{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی دریک شب سرد زمستانی درکاخ به یکی از نگهبانان برخو

پادشاهی دریک شب سرد زمستانی درکاخ به یکی از نگهبانان برخورد.گفت:سردت نیست؟نگهبان گفت: عادت دارم.شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند.شاه فراموش کرد.صبح جنازه ی نگهبان را پیداکردند که روی دیوارقصرنوشته بود،من سالها به سرما عادت داشتم،وعده ی لباس گرم تو منو ازپای دراورد..!
دیدگاه ها (۳)

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟؟؟ گ...

وقتي با تو سخن ميكويم حسودي اش مي شود خورشيد زيرا تا به حال ...

ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ 1 ﺩﻓﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﭼﯽ؟ﻣﻦ : ﻫﯿﭽﯽﺩﺧﺘﺮﻩ : ﭼﯽ؟ﻣﻦ :...

% 97 ﭘﺴﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺪﺍﺭﻥ!!!ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻦ ﭼﺮﺍ؟...............

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

ابلیس

پادشاهي دريک شب سرد زمستاني درکاخ به يکي از نگهبانان برخورد....

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت سر...

پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخورد...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط