#فیک عشق دو مافیا#پارت ۶
ویو لنا
توی مهمونی بودیم که یهو پسر عموی جونگکوک اومد سمتمون
اسمش سونگمین بود
سونگمین: تو همون خدمتکار عمارت جونگ کوک نیستی!؟(بعد زد زیر خنده)
سرمو گرفتم پایین و شروع کردم به گریه کردن
جونگکوک :لنا برو کنار لیا وایسا
سونگمین توهم با من بیا
خلاصه جونگکوک رفت سونگمین رو به خاک یکسان کرد و اومد
لنا :ارباب کجا بودین
جونگکوک:به تو ربطی نداره
(لنا دست جونگکوک که یکم زخمی شده بود رو دید)
یعنی دستش چی شده(توی ذهن لنا)لنا: ا...ارباب...دستتون چی شده؟
(سریع دستمال در آوردم و شروع به پاک کردن خون کردم
متوجه شدم جونگ کوک بهم زل زده اما اهمیت ندادم و زخم رو پاک کردم که یهو برا شام صدامون زدن)ویو لیا
نشستم روی صندلیم کنار ارباب یونگی
ولی یهو احساس کردم. یکی داره رون پامو لمس میکنه و همین جوری میره بالاتر
یهو دیدم ارباب یونگی
یکم صندلیم رو ازش فاصله دادم
اونم پامو ول کرد
ویو لنا
کل ذهنم درگیر لیا بود
بنظرم اون قرصاش رو نمیخوره
حتی چند بار مچ اون رو گرفتم ولی
یه جوری جمعش کرد(یه ارباب یونگی گفتم به لیا بگه قبل از شام قرص هاشو بخوره و اونم خورد)
(وسط خوردن شام بودم که یهو دست یکیو رو روی بند سوتینم حس کردم دیدم جونگ کوکه)
لنا: ا...ارباب...بسه لطفا(خیلی اروم )
جونگکوک:هیششش حرف نباشه
لنا پاشد رفت اونجا کنار لیا نشست و باهم
حرف زدن
بعد از مهمونی
لنا رفت تو اتاق لیا و دید
لیا قرص هایی که باید قبل از خوابش رو داره میندازه سطل اشغال
لنا: لیا چیکار داری میکنیی؟!!( داد)
لیا: چ..چی...هیچی
لنا: قرصات رو بیار بده به من!
لیا: باشه
(قرص ها رو داد به لنا و لنا گذاشت تو کیفش )
لنا: از این به بعد خودم بهت قرص میدم!
لیا: چشمکه یهو یونگی وارد شد
لیا :بدبخت شدم(توی ذهنش)
یونگی :لنا برو بیرون
لنا :چشم
ویو لیا
یونگی اومد نزدیکم منو انداخت دو تخت و روم خیمه زد
لیا:..داری ...چیکار میکنید
یونگی:به سوالم جواب بده چرا اون قرص هارو نمیخوری
لیا :خب ...خب...خب
یونگی:مثل ادم حرف بزن
که یهو لیا گریش گرفت
لیا :وق.... وقتی ..به.بچه بودم بهم ت...تجاوز شد منم دی...دیگه نمیخوام ..زندگی ...کنم...خودم رو می...میکشم...(گریه ی شدید)یونگی: هیشش! گریه نکن یکی میشنوه
بعدشم اتفاقیه که افتاده
امشب هم اگه احساس تنهایی کردی بیا اتاق من بخواب
لیا: چ...چ.. چشم
(توی سالن )
جونگ کوک: لنا.؟
لنا:بله؟
جونگ کوک: میتونی امشب بیای اتاقم برام رمان بخونی؟
لنا: ..چی..من؟
جونگ کوک: مگه جز تو اینجا لنای دیگه ای اين اینجاس؟
لنا: نه
جونگ کوک: خب؟
لنا:..باشه..براتون میخونم
شب تو عمارت..
خماریی💝
با کمک سارا جونم
پیجش:#saraprof
توی مهمونی بودیم که یهو پسر عموی جونگکوک اومد سمتمون
اسمش سونگمین بود
سونگمین: تو همون خدمتکار عمارت جونگ کوک نیستی!؟(بعد زد زیر خنده)
سرمو گرفتم پایین و شروع کردم به گریه کردن
جونگکوک :لنا برو کنار لیا وایسا
سونگمین توهم با من بیا
خلاصه جونگکوک رفت سونگمین رو به خاک یکسان کرد و اومد
لنا :ارباب کجا بودین
جونگکوک:به تو ربطی نداره
(لنا دست جونگکوک که یکم زخمی شده بود رو دید)
یعنی دستش چی شده(توی ذهن لنا)لنا: ا...ارباب...دستتون چی شده؟
(سریع دستمال در آوردم و شروع به پاک کردن خون کردم
متوجه شدم جونگ کوک بهم زل زده اما اهمیت ندادم و زخم رو پاک کردم که یهو برا شام صدامون زدن)ویو لیا
نشستم روی صندلیم کنار ارباب یونگی
ولی یهو احساس کردم. یکی داره رون پامو لمس میکنه و همین جوری میره بالاتر
یهو دیدم ارباب یونگی
یکم صندلیم رو ازش فاصله دادم
اونم پامو ول کرد
ویو لنا
کل ذهنم درگیر لیا بود
بنظرم اون قرصاش رو نمیخوره
حتی چند بار مچ اون رو گرفتم ولی
یه جوری جمعش کرد(یه ارباب یونگی گفتم به لیا بگه قبل از شام قرص هاشو بخوره و اونم خورد)
(وسط خوردن شام بودم که یهو دست یکیو رو روی بند سوتینم حس کردم دیدم جونگ کوکه)
لنا: ا...ارباب...بسه لطفا(خیلی اروم )
جونگکوک:هیششش حرف نباشه
لنا پاشد رفت اونجا کنار لیا نشست و باهم
حرف زدن
بعد از مهمونی
لنا رفت تو اتاق لیا و دید
لیا قرص هایی که باید قبل از خوابش رو داره میندازه سطل اشغال
لنا: لیا چیکار داری میکنیی؟!!( داد)
لیا: چ..چی...هیچی
لنا: قرصات رو بیار بده به من!
لیا: باشه
(قرص ها رو داد به لنا و لنا گذاشت تو کیفش )
لنا: از این به بعد خودم بهت قرص میدم!
لیا: چشمکه یهو یونگی وارد شد
لیا :بدبخت شدم(توی ذهنش)
یونگی :لنا برو بیرون
لنا :چشم
ویو لیا
یونگی اومد نزدیکم منو انداخت دو تخت و روم خیمه زد
لیا:..داری ...چیکار میکنید
یونگی:به سوالم جواب بده چرا اون قرص هارو نمیخوری
لیا :خب ...خب...خب
یونگی:مثل ادم حرف بزن
که یهو لیا گریش گرفت
لیا :وق.... وقتی ..به.بچه بودم بهم ت...تجاوز شد منم دی...دیگه نمیخوام ..زندگی ...کنم...خودم رو می...میکشم...(گریه ی شدید)یونگی: هیشش! گریه نکن یکی میشنوه
بعدشم اتفاقیه که افتاده
امشب هم اگه احساس تنهایی کردی بیا اتاق من بخواب
لیا: چ...چ.. چشم
(توی سالن )
جونگ کوک: لنا.؟
لنا:بله؟
جونگ کوک: میتونی امشب بیای اتاقم برام رمان بخونی؟
لنا: ..چی..من؟
جونگ کوک: مگه جز تو اینجا لنای دیگه ای اين اینجاس؟
لنا: نه
جونگ کوک: خب؟
لنا:..باشه..براتون میخونم
شب تو عمارت..
خماریی💝
با کمک سارا جونم
پیجش:#saraprof
- ۲۱.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط