(عشق خونی)Part6
ویو*ا/ت
رفتم خودم رو انداختم تو اقیانوس خفه بشم که.
یهو یه چیزی مثل پری دریایی اومد من و برد بالا.
و گفت
پری دریایی:تو تا ابد خوناشام میمونی و نمیتونی بمیری هر بار سعی کنی بجوز من کلی پری دریایی میاد.
نجاتت میده فعلا خداحافظ
ا/ت:اخه این چه زندگی هست.
ایکاش اصلا عاشق کوک نمیشدم من.
بعدش رفتم تو جنگل دوستام یعنی نامیرا و نالا و یونا اومدن گفتن
همه:ا/ت چی شده
ا/ت:کوک مرده ولم کنید
یونا:چی
نامیرا:واقعا
نالا:راست میگی.چرا؟
ا/ت:بچه ها من تا اخر عمرم خوناشام میمونم
نامیرا:واقعا ا/ت
ا/ت:اره نامیرا
یونا:ا/ت میگم با ما بیا بریم
نالا:راست میگه تو خلاصه دوستمون هستی
ا/ت:باشه
ویو*نویسنده/
داشتن میرفتن که یهو...
مثل همیشه سرباز ها رسیدن و...
دوست ها رو از هم جدا کردن و گفتند
سربازا:این ۳ تا مجرم رو بیارید و ...
ملکه ی اینده رو بیارید محترمانه.
ویو*ا/ت
سرباز ها بچه هارو بردن منم بردن گذاشتن تو اتاقم.
یادمه کوک بهم گفته بود که ادم ها نخته ذعفه پدرم بود.
گفتم وای.
حالا چیکار کنم به پادشاه بگم با اینا دوستم که من و میکشه و اونا رو از اون طرف بچه ها رو
من چی کار کنم کوک هم مرده البته...
ویو*نویسنده
ا/ت می خواست بره پسش پادشاه ولی نمیدونست چیکار کنه.
رفت پیش پادشاه گفن
ا/ت:پادشاه این ۳ تا دختری که میبینید با هیچ کس کار ندارن و فقط برای شکار میان این طرفا
پادشاه:تو از کجا میدونی دخترم
ا/ت:م.م.م.م.ننممممم
پادشاه:بله
ا/ت:خب من قبلا توی این جنگل ها میگشتم این دخترا همیشه
بودن و.
یجور کوه نور هستن.
پادشاه:به من چیه
ا/ت:پادشاه میدونم با انسان ها بدید ولی این۳تا چون که قبلا یه اتفاقی افتاده.
باید بمیرن اتفاقی که اذش خبر ندارن
پادشاه:احسنت عروس، نگهبانا....
ا/ت:(یا ابول فضل فکر میکنم می خواد دست
گیرم بکنه)
پادشاه:این ۳ تا رو ازاد کنید...
ا/ت:از خوشحالی میترکم افرین به خودم
پایان این پارت
بچه ها کوک هنوز زنده هستا نا امید نشید بعدشم چوون امروز ۴تا پارت گذاشتم باید لایک بخوره
رفتم خودم رو انداختم تو اقیانوس خفه بشم که.
یهو یه چیزی مثل پری دریایی اومد من و برد بالا.
و گفت
پری دریایی:تو تا ابد خوناشام میمونی و نمیتونی بمیری هر بار سعی کنی بجوز من کلی پری دریایی میاد.
نجاتت میده فعلا خداحافظ
ا/ت:اخه این چه زندگی هست.
ایکاش اصلا عاشق کوک نمیشدم من.
بعدش رفتم تو جنگل دوستام یعنی نامیرا و نالا و یونا اومدن گفتن
همه:ا/ت چی شده
ا/ت:کوک مرده ولم کنید
یونا:چی
نامیرا:واقعا
نالا:راست میگی.چرا؟
ا/ت:بچه ها من تا اخر عمرم خوناشام میمونم
نامیرا:واقعا ا/ت
ا/ت:اره نامیرا
یونا:ا/ت میگم با ما بیا بریم
نالا:راست میگه تو خلاصه دوستمون هستی
ا/ت:باشه
ویو*نویسنده/
داشتن میرفتن که یهو...
مثل همیشه سرباز ها رسیدن و...
دوست ها رو از هم جدا کردن و گفتند
سربازا:این ۳ تا مجرم رو بیارید و ...
ملکه ی اینده رو بیارید محترمانه.
ویو*ا/ت
سرباز ها بچه هارو بردن منم بردن گذاشتن تو اتاقم.
یادمه کوک بهم گفته بود که ادم ها نخته ذعفه پدرم بود.
گفتم وای.
حالا چیکار کنم به پادشاه بگم با اینا دوستم که من و میکشه و اونا رو از اون طرف بچه ها رو
من چی کار کنم کوک هم مرده البته...
ویو*نویسنده
ا/ت می خواست بره پسش پادشاه ولی نمیدونست چیکار کنه.
رفت پیش پادشاه گفن
ا/ت:پادشاه این ۳ تا دختری که میبینید با هیچ کس کار ندارن و فقط برای شکار میان این طرفا
پادشاه:تو از کجا میدونی دخترم
ا/ت:م.م.م.م.ننممممم
پادشاه:بله
ا/ت:خب من قبلا توی این جنگل ها میگشتم این دخترا همیشه
بودن و.
یجور کوه نور هستن.
پادشاه:به من چیه
ا/ت:پادشاه میدونم با انسان ها بدید ولی این۳تا چون که قبلا یه اتفاقی افتاده.
باید بمیرن اتفاقی که اذش خبر ندارن
پادشاه:احسنت عروس، نگهبانا....
ا/ت:(یا ابول فضل فکر میکنم می خواد دست
گیرم بکنه)
پادشاه:این ۳ تا رو ازاد کنید...
ا/ت:از خوشحالی میترکم افرین به خودم
پایان این پارت
بچه ها کوک هنوز زنده هستا نا امید نشید بعدشم چوون امروز ۴تا پارت گذاشتم باید لایک بخوره
- ۱۶.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط