رمان ازدواج با اقا دزده

پارت : ۳۳
مانتوی طوسی کوتاه اسپورتی همراه با شلوار جین پوشیدم و
شال مشکی انداختم روی سرم.. زیر بار مانتو و شال سفید مثل
عروس ها عمرا نمیرفتم..
با ساده ترین شکل و بدون ذره ای آرایش همراه مامان و بابا
رفتم محضر و از خودم راضی بودم که تونستم مقابلشون
مقاومت کنم..
خانواده ی عموم و عمه ی بزرگم و خاله خانمها قبل از ما
رسیده بودن و کمی بعد ماشین سفید شاسی بلند و خیلی
گرونقیمتی مقابلمون پارک کرد و خانواده ی امانی پیاده
شدن..
و پشت سرش چندتا ماشین دیگه که اولی آنیتا و شوهرش
بودن و بقیه شون چند تا آقا و خانم مسن که حتما فامیلای
آهیر بودن..
آهیر کت و شلوار نوک مدادی و پیرهن طوسی پوشیده بود و
دکمه های بالایی پیرهنشو باز گذاشته بود و خیلی جذاب
دیده میشد.. با اون موهای بلند طلاییش درست شبیه مانکن
های معروف خارجی بود..
کراوات نبسته بود و حتما اونم مثل من این مراسم رو به
رسمیت نمیشناخت..
انقدر چشمگیر و خوشگل بود که آدم ناخودآگاه خیره میشد
بهش..
خاله هام و عمه طوری نگاهش میکردن که گفتم الان پسره رو
با نگاه قورت میدن..
عمه م که نزدیک به من وایساده بود آروم گفت
_افرا عجب چیزی تور کردی ورپریده.. این پسره ایرانیه؟
بعدشم نگاهی به سر و وضع من کرد و کلمه ی ایششش رو
واضح تو چشماش خوندم!
لابد با خودش میگفت این دختره ی ایکبیری کجا و این
پرنس رویایی کجا..
آخرشم نتونست خودداری کنه و گفت
_خاک بر سرت بیشعور حداقل توام یه رنگ و لعابی میزدی به
صورتت که یکم به این جیگر بیای
عمه مسن بود ولی خیلی باحال بود و از رک گوییش خوشم
میومد.. حرفای تلخشو ترجیح میدادم به اونایی که مقابلم
خوب بودن و میگفتن فدات بشم ولی پشت سرم بدگویی
میکردن..
بعد از سالم و احوالپرسی و خوش و بش رفتیم داخل محضر..
آهیر نگاهی به سرتا پا و صورت من کرد و گفت
_خوشم میاد که غدی پسر
هر بار که پسر میگفت بهم حال خوشی بهم دست میداد و
میفهمیدم که واقعا نظری به من نداره و پسر بودنم رو قبول
داره..
لبخند بدجنسی زدم و گفتم
_بله که غدم.. انتظار که نداشتی با لباس سفید و آرایش و
چسان فسان بیام
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت
_نه انتظار نداشتم ولی تا این حد هم ساده فکر نمیکردم
بیای.. مامانم و زنای فامیل هنگن
دیدگاه ها (۲)

سناریو قفل آبی

جهانی میان بیداری و خواب

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_95اهورا شراب به دست خیره چشم...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

دیو و دلبر پارت 1_مامان فقط امشبه ساعت ۱۰ میرم قول میدم ساعت...

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒با کمک آمرلا لباس سل...

p2

بادیگارده شخصی من پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط