اون داداشت بود ولی...
Pov : شما سه نفر زندگی فوقالعاده ای داشتید..تو و داداشت و مادرت.
همه چیز فوقالعاده بود ، خوشبخت بودید هر چند تا اینکه روز تولد ۹ سالگی تو فرا رسید...اون روز بدترین روز زندگی هر سه نفرتون بود..به مادرت تجاوز شد و روز تولدت..به عنوان هدیه ، متجاوز ها جنازه ی مادر مرده اتون رو دم خونه گذاشتن.
بعد از اون برادرت ازت متنفر شد...از تولدت ، از اسمت از هر چیزی که مربوط به تو بود ، زده شد..حتی با اینکه بی رحمانه به نظر میرسید ولی دیگه حتی نمیتونست به راحتی یک دوستت دارم ساده رو به تنها خواهرش بگه
حالا تو با داشتن ۱۹ سال سن..بعد از گذشت این همه سال ، زمانی که برادرت ، تنها کسی که توی دنیا برات باقی مونده بود روز تولد خودت ، سالگرد مادرت ، گفت ازت متنفره...اجازه ی زندگی رو از خودت گرفتی و او..در حالی که در وانی آغشته به خون خوابیده بودی ، پیدات کرد.
(چان )
روی زانو هاش افتاد..
به بدن بی جانت که در وان حمام با سیلی از خون پر شده بود ، نگاه کرد
_ ن..نه نه...
اشک هاش بی اختیار شروع به ریختن کرد ، خودش رو به سمتت کشید سرش را لای موهات فرو کرد
_ نه..نه متاسفم.. متاسفم.. متاسفم خواهر کوچولوی من.. متاسفم
(لینو )
با چشم های بی احساس وارد حمام شد..میدونست اینکارو با خودت کردی چون روز بعد توسط چند تا از همسایه ها گزارش شد بوی بدی از خونه میاد..
به جسمت نزدیک شد و کنار وان نشست..دست سردت رو از آب بیرون کشید و توی دستش فشرد
_ توی بهشت راحت بخواب...برو پیش مامان دخترم..قول میدم خیلی زود خودم رو بهتون برسونم
(چانگبین)
به دیوار کنار وان تکیه داد...کل شب رو توی همون حالت بود ، بعد از پیدا کردن جنازه ات ، فقط به دیوار کنار وان تکیه داده بود و اشک میریخت..
_ از خودم متنفرم...از اول هم کسی که لایق تنفر بود من بودم..فقط من
(هیونجین)
چند روزی از مرگت میگذشت و حالا...روی تخت خونه ات دراز کشیده بود و لباس های زنانه ات که آغشته به عطرت بود را توی بغلش فشار میداد
_ خیلی بی رحمانه است نه؟..وقتی از دستت دارم یادم افتاد باهات چیکار کردم...تازه الان فهمیدم هرگز ازت متنفر نبودم...تو لایق بهترینا بودی خواهر کوچیکه.. متاسفم که بد کردم.. واقعاً معذرت میخوام
(هان جیسونگ)
با هق هق و پاهای لرزونش خودش رو به جسم مرده ی تو داخل وان رسوند..
کنار وان زانو زد و جسم خمیده شده ات رو از داخل وان بیرون کشید
_ اوه..اوه نه نه نه..
صدای هق هق های دردمندش اوج گرفت..سرت رو به سینه اش چسبوند و خودش رو برای خداحافظی ابدی باهات آماده کرد
همه چیز فوقالعاده بود ، خوشبخت بودید هر چند تا اینکه روز تولد ۹ سالگی تو فرا رسید...اون روز بدترین روز زندگی هر سه نفرتون بود..به مادرت تجاوز شد و روز تولدت..به عنوان هدیه ، متجاوز ها جنازه ی مادر مرده اتون رو دم خونه گذاشتن.
بعد از اون برادرت ازت متنفر شد...از تولدت ، از اسمت از هر چیزی که مربوط به تو بود ، زده شد..حتی با اینکه بی رحمانه به نظر میرسید ولی دیگه حتی نمیتونست به راحتی یک دوستت دارم ساده رو به تنها خواهرش بگه
حالا تو با داشتن ۱۹ سال سن..بعد از گذشت این همه سال ، زمانی که برادرت ، تنها کسی که توی دنیا برات باقی مونده بود روز تولد خودت ، سالگرد مادرت ، گفت ازت متنفره...اجازه ی زندگی رو از خودت گرفتی و او..در حالی که در وانی آغشته به خون خوابیده بودی ، پیدات کرد.
(چان )
روی زانو هاش افتاد..
به بدن بی جانت که در وان حمام با سیلی از خون پر شده بود ، نگاه کرد
_ ن..نه نه...
اشک هاش بی اختیار شروع به ریختن کرد ، خودش رو به سمتت کشید سرش را لای موهات فرو کرد
_ نه..نه متاسفم.. متاسفم.. متاسفم خواهر کوچولوی من.. متاسفم
(لینو )
با چشم های بی احساس وارد حمام شد..میدونست اینکارو با خودت کردی چون روز بعد توسط چند تا از همسایه ها گزارش شد بوی بدی از خونه میاد..
به جسمت نزدیک شد و کنار وان نشست..دست سردت رو از آب بیرون کشید و توی دستش فشرد
_ توی بهشت راحت بخواب...برو پیش مامان دخترم..قول میدم خیلی زود خودم رو بهتون برسونم
(چانگبین)
به دیوار کنار وان تکیه داد...کل شب رو توی همون حالت بود ، بعد از پیدا کردن جنازه ات ، فقط به دیوار کنار وان تکیه داده بود و اشک میریخت..
_ از خودم متنفرم...از اول هم کسی که لایق تنفر بود من بودم..فقط من
(هیونجین)
چند روزی از مرگت میگذشت و حالا...روی تخت خونه ات دراز کشیده بود و لباس های زنانه ات که آغشته به عطرت بود را توی بغلش فشار میداد
_ خیلی بی رحمانه است نه؟..وقتی از دستت دارم یادم افتاد باهات چیکار کردم...تازه الان فهمیدم هرگز ازت متنفر نبودم...تو لایق بهترینا بودی خواهر کوچیکه.. متاسفم که بد کردم.. واقعاً معذرت میخوام
(هان جیسونگ)
با هق هق و پاهای لرزونش خودش رو به جسم مرده ی تو داخل وان رسوند..
کنار وان زانو زد و جسم خمیده شده ات رو از داخل وان بیرون کشید
_ اوه..اوه نه نه نه..
صدای هق هق های دردمندش اوج گرفت..سرت رو به سینه اش چسبوند و خودش رو برای خداحافظی ابدی باهات آماده کرد
- ۷۴.۹k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط