Enemys Embrsce [ part ۲۷ ]
تمام عضلات بدنم از ترس از کار افتاده بودن.
نمی تونستم برگردم.
چشمامو محکم بستم. سعی کردم تمام جرئتم رو جمع کنم و پشت سرم رو نگاه کنم.
خیلی آروم سرمو برگردوندم و چشمامو باز کردم..
اما کسی که دیدم..
باعث شد بیشتر شکه شم...
لیام جانسون!؟
ابروهام توهم رفت...
آروم اما شاکی گفتم:
+ دیوونه شدی؟ میخواستی سکتم بدی؟
نیشخندی زد.
- من دیوونم یا تو که تنهایی اومدی یه همچین جای خطرناکی؟
سکوت کردم.
جوابی نداشتم که بدم. مثل اینکه حق با اونه.
- چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
+ انگار اون اسناد ، اونقدری هم که گفتی بدردنخور نبودن.
لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که نمیدونم از سر چی بود. سرتق بودنم؟ یا باهوش بودنم؟ یا شاید پیگیر بودنم.
بعد با چهرهای جدی ادامه داد:
- الان برای رفتنت از اینجا دیر شده.
متعجب پرسیدم:
+ منظورت چیه؟
ناخداگاه نگاهم رو اطراف چرخوندم .
متوجهی آدمای جانسون که اطرافمون پنهان شده بودن، شدم.
نگاهمو به سمتش برگردوندم.
+ میخوای چیکار کنی؟
- چیزی که ازم دزدیده رو بر میگردونم.
پشت سر من بمون. وگرنه جونت پای خودته.
آروم سرمو به معنی تائید تکون دادم.
جانسون چند ثانیه به انبار و آدم های داخلش خیره موند.
بعد به یکی از آدماش نگاه کرد.
از نگاهش نمیتونستم بفهمم چی تو سرش میگذره.
بی مقدمه اسلحشو از غلاف در اورد..
- الان وقتشه.
صدای شلیک ناگهانی همهچیز رو به هم ریخت..
هنوز درست نفهمیده بودم چی شده، که افراد لیام از پشت درختا و بوتههای اطراف بیرون اومدن و به سمت انبار حمله کردن.
صدای شلیکهای پشت سر هم توی گوشم میپیچید.
لیام ، اسلحهاش رو بالا گرفته بود و با خونسردی به اطراف نگاه میکرد.
انگار این صحنه برای اون کاملاً عادی بود.
- پشت سر من بمون!
با صدای بلند گفت.
تا از جام پاشدم که به سمتش برم..
گلولهای از کنارم رد شد.
غرغرکنان گفتم :
+ این کدوم جهنم درهایه که توش گیر افتادمم.
سریع دویدم و پشت لیام قایم شدم.
یکی از آدم های لیام خودش رو به درِ انبار رسوند و چند ثانیه بعد، فریاد زد : بیاین داخل!
مردها وارد انبار شدن.
من هم پشت سر لیام وارد انبار شدم.
داخل انبار خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم.
جعبههای زیادی روی هم چیده شده بودن.
چند نفر سعی کردن فرار کنن ولی افراد لیام جلوشون رو گرفتن.
صدای بلندی از انتهای انبار اومد.
یکی از مردها فریاد زد:
فرناندو...
نمی تونستم برگردم.
چشمامو محکم بستم. سعی کردم تمام جرئتم رو جمع کنم و پشت سرم رو نگاه کنم.
خیلی آروم سرمو برگردوندم و چشمامو باز کردم..
اما کسی که دیدم..
باعث شد بیشتر شکه شم...
لیام جانسون!؟
ابروهام توهم رفت...
آروم اما شاکی گفتم:
+ دیوونه شدی؟ میخواستی سکتم بدی؟
نیشخندی زد.
- من دیوونم یا تو که تنهایی اومدی یه همچین جای خطرناکی؟
سکوت کردم.
جوابی نداشتم که بدم. مثل اینکه حق با اونه.
- چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
+ انگار اون اسناد ، اونقدری هم که گفتی بدردنخور نبودن.
لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که نمیدونم از سر چی بود. سرتق بودنم؟ یا باهوش بودنم؟ یا شاید پیگیر بودنم.
بعد با چهرهای جدی ادامه داد:
- الان برای رفتنت از اینجا دیر شده.
متعجب پرسیدم:
+ منظورت چیه؟
ناخداگاه نگاهم رو اطراف چرخوندم .
متوجهی آدمای جانسون که اطرافمون پنهان شده بودن، شدم.
نگاهمو به سمتش برگردوندم.
+ میخوای چیکار کنی؟
- چیزی که ازم دزدیده رو بر میگردونم.
پشت سر من بمون. وگرنه جونت پای خودته.
آروم سرمو به معنی تائید تکون دادم.
جانسون چند ثانیه به انبار و آدم های داخلش خیره موند.
بعد به یکی از آدماش نگاه کرد.
از نگاهش نمیتونستم بفهمم چی تو سرش میگذره.
بی مقدمه اسلحشو از غلاف در اورد..
- الان وقتشه.
صدای شلیک ناگهانی همهچیز رو به هم ریخت..
هنوز درست نفهمیده بودم چی شده، که افراد لیام از پشت درختا و بوتههای اطراف بیرون اومدن و به سمت انبار حمله کردن.
صدای شلیکهای پشت سر هم توی گوشم میپیچید.
لیام ، اسلحهاش رو بالا گرفته بود و با خونسردی به اطراف نگاه میکرد.
انگار این صحنه برای اون کاملاً عادی بود.
- پشت سر من بمون!
با صدای بلند گفت.
تا از جام پاشدم که به سمتش برم..
گلولهای از کنارم رد شد.
غرغرکنان گفتم :
+ این کدوم جهنم درهایه که توش گیر افتادمم.
سریع دویدم و پشت لیام قایم شدم.
یکی از آدم های لیام خودش رو به درِ انبار رسوند و چند ثانیه بعد، فریاد زد : بیاین داخل!
مردها وارد انبار شدن.
من هم پشت سر لیام وارد انبار شدم.
داخل انبار خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم.
جعبههای زیادی روی هم چیده شده بودن.
چند نفر سعی کردن فرار کنن ولی افراد لیام جلوشون رو گرفتن.
صدای بلندی از انتهای انبار اومد.
یکی از مردها فریاد زد:
فرناندو...
- ۹.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط