{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهي دريک شب سرد زمستاني درکاخ به يکي از نگهبانان برخو

پادشاهي دريک شب سرد زمستاني درکاخ به يکي از نگهبانان برخورد.گفت:سردت نيست؟نگهبان گفت: عادت دارم.شاه گفت:ميگويم برايت لباس گرم بياورند.شاه فراموش کرد.صبح جنازه ي نگهبان را پيداکردند که روي ديوارقصرنوشته بود،من سالها به سرما عادت داشتم
دیدگاه ها (۳)

محبت زبانی است که کرها میتوانند بشنوند و کورها میتوانند ببین...

، به جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار ميكني امروز با شاخه گ...

سکوت؛ در آن می توان شکفت، شکست، خندید، بارید، ترسید، شنید. د...

خدا همیشه کنارمه!!!همیشه حضورش رو حس کردم

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پادشاهی دریک شب سرد زمستانی درکاخ به یکی از نگهبانان برخورد....

پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت سر...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط