★وقتیدعواکردیناماتو...
#bangchan
#oneshot
با شدت شیر آب رو بست و دست هایش رو روی کانتر گذاشت. دستکش هایش خیس بودند و همین باعث میشد قطرات آب به آرامی سر بخورند و روی زمین بیوفتند، اما این الآن اصلا موضوع مهمی نبود، اتفاقا تنها چیزی بود که کوچکترین توجهی بهش نداشت. تنها تمرکزش رو گذاشته بود روی صدای فضای اطرافش
-سکوت مطلق-
این سکوت دقیقا همان چیزی بود که انتظارش را میکشید. در واقع ظرف شستن فقط یک بهانه بود تا حواسش را از دعوای چند ساعت پیشش پرت کند، وگرنه نقشه دیگری در سرش داشت.
دوباره دست به کار شد و آخرین ظرف ها هم شست، خشک کرد و داخل کابینت گذاشت. دستکش هایش را درآورد و پاورچین پاورچین به سمت اتاق مشترکش با بنگ چان رفت. دو دست و یک گوشش را روی در گذاشت و مطمئن شد که همسرش کاملا به خواب رفته.
درب اتاق رو به دقت باز کرد، وارد شد و به سمت تخت رفت.
سعی کرد با آرام ترین حالت ممکن روی تخت دراز بکشد خودش را در کنار پسر جا کند.
بعد از گذشت دقایقی، به صورت پسر زل زد. باورش نمیشد این چهره معصوم به خواب رفته همان فرد عصبانی چند ساعت پیش باشد، کسی که با چشم های پر خون و رگ های برجستهی گردنش سر دختر فریاد میکشید.
دردناک بود......
فکر کردن و به یاد آوردن آن لحظات دردناک بود، اما صحبت نکردن و بی توجهی های دوست پسرش بدتر قلبش را به درد میآورد.
به آرامی پشت دستش را روی گونهی پسر کشید و به چهره غرق در خوابش زل زد.
خیلی نگذشته بود که با باز شدن چشم های پسر، نگاه هایشان به یکدیگر گره خورد. با اینکه هیچ کلمه ای بین آنان رد و بدل نمیشد، به راحتی میتوانستند از احساسات و افکار یکدیگر باخبر شوند.
دانه اشکی به آرامی از روی گونهی دختر سر خورد و روی ملحفهی سفید رنگ جا خشک کرد. پسر، لبخند دردناکی زد و دست هایش رو برای در آغوش گرفتن دختر باز کرد.
چشم هایش را بست و لب زد:
_بیا.....دیگه هیچوقت دعوا نکنیم.....
پسر هم به نشانه موافقت سر تکان داد و دست آزادش را نوازش وار روی موهای دختر کشید.
_میدونی چقدر دوست دارم...؟
_چقدر..؟
_اگر قابل توصیف بود.....حتما بهت میگفتم!
بوسه ای روی پیشانی کاشت و چشم هایش را بست.
_من....واقعا عاشقتم...!
_منم.....عاشقتم....خیلی خیلی زیاد!
[The end]
#oneshot
با شدت شیر آب رو بست و دست هایش رو روی کانتر گذاشت. دستکش هایش خیس بودند و همین باعث میشد قطرات آب به آرامی سر بخورند و روی زمین بیوفتند، اما این الآن اصلا موضوع مهمی نبود، اتفاقا تنها چیزی بود که کوچکترین توجهی بهش نداشت. تنها تمرکزش رو گذاشته بود روی صدای فضای اطرافش
-سکوت مطلق-
این سکوت دقیقا همان چیزی بود که انتظارش را میکشید. در واقع ظرف شستن فقط یک بهانه بود تا حواسش را از دعوای چند ساعت پیشش پرت کند، وگرنه نقشه دیگری در سرش داشت.
دوباره دست به کار شد و آخرین ظرف ها هم شست، خشک کرد و داخل کابینت گذاشت. دستکش هایش را درآورد و پاورچین پاورچین به سمت اتاق مشترکش با بنگ چان رفت. دو دست و یک گوشش را روی در گذاشت و مطمئن شد که همسرش کاملا به خواب رفته.
درب اتاق رو به دقت باز کرد، وارد شد و به سمت تخت رفت.
سعی کرد با آرام ترین حالت ممکن روی تخت دراز بکشد خودش را در کنار پسر جا کند.
بعد از گذشت دقایقی، به صورت پسر زل زد. باورش نمیشد این چهره معصوم به خواب رفته همان فرد عصبانی چند ساعت پیش باشد، کسی که با چشم های پر خون و رگ های برجستهی گردنش سر دختر فریاد میکشید.
دردناک بود......
فکر کردن و به یاد آوردن آن لحظات دردناک بود، اما صحبت نکردن و بی توجهی های دوست پسرش بدتر قلبش را به درد میآورد.
به آرامی پشت دستش را روی گونهی پسر کشید و به چهره غرق در خوابش زل زد.
خیلی نگذشته بود که با باز شدن چشم های پسر، نگاه هایشان به یکدیگر گره خورد. با اینکه هیچ کلمه ای بین آنان رد و بدل نمیشد، به راحتی میتوانستند از احساسات و افکار یکدیگر باخبر شوند.
دانه اشکی به آرامی از روی گونهی دختر سر خورد و روی ملحفهی سفید رنگ جا خشک کرد. پسر، لبخند دردناکی زد و دست هایش رو برای در آغوش گرفتن دختر باز کرد.
چشم هایش را بست و لب زد:
_بیا.....دیگه هیچوقت دعوا نکنیم.....
پسر هم به نشانه موافقت سر تکان داد و دست آزادش را نوازش وار روی موهای دختر کشید.
_میدونی چقدر دوست دارم...؟
_چقدر..؟
_اگر قابل توصیف بود.....حتما بهت میگفتم!
بوسه ای روی پیشانی کاشت و چشم هایش را بست.
_من....واقعا عاشقتم...!
_منم.....عاشقتم....خیلی خیلی زیاد!
[The end]
- ۱۷.۳k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط