Anya x Damian پارت ۱۴
دامیان چیزی رو دید که باورش نمیشد و از تعجب چشماش گرد شده بود و زمزمه کرد:آنیا!...........
موقعی که آنیا زیر بارون با دلی شکسته و چشمای خیس تو خیابون به سمت خونشون میدوید یهو با به ماشین تصادف کرد و بی هوش وسط خیابون ولو شد دامیان هم که تازه فهمید چی شده و چیکار کرده سریع به یمت آنیا دوید و روی آسفالت خیابون نشست و با دستاش آنیا رو بلند کرد و با صورت خونی آنیا مواجه شد و با ناباوری گفت:آنیا؟!.....آنیا خوبی؟....آنیا بیدار شو زود باش!....اصلا...اصلا شوخی خوبی نیست منو منتظر ن_نزار.....بی_بیدار شو!
اما آنیا زره ای تکون نمیخورد انگار یه سطل آب یخ روی دامیان ریخت
دامیان:بیدار شو آنیا خواهش میکنم!
دامیان بغض کرد و ادامه داد:ببخشید !
من معذرت میخوام من....منه احمق نمیخواستم دل کوچیکتو بشکونم من....من
اشکای دامیان شروع کرد به ریختن و قطره قطره ریخت رو صورت آنیا و ادامه داد:من دوست دارم! مگه میشه دوست نداشته باشم؟!؟ من عاشقتم من دیوونتم برات میمیرم فقط خواهش میکنم چشمای خوشگلتو باز کن! منو عاشق خودت کردی حالا میخوای تنهام بزاری؟! تنهام نزار خواهش میکنم
دامیان آنیا رو محکم تر بغل کرد و آروم گفت: ببخشید من....من نمیخواستم اینجوری شه(دیگه دیره داداش)
همون لحظه راننده از ماشین پیاده شد و گفت:وای خاک به سرم شد شما ها که دانش آموزای ادن هستین! ب_ببخشید اصن ندیدمش میرم زنگ بزنم آمبولانس بیاد هزینه ی بیمارستان رو هم خودم میدم
(داخل بیمارستان )
دامیان سرشو بین دوتا دستاش که عین بید میلرزیدن نگه داشته بود و پاش از استرس میلرزید و با خودش میگفت:چرا اینجوری شد؟ قرار نبود اینجوری شه......چرا اینجوری شد؟
قرار نبود..... ای خدا چرا منه احمق...... از خودم متنفرم! اگه آنیا بیدار نشه چیکار کنم؟ اگه دیگه خوب نشه چیکار کنم؟ اگه آنیا..... بمیره اون موقع چیکار کنم؟!؟!!
بکی:چرا نمیگی چه غلطی کردی؟! زود باش جوابمو بده! بعدشم وقتی که آنیا به هوش بیاد عمرا اگه بزارم ببینیش !
دامیان که خیلی عصبانی شده بود گفت:ترو جان عزیزت خفه خون بگیر بکی ازت خواهش میکنم فقط خفه شو اصن تو کی هستی که برای من تعین تکلیف میکنی؟!
بکی اومد جواب دامیان رو بده که یور اومد و گفت:تروخدا ساکت باشین اینجا بیمارستانه بیرونمون میکنن!
همون لحظه دکتر از اتاق آنیا بیرون اومد و داد زد:آقای فورجر؟
لوید به سرعت به سمت دکتر رفت و گفت:مشکلش چیه آقای دکتر؟
دکتر:یک قسمت از مغزش خیلی کم آسیب دیده و یه قسمت از جمجمه ش هم ترک برداشته باید یه ۲_۳هفته ای تو کما بمونه تا بهتر بشه و به هوش بیاد
لوید:به عمل نیاز نداره؟
دکتر:نه ولی شانستون گرفتا دخترتون از مرز ضربه مغزی شدن گذشت!
(ساعت ۷ شب بیمارستان مرکزی برلینت )
دامیان از شدت استرس رنگش پریده بود سفید سفید شده بود حالش خیلی بد بود بکی اومد کنار دامیان نشست و گفت:خوبی؟ میخوای برات یه چیزی بخرم؟
دامیان:اشتها ندارم
بکی:مطمعنی؟ باید یه چیزی بخوری رنگت عین گچ سفید شده !
دامیان:نه من....من آنیا رو....
دامیان حرفشو خورد و با خودش گفت:من آنیا رو میخوام
بکی ذهن خوان نبود اما تونست بفهمه که دامیان به آنیا نیاز داره بکی دستشو روی شونه ی دامیان گذاشت و گفت:نگران نباش آنیا زود خوب میشه
دامیان:اگه خوب نشه چی؟ اگه بمیره چی؟!؟
بکی:خوبه خوبه! همین مونده که آنیا بمیره مگه کفتره؟ نترس من بهت قول میدم به یک هفته نکشیده بیدار میشه نگران نباش و.....ببخشید که....اونجوری باهات حرف زدم عصبانی بودم ببخشید
دامیان:برام مهم نیست....
بکی:خوب بگو ببینم چطوری عاشقش شدی؟ 😁
دامیان:ت_تو از کجا فهمیدی؟!
بکی:خوب میدونی.....منم برای خودم آدم زیاد دارم🙂↔️( ماریا)
دامیان:به جای اینکه منو آنیا رو بپایی بشین زندگیتو بکن
بکی:حتی اگه آدم هم نداشتم بازم میفهمیدم که طرز حرف زدنات ، نگاه کردنات، خندیدنات و کلی چیزای دیگه نشون دهنده ی یه مرد عاشقه😉
دامیان سرخ شد:بس کن!....من...من دیگه هیچ وقت نمیتونم بهش اعتراف کنم
بکی:چرا؟!؟
دامیان:منه احمق با حرفام دلشو شکوندم و اون دیگه عمرا اگه طرفم نگاه کنه
بکی لبخند زد:آنیا...خیلی مهربون تر از چیزیه که تو فکر میکنی دامیان ساما تازه تو که از دل اون خبر نداری که چجوری اونو شیفته ی خودت کردی😌
دامیان:راست میگی؟!
بکی:بله👍😃حالا میرم برات یه آبمیوه ای چیزی بخرم که حالت بیشتر جا بیاد
لوید اومد جلو و گفت:بچه ها شماها برین خونتون منو یور امشب اینجا میمونیم خودتونو اذیت نکنین
موقعی که آنیا زیر بارون با دلی شکسته و چشمای خیس تو خیابون به سمت خونشون میدوید یهو با به ماشین تصادف کرد و بی هوش وسط خیابون ولو شد دامیان هم که تازه فهمید چی شده و چیکار کرده سریع به یمت آنیا دوید و روی آسفالت خیابون نشست و با دستاش آنیا رو بلند کرد و با صورت خونی آنیا مواجه شد و با ناباوری گفت:آنیا؟!.....آنیا خوبی؟....آنیا بیدار شو زود باش!....اصلا...اصلا شوخی خوبی نیست منو منتظر ن_نزار.....بی_بیدار شو!
اما آنیا زره ای تکون نمیخورد انگار یه سطل آب یخ روی دامیان ریخت
دامیان:بیدار شو آنیا خواهش میکنم!
دامیان بغض کرد و ادامه داد:ببخشید !
من معذرت میخوام من....منه احمق نمیخواستم دل کوچیکتو بشکونم من....من
اشکای دامیان شروع کرد به ریختن و قطره قطره ریخت رو صورت آنیا و ادامه داد:من دوست دارم! مگه میشه دوست نداشته باشم؟!؟ من عاشقتم من دیوونتم برات میمیرم فقط خواهش میکنم چشمای خوشگلتو باز کن! منو عاشق خودت کردی حالا میخوای تنهام بزاری؟! تنهام نزار خواهش میکنم
دامیان آنیا رو محکم تر بغل کرد و آروم گفت: ببخشید من....من نمیخواستم اینجوری شه(دیگه دیره داداش)
همون لحظه راننده از ماشین پیاده شد و گفت:وای خاک به سرم شد شما ها که دانش آموزای ادن هستین! ب_ببخشید اصن ندیدمش میرم زنگ بزنم آمبولانس بیاد هزینه ی بیمارستان رو هم خودم میدم
(داخل بیمارستان )
دامیان سرشو بین دوتا دستاش که عین بید میلرزیدن نگه داشته بود و پاش از استرس میلرزید و با خودش میگفت:چرا اینجوری شد؟ قرار نبود اینجوری شه......چرا اینجوری شد؟
قرار نبود..... ای خدا چرا منه احمق...... از خودم متنفرم! اگه آنیا بیدار نشه چیکار کنم؟ اگه دیگه خوب نشه چیکار کنم؟ اگه آنیا..... بمیره اون موقع چیکار کنم؟!؟!!
بکی:چرا نمیگی چه غلطی کردی؟! زود باش جوابمو بده! بعدشم وقتی که آنیا به هوش بیاد عمرا اگه بزارم ببینیش !
دامیان که خیلی عصبانی شده بود گفت:ترو جان عزیزت خفه خون بگیر بکی ازت خواهش میکنم فقط خفه شو اصن تو کی هستی که برای من تعین تکلیف میکنی؟!
بکی اومد جواب دامیان رو بده که یور اومد و گفت:تروخدا ساکت باشین اینجا بیمارستانه بیرونمون میکنن!
همون لحظه دکتر از اتاق آنیا بیرون اومد و داد زد:آقای فورجر؟
لوید به سرعت به سمت دکتر رفت و گفت:مشکلش چیه آقای دکتر؟
دکتر:یک قسمت از مغزش خیلی کم آسیب دیده و یه قسمت از جمجمه ش هم ترک برداشته باید یه ۲_۳هفته ای تو کما بمونه تا بهتر بشه و به هوش بیاد
لوید:به عمل نیاز نداره؟
دکتر:نه ولی شانستون گرفتا دخترتون از مرز ضربه مغزی شدن گذشت!
(ساعت ۷ شب بیمارستان مرکزی برلینت )
دامیان از شدت استرس رنگش پریده بود سفید سفید شده بود حالش خیلی بد بود بکی اومد کنار دامیان نشست و گفت:خوبی؟ میخوای برات یه چیزی بخرم؟
دامیان:اشتها ندارم
بکی:مطمعنی؟ باید یه چیزی بخوری رنگت عین گچ سفید شده !
دامیان:نه من....من آنیا رو....
دامیان حرفشو خورد و با خودش گفت:من آنیا رو میخوام
بکی ذهن خوان نبود اما تونست بفهمه که دامیان به آنیا نیاز داره بکی دستشو روی شونه ی دامیان گذاشت و گفت:نگران نباش آنیا زود خوب میشه
دامیان:اگه خوب نشه چی؟ اگه بمیره چی؟!؟
بکی:خوبه خوبه! همین مونده که آنیا بمیره مگه کفتره؟ نترس من بهت قول میدم به یک هفته نکشیده بیدار میشه نگران نباش و.....ببخشید که....اونجوری باهات حرف زدم عصبانی بودم ببخشید
دامیان:برام مهم نیست....
بکی:خوب بگو ببینم چطوری عاشقش شدی؟ 😁
دامیان:ت_تو از کجا فهمیدی؟!
بکی:خوب میدونی.....منم برای خودم آدم زیاد دارم🙂↔️( ماریا)
دامیان:به جای اینکه منو آنیا رو بپایی بشین زندگیتو بکن
بکی:حتی اگه آدم هم نداشتم بازم میفهمیدم که طرز حرف زدنات ، نگاه کردنات، خندیدنات و کلی چیزای دیگه نشون دهنده ی یه مرد عاشقه😉
دامیان سرخ شد:بس کن!....من...من دیگه هیچ وقت نمیتونم بهش اعتراف کنم
بکی:چرا؟!؟
دامیان:منه احمق با حرفام دلشو شکوندم و اون دیگه عمرا اگه طرفم نگاه کنه
بکی لبخند زد:آنیا...خیلی مهربون تر از چیزیه که تو فکر میکنی دامیان ساما تازه تو که از دل اون خبر نداری که چجوری اونو شیفته ی خودت کردی😌
دامیان:راست میگی؟!
بکی:بله👍😃حالا میرم برات یه آبمیوه ای چیزی بخرم که حالت بیشتر جا بیاد
لوید اومد جلو و گفت:بچه ها شماها برین خونتون منو یور امشب اینجا میمونیم خودتونو اذیت نکنین
- ۱۷.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط