چند پارتی:دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۱
سلاااام نارگلای من امیدوارم چطورتون عالییی باشه زی زی هستم خیلی خب اومدم با درخواستی از هاوکس خب در این حد بگم باهم تو رابطه اید و تو یه خونه زندگی میکنید اسمتونم میا هست خب بریییم:
ساعت نزدیک دو نصف شب بود.
میا روی کاناپه لم داده بود و تلویزیون روشن بود، ولی خودش حتی حواسش به برنامه هم نبود. هر چند دقیقه یکبار چشمش میرفت سمت ساعت.
هاوکس گفته بود:
«زیاد طول نمیکشه، میام خونه.»
و میا دقیقاً میدونست ترجمهی جملهی «زیاد طول نمیکشه» از طرف دوست پسرش یعنی: احتمالاً نصف شب.
میا با حرص زیر لب گفت
میا : آره، معلومه. اصلاً چرا من هنوز منتظرم؟
همون لحظه صدای کلید توی قفل پیچید.
میا سریع صاف نشست.
در باز شد و هاوکس وارد خونه شد؛ موهاش کمی بههمریخته، لباس قهرمانیش هنوز تنش بود و چندتا پر قرمز هم پشت سرش نامرتب شده بودن.
هاوکس در رو بست و با لبخند گفت:
هاوکس:سلام، خانوم من.
میا بدون اینکه جواب سلامش رو بده، نگاهش کرد.
هاوکس همونجا مکث کرد.
هاوکس :اوه.
میا ابروش رو بالا انداخت.
میا: «اوه»؟
هاوکس : نه، هیچی.
میا : ساعت چنده، هاوکس؟
هاوکس خیلی آروم به ساعت نگاه کرد.
هاوکس :بستگی داره از چه زاویهای نگاه کنی...
میا: کِی برگشتی خونه؟
هاوکس :همین الآن.
میا: قرار نبود «زیاد طول نکشه»؟
هاوکس کفشهاشو درآورد.
هاوکس: خب... از نظر من دو ساعت خیلی زیاد نیست.
میا: دو ساعت؟!
هاوکس لبخندش رو جمع کرد.
هاوکس: سه ساعت و نیم.
میا بالش روی کاناپه رو برداشت و پرت کرد سمتش.
هاوکس با یه حرکت سریع یکی از پرهاشو جلوی صورتش آورد و بالش به پر خورد و افتاد.
میا: تقلبه!
هاوکس:قهرمانم، عزیزم. باید از قدرتم استفاده کنم.
میا: از قدرتت برای شستن ظرفهای شام هم استفاده کن.(هاوکس داداش ظرفاهم افتاد گردنت)
هاوکس همون لحظه قیافهاش افتاد.
هاوکس: اوه... این دیگه حملهی ناجوانمردانه بود.(من میگو جوانمردانه بود نظر شما چیه؟)
میا خواست جدی بمونه، ولی گوشه لبش لرزید.
هاوکس سریع متوجه شد.
هاوکس :آهااا! خندیدی!(خب خواهر من وا نده انقد زود دیگه)
میا: نخندیدم.
هاوکس :دیدم.
میا: ندیدی.
هاوکس :میا، من از فاصلهی سه کیلومتری میتونم یه آدم رو بین جمعیت تشخیص بدم. فکر کردی لبخند تو رو نمیبینم؟
میا چشماش رو ریز کرد.
میا: خیلی حرف میزنی.
هاوکس بدون معطلی جلو رفت و خودش رو کنار میا روی کاناپه انداخت.
هاوکس: دلم برات تنگ شده بود.
میا نگاهش نکرد.
میا: من که ندیدم.
هاوکس کمی نزدیکتر شد.
هاوکس :چون داشتم مأموریت انجام میدادم.
میا: خب؟
هاوکس: خب دلم تنگ شده بود.
میا بالاخره نگاهش کرد.
هاوکس این بار خبری از شوخی توی صورتش نبود. خسته بود، واقعاً خسته؛ ولی وقتی به میا نگاه میکرد، لبخند کوچیکی روی صورتش مینشست.
میا آه کشید.
میا: چرا بهم زنگ نزدی؟
هاوکس :وسط مأموریت بودم.
میا: یه پیام.
هاوکس :گوشی دستم نبود.
میا: یه پر بفرست!
هاوکس چند ثانیه ساکت موند.
هاوکس :...این یکی رو قبول دارم.(ببین کم کاری از خودته)
میا لبخند کوچیکی زد.
هاوکس همون لحظه سرش رو روی شونهی میا گذاشت.
هاوکس :بالاخره آشتی کردیم؟
میا: کی گفت آشتی کردیم؟
هاوکس: همین که اجازه دادی سرمو بزارم رو شونت یعنی آشتی کردیم.
میا: هاوکس...
هاوکس: جانم؟
میا دستش رو روی موهای بلوندش گذاشت و آروم مرتبش کرد.
میا: خیلی خستهای؟
هاوکس چشمهاشو بست.
هاوکس :خیلی.
میا لحنش نرم شد.
میا: پس برو لباساتو عوض کن، بیا بخواب.
هاوکس تکون نخورد.
هاوکس :همینجا خوبه.
میا: هاوکس.
هاوکس :پنج دقیقه.
میا: تو همیشه میگی پنج دقیقه.
هاوکس :این بار واقعاً پنج دقیقه.
میا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پتو رو برداشت و روی هاوکس انداخت.
میا: باشه. پنج دقیقه.
هاوکس لبخند زد.
هاوکس: بهترین زن دنیا.
میا: چاپلوسی نکن.
هاوکس: عاشقتم.
میا دستش روی موهای هاوکس متوقف شد.
میا: ...
هاوکس با چشمهای بسته گفت:
هاوکس: میدونم تو هم عاشقمی.
میا: بخواب.
هاوکس: این یعنی آره؟
میا لبخند زد و دوباره موهاشو نوازش کرد.
میا: آره، احمق. عاشقتم.
و هاوکس، با وجود اینکه چند ساعت بود نخوابیده بود و تمام بدنش از خستگی درد میکرد، لبخندش عمیقتر شد.
چون بالاخره رسیده بود خونه. 🥺❤️🪽
ساعت نزدیک دو نصف شب بود.
میا روی کاناپه لم داده بود و تلویزیون روشن بود، ولی خودش حتی حواسش به برنامه هم نبود. هر چند دقیقه یکبار چشمش میرفت سمت ساعت.
هاوکس گفته بود:
«زیاد طول نمیکشه، میام خونه.»
و میا دقیقاً میدونست ترجمهی جملهی «زیاد طول نمیکشه» از طرف دوست پسرش یعنی: احتمالاً نصف شب.
میا با حرص زیر لب گفت
میا : آره، معلومه. اصلاً چرا من هنوز منتظرم؟
همون لحظه صدای کلید توی قفل پیچید.
میا سریع صاف نشست.
در باز شد و هاوکس وارد خونه شد؛ موهاش کمی بههمریخته، لباس قهرمانیش هنوز تنش بود و چندتا پر قرمز هم پشت سرش نامرتب شده بودن.
هاوکس در رو بست و با لبخند گفت:
هاوکس:سلام، خانوم من.
میا بدون اینکه جواب سلامش رو بده، نگاهش کرد.
هاوکس همونجا مکث کرد.
هاوکس :اوه.
میا ابروش رو بالا انداخت.
میا: «اوه»؟
هاوکس : نه، هیچی.
میا : ساعت چنده، هاوکس؟
هاوکس خیلی آروم به ساعت نگاه کرد.
هاوکس :بستگی داره از چه زاویهای نگاه کنی...
میا: کِی برگشتی خونه؟
هاوکس :همین الآن.
میا: قرار نبود «زیاد طول نکشه»؟
هاوکس کفشهاشو درآورد.
هاوکس: خب... از نظر من دو ساعت خیلی زیاد نیست.
میا: دو ساعت؟!
هاوکس لبخندش رو جمع کرد.
هاوکس: سه ساعت و نیم.
میا بالش روی کاناپه رو برداشت و پرت کرد سمتش.
هاوکس با یه حرکت سریع یکی از پرهاشو جلوی صورتش آورد و بالش به پر خورد و افتاد.
میا: تقلبه!
هاوکس:قهرمانم، عزیزم. باید از قدرتم استفاده کنم.
میا: از قدرتت برای شستن ظرفهای شام هم استفاده کن.(هاوکس داداش ظرفاهم افتاد گردنت)
هاوکس همون لحظه قیافهاش افتاد.
هاوکس: اوه... این دیگه حملهی ناجوانمردانه بود.(من میگو جوانمردانه بود نظر شما چیه؟)
میا خواست جدی بمونه، ولی گوشه لبش لرزید.
هاوکس سریع متوجه شد.
هاوکس :آهااا! خندیدی!(خب خواهر من وا نده انقد زود دیگه)
میا: نخندیدم.
هاوکس :دیدم.
میا: ندیدی.
هاوکس :میا، من از فاصلهی سه کیلومتری میتونم یه آدم رو بین جمعیت تشخیص بدم. فکر کردی لبخند تو رو نمیبینم؟
میا چشماش رو ریز کرد.
میا: خیلی حرف میزنی.
هاوکس بدون معطلی جلو رفت و خودش رو کنار میا روی کاناپه انداخت.
هاوکس: دلم برات تنگ شده بود.
میا نگاهش نکرد.
میا: من که ندیدم.
هاوکس کمی نزدیکتر شد.
هاوکس :چون داشتم مأموریت انجام میدادم.
میا: خب؟
هاوکس: خب دلم تنگ شده بود.
میا بالاخره نگاهش کرد.
هاوکس این بار خبری از شوخی توی صورتش نبود. خسته بود، واقعاً خسته؛ ولی وقتی به میا نگاه میکرد، لبخند کوچیکی روی صورتش مینشست.
میا آه کشید.
میا: چرا بهم زنگ نزدی؟
هاوکس :وسط مأموریت بودم.
میا: یه پیام.
هاوکس :گوشی دستم نبود.
میا: یه پر بفرست!
هاوکس چند ثانیه ساکت موند.
هاوکس :...این یکی رو قبول دارم.(ببین کم کاری از خودته)
میا لبخند کوچیکی زد.
هاوکس همون لحظه سرش رو روی شونهی میا گذاشت.
هاوکس :بالاخره آشتی کردیم؟
میا: کی گفت آشتی کردیم؟
هاوکس: همین که اجازه دادی سرمو بزارم رو شونت یعنی آشتی کردیم.
میا: هاوکس...
هاوکس: جانم؟
میا دستش رو روی موهای بلوندش گذاشت و آروم مرتبش کرد.
میا: خیلی خستهای؟
هاوکس چشمهاشو بست.
هاوکس :خیلی.
میا لحنش نرم شد.
میا: پس برو لباساتو عوض کن، بیا بخواب.
هاوکس تکون نخورد.
هاوکس :همینجا خوبه.
میا: هاوکس.
هاوکس :پنج دقیقه.
میا: تو همیشه میگی پنج دقیقه.
هاوکس :این بار واقعاً پنج دقیقه.
میا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پتو رو برداشت و روی هاوکس انداخت.
میا: باشه. پنج دقیقه.
هاوکس لبخند زد.
هاوکس: بهترین زن دنیا.
میا: چاپلوسی نکن.
هاوکس: عاشقتم.
میا دستش روی موهای هاوکس متوقف شد.
میا: ...
هاوکس با چشمهای بسته گفت:
هاوکس: میدونم تو هم عاشقمی.
میا: بخواب.
هاوکس: این یعنی آره؟
میا لبخند زد و دوباره موهاشو نوازش کرد.
میا: آره، احمق. عاشقتم.
و هاوکس، با وجود اینکه چند ساعت بود نخوابیده بود و تمام بدنش از خستگی درد میکرد، لبخندش عمیقتر شد.
چون بالاخره رسیده بود خونه. 🥺❤️🪽
- ۹.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط