رمان ارباب قلبم
رمان ارباب قلبم
پارت (1)
محشاد : بعد از ظهر بود که داشتم به کافه ارسلان میرفتم یهو محراب رو دیدم
محراب : سلام محشاد خوبی
محشاد : مرسی محراب جان تو خوبی
محراب: آره عزیزم منم خوبم جایی داشتی میرفتی
محشاد: آره داشتم میرفتم کافه ارسلان
محراب : منم دارم میرم کافه ارسلان
محشاد: وقتی داشتم با محراب میرفتم کافه ارسلان یهو رفتم تو فکر یهو محراب بهم گفت
محراب : محشاد خوبی چیزی فکرت رو درگیر کرده
محشاد : نه هیچ چیز نیست بریم
محراب : مطمئنی که خوبی
محشاد: آره عزیزم مطمئن باش خوبم
ادامه اش پارت بدی
پارت (1)
محشاد : بعد از ظهر بود که داشتم به کافه ارسلان میرفتم یهو محراب رو دیدم
محراب : سلام محشاد خوبی
محشاد : مرسی محراب جان تو خوبی
محراب: آره عزیزم منم خوبم جایی داشتی میرفتی
محشاد: آره داشتم میرفتم کافه ارسلان
محراب : منم دارم میرم کافه ارسلان
محشاد: وقتی داشتم با محراب میرفتم کافه ارسلان یهو رفتم تو فکر یهو محراب بهم گفت
محراب : محشاد خوبی چیزی فکرت رو درگیر کرده
محشاد : نه هیچ چیز نیست بریم
محراب : مطمئنی که خوبی
محشاد: آره عزیزم مطمئن باش خوبم
ادامه اش پارت بدی
- ۵.۹k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط