، برگشت سمتت.
ایان: «من امروز استراحت میکنم. هرچی باشه، میذارم برای فردا.»
و تماس رو رد کرد.
ات جا خوردی. این اولین بار بود که واقعا یه کار رو بهخاطر تو عقب انداخت. دلت یه ذره نرم شد، ولی اخمت رو نگه داشتی.
ات: «امیدوارم فردا پشیمون نشی.»
ایان خندید.
ایان: «حتی اگه بشم، ارزششو داری.»
سرتو برگردوندی که لبخندت لو نره.
بقیه روز، ایان عجیــــــــب بود. همش دورت میپلکید، هر کاری میکرد لبخند بزنی. وقتی داشتی ظرف میشستی، اومد پشتت و یهو با صدای بامزه گفت:
ایان: «خانوم… اجازه میدین کمکتون کنم یا باید مجوز بگیرم؟»
آب پاشیدی بهش. اونم زد زیر خنده. قطرههای آب روی موهاش میدرخشید.
ات: «میخوای کمک کنی؟ پس بشین و مزاحم نشو!»
ایان: «باشه، ولی فقط اگه بعدش وقت بذاری باهم یه فیلم ببینیم.»
و همین شد. عصر، کنارت روی مبل نشست، دستاتو گرفت، و سعی کرد هیچجوره فاصلهای بینتون نمونه. حتی وقتی خوابت میگرفت، یواشکی پتو رویت انداخت.
آخر شب، ات هنوز اخم کوچیکی روی صورتت بود، اما توی دلت حس میکردی دیوار سرد دیشب کمکم داره ذوب میشه.
*پایان*
- ۱۳.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط