{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part11

part11
تارا:
وقتی تو بغلش بودم حسابی احساس ارامش داشتم ارامشی که هیچکس تا حالا بهم منتقل نکرده بودش
بعد چند ساعت کلی باهم حرف زدیم و بعد شام خوردیم وعلی منو رسوند خونم
کل شب داشتم به علی فک می کردم که نفهمیدم کی خوابم برد اصن
علی:
دلم میخواست برم ارمینو مث سگ بزنم
ولی دورغ چرا خوشال شدم که تارا بین اینهمه ادم به من پناه اورده بود
شاید فقط مثل یه برادر دوسم داره شاید من اشتباه میکنم اصن
اونقد فکر کردم که خوابیدم بلاخره
چند روز بد
متین:
امروز سالگرد دوستیم با نیکا بود نیکا قشنگترین اتفاق زندگیم بود ش
هیچوقت روزی که بهش اعتراف کردمو یادم نمیره
فلش بک به روز اعترافشون
نیکا- بد از این که تارا بهم حرفای متینو گفتش حسابی خوشحال شدم در باسنم اصن عروسی بودش
و امروز قرار بود بلاخرع بریم سر قرار
پاشدم یه استایل چرم مشکی زدم حسابی خوشتیپ کردمو راه افتادم رسیدم کافه اقارو باش چقد خوشتیپ کرده
متین-نشسته بودم تو کافه منتظر نیکا بودم که اومد بالا سرم و گفت سلام
ما بعد از اینکه تارا بهم گفت اصن همو ندیده بودیدم و درحقیقت این اولین بار همو میبینیم......
#علی_یاسینی
#زخم_بازمن
#رمان
خوب دیگه خسته شدمممممممممم
دیدگاه ها (۰)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part34کیمیا:ربطش اینکه که من یروز این آقارو ت...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹⁰ویو سومیاوچشمام گرد شده بود تعجب کرد...

part49نیکا-نزدیکای ساعت 5 بودم دیگه باید حاضر میشدم برم دیتت...

پارت22نیکا:متین خیلی یهویی بهم زنگ زدو گفت که باباش کارش دار...

پارت30نیکا:باعجله دویدم سمت ماشینسوارش شدم و سریع از اینجا ...

پارت24 تارا: ناباور جلوی در اتاق عمل نشسته بودم وخیره شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط