آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

پارت۲۷

ویو سلین

تو اتاقم بودم و روی تخت ولو شده بودم که صدای در اومد

^"کیه"

¤"تهیونگو"

^"بیا تو"

¤"هلو"

^"چیکار داری"

¤"هیچی فقط امشب کجا بریم غرغرو"

^"نمی دونم بار اوکیه"
‌
¤"اوکی میریم بار ولی"

^"ولی چی"

¤"هیچی ولش کن ساعت ۹ آماده باش"

باشه ای بهش گفتم و بعد از اینکه رفت گوشیمو باز کردم و رفتم تو یوتیوب.....

همینطور فیلم میدیدم و می خندیدم که.....

یه عکس یه پیام

#"سلام خانم جئون
امشب تو باری که قراره با اقای لی بیاین منتظرتون هستم که باهم ملاقاتی داشته باشیم"

چی! خشکم زد این کیه این چیه چطور چطور همه چی رو میدونه بلند شدم که برم پیام رو به کوک نشون بدم که پیام اومد

#"بهتره اقای جئون نفهمن وگرنه...."

وگرنه چی وگرنه چی الان چیکار کنم اگه امشب بلایی سر من و تهیونگ بیاد چیکار کنم

ولش کن نمیگم اتفاقی نمیوفته
گوشیمو گذاشتم رو میز کنار تخت و ملافه رو دور خودم پیچوندم ولی از استرس خوابم نمی برد و وضعیتم اینطور بود که
برم نرم برم نرم نمی دونستن چیکار کنم که زدم زیر گریه که تهیونگ اومد داخل

¤"چیشده چرا گریه می کنی"

با خودم گفتم نباید به تهیونگ بگم چون اینطور امشب اگر رفتمم زهرمارم میکنه و اصلا خوش نمیگذره پس بهش گفتم
^"هیچی یهو دوست قدیمی بهم پیام داد و یهو گریم گرف"

¤"اها اوکی"

بعد از اتاق رفت بیرون نشستم ذو تخت با دستام سرم رو گرفتم اشک می ریختم عرق کرده بودم حالم اصلا خوب نبود

و همینطور یسری سئوال ذهنم رو فرا گرفت

این فرد کیه؟

چی می خواد؟

چرا از همه چیز با خبره؟

و جمله آخرو با داد گفتم
چرا بابا کشی نمیتونه پیداش کنه

که بعد از کمی دیدم امیلی تهیونگ و کوک با دو اومدن سمت اتاقم درو باز کردن و اومدن سمتم امیلی گوشیو برداشتم و اونم خشکش زد
که کوک دیدیش گوشیو از دستش گرفتم اونم خشکش زد و ترسید و بهم گفت

*"سلین اینکه امشب می خوای با تهیونگ بری بیرون رو به کسی گفتی؟"

^"نه هق ....هق"

*"امشب بیرون رفتن کنسله"

¤"نه کوک من با سلین میریم و من سلین رو همش زیر نظر دا م تا به اون فرد برسم"

*"فکر بدیم نیست ولی چرا باید بهت اعتماد کنم که بلایی سر خواهرم نمیاری"

¤"بهت قول میدم بلایی سر خواهرت نمیارم و صحیح سالم برش می گردونم"

بعد از حرف تهیونگ کوک باشه ای گفت و کوک تهیونگ رفتن بیرون امیلی هم اومد کنارم نشست بغلم کرد و گفت.....

شرط

۱۵لایک🎀
۱۰کامنت🎀
۱۰بازنشر🎀
دیدگاه ها (۴)

شاگرد لوس من

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

پارت پنج

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

اجبار به بدبختی پارت ۴۳

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : ۲ » ( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، ...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

the first lie

#تکپارتی_تهکوک صدای عاشقانه امشب بارون بی وقفه به شیشه های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط