عشق و غرور p32
با تردید پرسیدم:
_خب حالا میخوای چیکار کنی؟؟ میخوای باهاش بری؟
_ من نمیتونم بدون تو برم گیسیا...تو این چند ماه بهت عادت کردم دلم نمیاد تو این روستا ولت کنم و برم .....فعلا بهش گفتم باید فکرامو بکنم
دستمو رو شونش گذاشتم:
_تو برو شکوفه نمیخواد به فکر من باشی
گفت
_نه ..میخوام بهش بگم در صورتی درخواستشو قبول میکنم که روهم با خودم بیارم...نمیخوام ازت جدا بشم .
همه چیز در عرض یه هفته آماده شد
سیامک همون برادر شوهر شکوفه برای من یه خونه کوچیک که نزدیک خودشون باشه خریده
ساک لباس هامونو برداشتیم و راه افتادیم
آخرین نگاه هامو به روستا دوختم
دلم برای اینجا تنگ میشد
حتی برای خانزاده
تا ایستگاه قطار پیاده رفتیم ..بلیط هامونو دادیم و رو صندلی هامون نشستیم
از خودم بدم میاد
چون هنوز ذره ای از علاقم به خانزاده کم نشده
کاش برای آخرین بار حتی شده از دور کیوان و بابا رو میدیدم...کاش میشد بی بی هم باهامون بیاد
آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
_خدافظ
********
(۲۴ سال بعد)
از بین فنجون های سفید یکی برداشتم و در کابینت رو بستم
خواستم برای خودم چایی بریزم که صدای زنگ خوردن گوشیم مانع شد
_سلام خانم هو حالت خوبه؟
_سلام عزیزم ممنون..ببخشید دیر وقت زنگ زدم کار فوری پیش اومد...یه سفارش داریم برای فردا...آدرسش رو برات میفرستم گفتن ۹ صبح اونجا باشیم
_باشه خیلی مچکر..شبت بخیر
_شب توهم بخیر..خدافظ
گوشیم رو گذاشتم رو میز و فنجون چاییمو پر کردم
هوای بیرون سرد بود پس کنار پنجره چای خوردن خیلی دلچسب خواهد بود
_خب حالا میخوای چیکار کنی؟؟ میخوای باهاش بری؟
_ من نمیتونم بدون تو برم گیسیا...تو این چند ماه بهت عادت کردم دلم نمیاد تو این روستا ولت کنم و برم .....فعلا بهش گفتم باید فکرامو بکنم
دستمو رو شونش گذاشتم:
_تو برو شکوفه نمیخواد به فکر من باشی
گفت
_نه ..میخوام بهش بگم در صورتی درخواستشو قبول میکنم که روهم با خودم بیارم...نمیخوام ازت جدا بشم .
همه چیز در عرض یه هفته آماده شد
سیامک همون برادر شوهر شکوفه برای من یه خونه کوچیک که نزدیک خودشون باشه خریده
ساک لباس هامونو برداشتیم و راه افتادیم
آخرین نگاه هامو به روستا دوختم
دلم برای اینجا تنگ میشد
حتی برای خانزاده
تا ایستگاه قطار پیاده رفتیم ..بلیط هامونو دادیم و رو صندلی هامون نشستیم
از خودم بدم میاد
چون هنوز ذره ای از علاقم به خانزاده کم نشده
کاش برای آخرین بار حتی شده از دور کیوان و بابا رو میدیدم...کاش میشد بی بی هم باهامون بیاد
آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
_خدافظ
********
(۲۴ سال بعد)
از بین فنجون های سفید یکی برداشتم و در کابینت رو بستم
خواستم برای خودم چایی بریزم که صدای زنگ خوردن گوشیم مانع شد
_سلام خانم هو حالت خوبه؟
_سلام عزیزم ممنون..ببخشید دیر وقت زنگ زدم کار فوری پیش اومد...یه سفارش داریم برای فردا...آدرسش رو برات میفرستم گفتن ۹ صبح اونجا باشیم
_باشه خیلی مچکر..شبت بخیر
_شب توهم بخیر..خدافظ
گوشیم رو گذاشتم رو میز و فنجون چاییمو پر کردم
هوای بیرون سرد بود پس کنار پنجره چای خوردن خیلی دلچسب خواهد بود
- ۱۹.۸k
- ۲۸ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط