عشق درسایه سلطنت پارت 199
انتظار احمقانه ای بود که فک کنم چهارمی مال منه.. چون نبود..
تهیونگ پالتوی چهارم رو که همرنگ پالتوی خودش بود به کسی نداد و گمانم پالتو توی اتاق خودش موند..
امشب شب فوق العاده ای بود..مدام زمزمه های دا*غ تهیونگ یادم میومد و باعث میشد ازشرم و ذوق ل*بم رو گا*ز بگیرم
هرچی به حرفاش بیشتر فک میکردم معناش برام بیشتر میشد..
گفت کم ظرفیت نیست و با این مقدار مشر**وب مس*ت نمیشه پس اون نزدیکی و اون حرفااا...
وای خدا.. واقعی بودن امشب هم شر لورا از زندگیم کنده شده بود و هم اون اتفاق قشنگ... این عالی بود..
تو تخت رفتم و صورت گل انداخته از ذوق و شوقم رو توی
بالشت فرو کردم که از خوشی سکته نکنم..
زود بود برای خواب ولی میخواستم اگه تهیونگ دنبالم
فرستاد از رفتن پیشش معاف باشم..
یه ذره از دیدنش خجالت میکشیدم و در ضمن دوست داشتم بیشتر خما*ر شه..در باز شد.چشمام بسته بود..
صدای ژاکلین به گوشم خورد
ژاکلین : بانوی من... اعلا حضرت...
با دیدن اینکه خوابم جمله اش رو ادامه نداد و سریع رفت
بیرون و در رو بست.لبخند زدم.اما در کمال تعجب در دوباره باز شد..لبخندم رو جمع کردم و وانمود کردم خوابم
دستی روی موهام کشیده شد و انگار کسی پشت سرم رو
تخت نشست.نه... امکان نداره. تهیونگ نیست. نه... نمیتونه باشه.ل*بهای گرمش روی موهام قرار گرفت..
خودش بود..اما.. اینجا.. بالا سر من...
باز موهام رو نوازش کرد و اروم گفت
تهیونگ: بانوی فراری من... بهونه اینبارت هم خواب بود...
و نفسش رو سنگین بیرون داد و اروم گفت
تهیونگ: باید همون سر شب که تو آغو*شم بودی دا*غ ترت میکردم و بیخیال اون مهمونی مزخرف میکشیدمت تو اتا*قم.. باید میدونستم از اون آغو*ش بیای بیرون دورم میزنی...
پووفی کرد و بو*سه دیگه ای روی موهام زد و بلند شد رفت.. صدای در که رفت اومد ...سریع و شوکه نشستم و به در بسته نگاه کردم واقعا خودش بود؟ خود تهیونگ؟
خدای من خودش بود. بالاسر من... بو*سیدم و بهم گفت بانوی فراری من... گفت باید سر شب....واای خداا..
صورتم رو محکم با دستام پوشوندم خواب میبینم؟
واقعا تهیونگ بالا سرم بود و این حرفا رو زد؟
اینا چه معنی داره؟چرا اینطور حرف میزد؟
دراز کشیدم و چشمام رو بستم.ذهنم تک تک خاطرات با تهیونگ رو برام دوره میکرد و جلوی چشمم میاورد..
****
قرار نبود امروز پارت بزارم اما چون شرط ها رو زود میرسونید گذاشتم اینبار هم شرط حمایت از فیک نامجون و اینکه پیج جدید فالوراش400تا بشه بازم ممنون از حمایت های بی پایان تون دوستون دارم ✨❤️
10 پارت هم گذاشتم پس بگید بعدی میزنمتوناااااااااااا
تهیونگ پالتوی چهارم رو که همرنگ پالتوی خودش بود به کسی نداد و گمانم پالتو توی اتاق خودش موند..
امشب شب فوق العاده ای بود..مدام زمزمه های دا*غ تهیونگ یادم میومد و باعث میشد ازشرم و ذوق ل*بم رو گا*ز بگیرم
هرچی به حرفاش بیشتر فک میکردم معناش برام بیشتر میشد..
گفت کم ظرفیت نیست و با این مقدار مشر**وب مس*ت نمیشه پس اون نزدیکی و اون حرفااا...
وای خدا.. واقعی بودن امشب هم شر لورا از زندگیم کنده شده بود و هم اون اتفاق قشنگ... این عالی بود..
تو تخت رفتم و صورت گل انداخته از ذوق و شوقم رو توی
بالشت فرو کردم که از خوشی سکته نکنم..
زود بود برای خواب ولی میخواستم اگه تهیونگ دنبالم
فرستاد از رفتن پیشش معاف باشم..
یه ذره از دیدنش خجالت میکشیدم و در ضمن دوست داشتم بیشتر خما*ر شه..در باز شد.چشمام بسته بود..
صدای ژاکلین به گوشم خورد
ژاکلین : بانوی من... اعلا حضرت...
با دیدن اینکه خوابم جمله اش رو ادامه نداد و سریع رفت
بیرون و در رو بست.لبخند زدم.اما در کمال تعجب در دوباره باز شد..لبخندم رو جمع کردم و وانمود کردم خوابم
دستی روی موهام کشیده شد و انگار کسی پشت سرم رو
تخت نشست.نه... امکان نداره. تهیونگ نیست. نه... نمیتونه باشه.ل*بهای گرمش روی موهام قرار گرفت..
خودش بود..اما.. اینجا.. بالا سر من...
باز موهام رو نوازش کرد و اروم گفت
تهیونگ: بانوی فراری من... بهونه اینبارت هم خواب بود...
و نفسش رو سنگین بیرون داد و اروم گفت
تهیونگ: باید همون سر شب که تو آغو*شم بودی دا*غ ترت میکردم و بیخیال اون مهمونی مزخرف میکشیدمت تو اتا*قم.. باید میدونستم از اون آغو*ش بیای بیرون دورم میزنی...
پووفی کرد و بو*سه دیگه ای روی موهام زد و بلند شد رفت.. صدای در که رفت اومد ...سریع و شوکه نشستم و به در بسته نگاه کردم واقعا خودش بود؟ خود تهیونگ؟
خدای من خودش بود. بالاسر من... بو*سیدم و بهم گفت بانوی فراری من... گفت باید سر شب....واای خداا..
صورتم رو محکم با دستام پوشوندم خواب میبینم؟
واقعا تهیونگ بالا سرم بود و این حرفا رو زد؟
اینا چه معنی داره؟چرا اینطور حرف میزد؟
دراز کشیدم و چشمام رو بستم.ذهنم تک تک خاطرات با تهیونگ رو برام دوره میکرد و جلوی چشمم میاورد..
****
قرار نبود امروز پارت بزارم اما چون شرط ها رو زود میرسونید گذاشتم اینبار هم شرط حمایت از فیک نامجون و اینکه پیج جدید فالوراش400تا بشه بازم ممنون از حمایت های بی پایان تون دوستون دارم ✨❤️
10 پارت هم گذاشتم پس بگید بعدی میزنمتوناااااااااااا
- ۲۶۲.۳k
- ۲۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط