{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت

پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت سردت نیست؟ گفت عادت دارم .شاه گفت می گویم برایت لباس گرم بیاورند.شاه فراموش کرد. صبح جنازه نگهبان راپیداکردندک روی دیوارقصرنوشته بود،من سال هاب سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرم تومن راازپادرآورد.
دیدگاه ها (۲)

پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخورد...

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت سردت نیست؟گفت عادت د...

پادشاهي دريک شب سرد زمستاني درکاخ به يکي از نگهبانان برخورد....

پادشاهی دریک شب سرد زمستانی درکاخ به یکی از نگهبانان برخورد....

دخترکی درزمستان به پیرمرد که نگهبان بودگفت: سردت نیست؟گفت: ع...

🔸وعدهپادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت : سردت نیست؟گفت...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت سردت نیست؟ نگهبان گف...

پادشاهی درزمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:عادت دارم.گفت:م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط