....پارت سوم....
part:3
پارت ۳ — تصمیم سورا
چند هفته از آن روز گذشته بود.
سورا کمکم وارد ماههای آخر بارداریاش میشد و شکمش بیشتر از قبل مشخص شده بود.
برای همه، او فقط یک زن باردار خوشحال بود که هر روز برای به دنیا آمدن دخترش لحظهشماری میکرد.
اما خودش میدانست حقیقت چیز دیگری است.
آن روز، تنها به بیمارستان رفته بود.
بعد از معاینه، دکتر با چهرهای جدی روبهرویش نشست.
— خانم سورا...
سورا با نگرانی پرسید:
— مشکلی هست؟
دکتر چند لحظه سکوت کرد.
— وضعیت بدنتون برای ادامهی بارداری مناسـب نیست.
سورا دستش را روی شکمش گذاشت.
— برای بچه اتفاقی افتاده؟
— نه. ضربان قلب بچه خوبه.
نفس سورا کمی راحت شد.
اما دکتر ادامه داد:
— نگرانی اصلی، خود شما هستید.
سورا چیزی نگفت.
— احتمال زیادی وجود داره که بدن شما زایمان رو تحمل نکنه. ممکنه بعد از تولد بچه دچار خونریزی شدید بشید و...
دکتر مکث کرد.
سورا آرام پرسید:
— و ممکنه بمیرم؟
دکتر نگاهش را پایین انداخت.
همین سکوت برای سورا کافی بود.
چند ثانیه بعد، لبخند کوچکی زد.
— من بچهام رو به دنیا میارم.
— خانم سورا، باید خوب فکر کنید.
— فکر کردم.
دستش را روی شکمش کشید.
— این دختر هیچ تقصیری نداره.
---
سورا از بیمارستان بیرون آمد.
هوا سرد بود.
گوشیاش را از کیفش بیرون آورد.
چند تماس از یونگی داشت.
لبخند زد و با خودش گفت:
— هنوز نباید چیزی بفهمه...
او نمیخواست یونگی بداند.
نه حالا.
نه وقتی که منتظر به دنیا آمدن دخترشان بود.
سورا به خانه برگشت و طبق معمول رفتار کرد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
شب، وقتی یونگی به خانه آمد، با لبخند به استقبالش رفت.
یونگی کتاش را روی مبل گذاشت و به سمتش آمد.
— امروز چطور بودی؟
— خوبم.
یونگی دستش را روی شکم سورا گذاشت.
— دخترمون اذیتت نکرد؟
سورا خندید.
— نه. امروز خیلی آروم بود.
یونگی لبخند زد.
— نمیتونم صبر کنم ببینمش.
سورا چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— منم همینطور.
اما چیزی را نگفت.
---
آن شب، وقتی یونگی خواب بود، سورا آرام از تخت بیرون آمد.
به اتاق دیگری رفت.
در را بست.
لپتاپش را روی میز گذاشت و دوربین را روشن کرد.
چند ثانیه به تصویر خودش خیره ماند.
بعد دکمهی ضبط را زد.
— سلام...
چشمهایش پر از اشک شد.
— اگه این ویدئو رو میبینی، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده.
نفس عمیقی کشید.
— یونگی، من نمیخوام ناراحتت کنم. فقط میخوام بدونی که من از تصمیمم پشیمون نیستم.
دستش را روی شکمش گذاشت.
— دخترمون رو دوست دارم.
اشک از صورتش پایین آمد.
— بیشتر از هر چیزی.
سورا چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
— ازت یه خواهش دارم... هر اتفاقی افتاد، ازش مراقبت کن.
تصویر برای چند ثانیه ثابت ماند.
سورا دستش را روی صورتش کشید و ضبط را متوقف کرد.
اما این فقط اولین ویدئو بود.
و سورا هنوز باید ویدئوی دوم را ضبط میکرد...
ویدئویی که قرار بود برای سوهی باشد.
و هیچکس جز سورا نمیدانست چنین ویدئویی وجود دارد.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
پارت ۳ — تصمیم سورا
چند هفته از آن روز گذشته بود.
سورا کمکم وارد ماههای آخر بارداریاش میشد و شکمش بیشتر از قبل مشخص شده بود.
برای همه، او فقط یک زن باردار خوشحال بود که هر روز برای به دنیا آمدن دخترش لحظهشماری میکرد.
اما خودش میدانست حقیقت چیز دیگری است.
آن روز، تنها به بیمارستان رفته بود.
بعد از معاینه، دکتر با چهرهای جدی روبهرویش نشست.
— خانم سورا...
سورا با نگرانی پرسید:
— مشکلی هست؟
دکتر چند لحظه سکوت کرد.
— وضعیت بدنتون برای ادامهی بارداری مناسـب نیست.
سورا دستش را روی شکمش گذاشت.
— برای بچه اتفاقی افتاده؟
— نه. ضربان قلب بچه خوبه.
نفس سورا کمی راحت شد.
اما دکتر ادامه داد:
— نگرانی اصلی، خود شما هستید.
سورا چیزی نگفت.
— احتمال زیادی وجود داره که بدن شما زایمان رو تحمل نکنه. ممکنه بعد از تولد بچه دچار خونریزی شدید بشید و...
دکتر مکث کرد.
سورا آرام پرسید:
— و ممکنه بمیرم؟
دکتر نگاهش را پایین انداخت.
همین سکوت برای سورا کافی بود.
چند ثانیه بعد، لبخند کوچکی زد.
— من بچهام رو به دنیا میارم.
— خانم سورا، باید خوب فکر کنید.
— فکر کردم.
دستش را روی شکمش کشید.
— این دختر هیچ تقصیری نداره.
---
سورا از بیمارستان بیرون آمد.
هوا سرد بود.
گوشیاش را از کیفش بیرون آورد.
چند تماس از یونگی داشت.
لبخند زد و با خودش گفت:
— هنوز نباید چیزی بفهمه...
او نمیخواست یونگی بداند.
نه حالا.
نه وقتی که منتظر به دنیا آمدن دخترشان بود.
سورا به خانه برگشت و طبق معمول رفتار کرد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
شب، وقتی یونگی به خانه آمد، با لبخند به استقبالش رفت.
یونگی کتاش را روی مبل گذاشت و به سمتش آمد.
— امروز چطور بودی؟
— خوبم.
یونگی دستش را روی شکم سورا گذاشت.
— دخترمون اذیتت نکرد؟
سورا خندید.
— نه. امروز خیلی آروم بود.
یونگی لبخند زد.
— نمیتونم صبر کنم ببینمش.
سورا چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— منم همینطور.
اما چیزی را نگفت.
---
آن شب، وقتی یونگی خواب بود، سورا آرام از تخت بیرون آمد.
به اتاق دیگری رفت.
در را بست.
لپتاپش را روی میز گذاشت و دوربین را روشن کرد.
چند ثانیه به تصویر خودش خیره ماند.
بعد دکمهی ضبط را زد.
— سلام...
چشمهایش پر از اشک شد.
— اگه این ویدئو رو میبینی، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده.
نفس عمیقی کشید.
— یونگی، من نمیخوام ناراحتت کنم. فقط میخوام بدونی که من از تصمیمم پشیمون نیستم.
دستش را روی شکمش گذاشت.
— دخترمون رو دوست دارم.
اشک از صورتش پایین آمد.
— بیشتر از هر چیزی.
سورا چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
— ازت یه خواهش دارم... هر اتفاقی افتاد، ازش مراقبت کن.
تصویر برای چند ثانیه ثابت ماند.
سورا دستش را روی صورتش کشید و ضبط را متوقف کرد.
اما این فقط اولین ویدئو بود.
و سورا هنوز باید ویدئوی دوم را ضبط میکرد...
ویدئویی که قرار بود برای سوهی باشد.
و هیچکس جز سورا نمیدانست چنین ویدئویی وجود دارد.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
- ۸.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط