رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل هفتم : حتی سر میز شام هم تنها بودم

ساعت از هشت شب گذشته بود که یکی از عموها بلند شد و گفت:

ـ خب، بچه‌ها! بیاین شام بخوریم.

همه کم‌کم به سمت میز غذا رفتن.

ملیسا هم از جاش بلند شد و پشت سر بقیه حرکت کرد.

میز بزرگ بود و پر از غذاهای مختلف. عموها کنار هم می‌نشستن، پسرعموها برای خودشون جا نگه می‌داشتن و زن‌عموها مشغول آوردن بشقاب‌ها بودن.

دخترعموی ملیسا وسط جمع نشسته بود.

یکی از عموها صندلی کناریش رو براش عقب کشید.

ـ بیا اینجا بشین، عزیزم.

دختر لبخند زد و نشست.

ـ عمو، اون غذا رو هم می‌خوام.

ـ کدوم رو؟ همین؟

ـ آره!

عموش بشقاب رو برداشت و مقداری از غذا براش کشید.

ـ بفرما، دختر قشنگم.

ملیسا چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و منتظر بود بقیه بشینن تا جایی برای خودش پیدا کنه.

یکی از پسرعموها صندلی کناریش رو برای برادرش نگه داشت.

ـ اینجا بشین، برات جا گرفتم!

پسرعموی دیگه‌ای هم صندلی خالی رو کنار یکی از عموها کشید.

ـ من اینجا می‌شینم!

ملیسا به صندلی‌ها نگاه کرد.

تقریباً همه جا داشتن.

به‌جز اون.

بالاخره یک صندلی در انتهای میز پیدا کرد و نشست.

نه کسی صندلی رو براش عقب کشید، نه کسی گفت بیا کنار من بشین.

خودش جاش رو پیدا کرده بود.

مثل همیشه.

***

ـ عزیزم، نوشابه می‌خوای؟

یکی از زن‌عموها از دخترعموی ملیسا پرسید.

ـ آره، ممنون!

ـ پس برات می‌ریزم.

زن‌عمو لیوانش رو برداشت و نوشابه ریخت.

بعد رو به بقیه گفت:

ـ کسی دیگه‌ای هم می‌خواد؟

چند نفر جواب دادن.

ملیسا هم آروم گفت:

ـ منم می‌خوام، لطفاً.

زن‌عمو بدون اینکه نگاهش کنه، بطری رو روی میز گذاشت.

ـ خودت بریز، عزیزم.

ملیسا بطری رو برداشت.

ـ باشه.

برای خودش نوشابه ریخت و بطری رو سر جاش گذاشت.

اتفاق خاصی نیفتاده بود.

فقط یک لیوان نوشابه بود.

اما وقتی دید همون زن‌عمو چند لحظه قبل با چه حوصله‌ای برای دخترعمویش نوشابه ریخته بود، دوباره همون احساس آشنا به سراغش اومد.

احساس اینکه برای بعضی‌ها، محبت کردن به یک کار طبیعی تبدیل شده بود.

اما وقتی نوبت به اون می‌رسید، حتی کارهای کوچیک هم انگار زیادی به نظر می‌رسیدن.

ملیسا سرش رو پایین انداخت و شروع به خوردن کرد.

***

چند دقیقه از شام گذشته بود که یکی از عموها رو به دخترعموی ملیسا گفت:

ـ راستی، مدرسه چطوره؟ درس‌هات خوبه؟

دختر با هیجان شروع به تعریف کردن کرد.

ـ خوبه! تازه معلممون گفته که...

همه به حرف‌هاش گوش می‌دادن.

یکی از عموها سؤال می‌پرسید، یکی از زن‌عموها تشویقش می‌کرد و پسرعموها گاهی وسط حرف‌هاش شوخی می‌کردن.

ملیسا بی‌اختیار به یاد مدرسه افتاد.

اون هم اتفاق‌های زیادی برای تعریف کردن داشت.

اون هم می‌تونست از درس‌هاش بگه.

از روزی که معلم ازش تعریف کرده بود.

از وقت‌هایی که تلاش می‌کرد نمره‌های خوبی بگیره.

از چیزهایی که دوست داشت یاد بگیره.

اما هیچ‌وقت کسی ازش نمی‌پرسید.

حتی وقتی خودش شروع به تعریف کردن می‌کرد، خیلی زود صحبت به موضوع دیگه‌ای کشیده می‌شد.

ملیسا قاشقش رو داخل بشقاب گذاشت.

دلش می‌خواست یک بار امتحان کنه.

فقط یک بار.

ـ عمو، امروز توی مدرسه...

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که یکی از پسرعموها حرفش رو قطع کرد.

ـ عمو، راستی اون چیزی که گفته بودی کی برام می‌خری؟

عموش به سمت پسرش برگشت.

ـ فردا می‌ریم دنبالش.

ـ جدی؟ پس قول دادی!

ـ آره بابا، قول دادم!

ملیسا ساکت شد.

جمله‌اش نیمه‌کاره موند.

هیچ‌کس نپرسید چی می‌خواستی بگی.

هیچ‌کس متوجه نشد که اون هم داشت حرف می‌زد.

ملیسا دوباره قاشقش رو برداشت.

این بار حتی تلاش نکرد صحبتش رو ادامه بده.

با خودش گفت:

«اشکالی نداره. مهم نیست.»

اما این بار، خودش هم می‌دونست که مهمه.

خیلی هم مهمه.

چون این فقط یک بار اتفاق نیفتاده بود.

بارها تلاش کرده بود وارد صحبت‌ها بشه و بارها حرفش ناتمام مونده بود.

کم‌کم یاد گرفته بود قبل از اینکه کسی نادیده‌اش بگیره، خودش سکوت کنه.

حداقل این‌طوری کمتر غافلگیر می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

پارت ۱۹۶

چندپارتی تهیونگ

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

𐙚 پارت ² | ویو نامرابالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم ر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔(میخوای پارت 𝟐𝟔 رو بخونی؟ تو کامنتاس...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ¹ 🖤همه‌ی آدم‌ها رازهایی دارن؛ ر...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط