فیک عشق دو مافیا پارت ۲۱
ویو لنا
از تخت افتادم پایین که یهو فهمیدم بند سوتینم بازه
لنا: ت...تو!...چیکار داشتی میکردی؟!
جونگکوک:هیچی فقط داشتم زن آیندم و بررسی میکردم
لنا:خفه شو مرتیکه ی هیز عوضی گفتم من زن تو نمیشم
(و بعد لنا از اتاق رفت بیرون و رفتی توی اتاق لیا)
لنا: لیا!لیا! توروخدا به یونگی بگو اینو از من دور کنه!
لیا: چرا؟
لنا: منو برد تو اتاق خودش...کل شب...داشت به بدنم دست میزد
لیا:تلاشمو میکنم...
یونگی: خب دیگه..
( یهو یونگی شروع به بوسیدن لیا و کبود کردن گردن لیا کرد)
یونگی:مزه ی آبنبات میده...آبنبات توت فرنگی..
لیا: لطفا ولم کن....ی...یکی یه وقت...م..میبینه...
یونگی: نگران نباش پرنسس
لیا:و...ولم کن مرتیکه ی عوضی
یونگی:با شوهرت درست صحبت کن
لیا:می...میشه برم ....بیرون
یونگی: امشب بیا تو اتاقم
لیا:عمرا
یونگی:نشنیدم بگی چشم
لیا:نمیام
یونگی:اگه امشب نیای میگیرم جوری میکنمت که تا یک ماه نتونی راه بری
لیا:با....باشه
(لیا با ترس از اتاق دوید بیرون)
( لنا تو حیاط نشسته بود و با خرگوش باغ بازی میکرد که یهو دوباره سر و کله ی کوک پیدا شد)
جونگکوک: میبینم خیلی ازش خوشت اومده
لنا: اوهوم...خیلی گوگولیه💫🎀
جونگکوک:بیشتر از من
لنا:اره
جونگکوک:هعی....باشه راستی واسه ی امشب قراره بریم مهمونی
لنا:لیا و ارباب یونگی هم میان
جونگکوک:نه
لنا:هوففف....باشه
(لنا دوباره با خرگوش سرگرم شد و جونگکوکم رفت توی کتاب خونه)
(شب در مهمونی)
(لنا و جونگکوک به مهمونی رسیده بودن
جونگکوک کمر لنا رو محکم گرفت و دستش کم کم به سمت باسن لنا رفت)
لنا:نکن!
(جونگکوک محکم تر فشار داد)
جونگکوک:من میرم پیش دوستام تو همینجا وایسا نزدیک کسی نشو و با کسی هم حرف نزن
لنا:باشه
(وقتی جونگکوک حواسش نبود لنا کلی مشروب خورد و کاملا مست شده بود)
با کمک سارا جون #saraprof
از تخت افتادم پایین که یهو فهمیدم بند سوتینم بازه
لنا: ت...تو!...چیکار داشتی میکردی؟!
جونگکوک:هیچی فقط داشتم زن آیندم و بررسی میکردم
لنا:خفه شو مرتیکه ی هیز عوضی گفتم من زن تو نمیشم
(و بعد لنا از اتاق رفت بیرون و رفتی توی اتاق لیا)
لنا: لیا!لیا! توروخدا به یونگی بگو اینو از من دور کنه!
لیا: چرا؟
لنا: منو برد تو اتاق خودش...کل شب...داشت به بدنم دست میزد
لیا:تلاشمو میکنم...
یونگی: خب دیگه..
( یهو یونگی شروع به بوسیدن لیا و کبود کردن گردن لیا کرد)
یونگی:مزه ی آبنبات میده...آبنبات توت فرنگی..
لیا: لطفا ولم کن....ی...یکی یه وقت...م..میبینه...
یونگی: نگران نباش پرنسس
لیا:و...ولم کن مرتیکه ی عوضی
یونگی:با شوهرت درست صحبت کن
لیا:می...میشه برم ....بیرون
یونگی: امشب بیا تو اتاقم
لیا:عمرا
یونگی:نشنیدم بگی چشم
لیا:نمیام
یونگی:اگه امشب نیای میگیرم جوری میکنمت که تا یک ماه نتونی راه بری
لیا:با....باشه
(لیا با ترس از اتاق دوید بیرون)
( لنا تو حیاط نشسته بود و با خرگوش باغ بازی میکرد که یهو دوباره سر و کله ی کوک پیدا شد)
جونگکوک: میبینم خیلی ازش خوشت اومده
لنا: اوهوم...خیلی گوگولیه💫🎀
جونگکوک:بیشتر از من
لنا:اره
جونگکوک:هعی....باشه راستی واسه ی امشب قراره بریم مهمونی
لنا:لیا و ارباب یونگی هم میان
جونگکوک:نه
لنا:هوففف....باشه
(لنا دوباره با خرگوش سرگرم شد و جونگکوکم رفت توی کتاب خونه)
(شب در مهمونی)
(لنا و جونگکوک به مهمونی رسیده بودن
جونگکوک کمر لنا رو محکم گرفت و دستش کم کم به سمت باسن لنا رفت)
لنا:نکن!
(جونگکوک محکم تر فشار داد)
جونگکوک:من میرم پیش دوستام تو همینجا وایسا نزدیک کسی نشو و با کسی هم حرف نزن
لنا:باشه
(وقتی جونگکوک حواسش نبود لنا کلی مشروب خورد و کاملا مست شده بود)
با کمک سارا جون #saraprof
- ۹.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط