سناریو : انفجار رنگ
توجه: در این سناریو باکودکو نویسنده خواهشمند است تا یاد آور شود ایزوکو میدوریا مونث و کاتسوکی باکوگو مذکر است همچنین ممکن است تحولات دیگری در خط زمانی ها و رویداد هایی انیمه ایجاد گردد اما هیت(نفرت پراکنی و توهین) به هیچ کرکتری جزوئ از ارزش های نویسنده نخواهد بود پس از خواننده هم همین انتظار را خواهد رفت.
با اشک های مروارید گونه اش، آنچه را که از دفترچه محبوبش در حوضچه مدرسه راهنمایی اوشیماتو باقی مانده را بیرون میکشد.خستگی و درماندگی او موجب میشود تا به صورت ناخودآگاه بخشی از دفتر خاطرات کودکی اش پیش چشم او پدیدار شود.
فلش بک به ۱۰ سال پیش ~~~~~~~
دختر چهارساله، با همان پای کبود طبق عادت بر روی تاب نشسته و محو تماشای دسته ای از پسران همسن و سال خودش است. همین باعث میشود تا کم کم دست از فکر به اینکه توسط گروه دختر های پارک رانده شده، دست بکشد . در آن زمان تنها همراه او یعنی خرگوش سفید رنگش در تمام سختی های او همراه ایزوکو مانده است .البته اگر ایزوکو میتونست بدن بی جان خرگوش را که در میان دستانش پنهان بود را، حساب نکند. خانه همان قدر که ایزوکو در نظر دیگر همسن هایش عجیب می نمود ،غیر منتظره بود. چرا که همواره برایش محلی برای دعوا و سرزنش هایی بود که هرگز خود مقصر موجودیت آنها نبود.
ایزوکو چشمان اش مشتاقانه به انتظار حضور کسی بود.
پسر بلوند که دیروز به همراه مادرش به پارک آمد و ایزوکو را غافلگیر کرد. چرا که نقطه اشتراکات زیادی با ایزوکو همراه پسر بود. علاوه بر اون مادر هر دوی آنها دوستانی بودند که پیوند از هم غیر قابل گسستگی را دارا بودند که موجب ممکن شدن یکی از غیر ممکنه های زندگی ایزوکو کوچک بود یعنی پیدا کردن یک دوست!. و حالا این غیر ممکن،ممکن شد. اما ایزوکو نمیدانست که قرار است این شکستن مرز غیر ممکن ها توسط کاتسوکی تا چه حد او و آینده هر دوی آنها را تحت تاثیر قرار دهد.
پسر بلوند با آن زمرد های خونین رنگ خود به ایزوکو نگاه کرد و لبخند شیطنت آمیزی یک دست خود را بالا آورد
( هی دختر کوچولو اسمت چیه؟من کاتسوکیم!)
- ایزوکو (من...آآ )ایزوکو دستپاچه شد چرا شخصی باید اسمش را می پرسید و او هول می کرد؟! -(منم آم ...ایزوکو!)
بعد از تلاش فراوان خود را پشت مادرش پنهان کرد اما با دیدن اسباب بازی پسر خیلی زود خجالت را به گوشه ای راند و به همراه چشمان ستاره ای براق به خود جرئت داد. -(وایی ببینم.. درست میبینم اون آلمایت نیست؟) پسر تعجب کرد چرا دختری مثل او باید آلمایت را بشناسد؟ مادرش قبل از این دیدار به او درمورد شخصیت و رفتارهای ایزوکو صحبت کرده بود میتسوکی ( ایزوکو دختری آرام و مرموز و همدله پس بهتره که توام باهاش برخورد در خور یه دختر رو نشون بدی کاتسوکی! خبری از شیطنت هم نباشه!! دلم نمیخواد وقتی کنارش باشی معذب بشه!هم اون هم مادرش فهمیدی چی گفتم!؟!)
کاتسوکی: (معلومه!! چون دختره،ولی چرا باید همو ببینیم اصلاً؟)
میتسوکی/(چون من مطمئنم که دوستم به کمک احتیاج داره همش زیر سر اون شوهرشه من مطمئنم یه چیزی درباره ی اون مرد درست نیست و همین منو اذیت میکنه... و حالا هم اگه تو هنوز نظرت راجع به اینکه با من بیای پارک عوض نشده بهتره عجله کنی و زودتر آماده ی حرکت باشی کاتسوکی باکوگو!!!)
کاتسوکی:خیلی خب باشه..هعی)
با اشک های مروارید گونه اش، آنچه را که از دفترچه محبوبش در حوضچه مدرسه راهنمایی اوشیماتو باقی مانده را بیرون میکشد.خستگی و درماندگی او موجب میشود تا به صورت ناخودآگاه بخشی از دفتر خاطرات کودکی اش پیش چشم او پدیدار شود.
فلش بک به ۱۰ سال پیش ~~~~~~~
دختر چهارساله، با همان پای کبود طبق عادت بر روی تاب نشسته و محو تماشای دسته ای از پسران همسن و سال خودش است. همین باعث میشود تا کم کم دست از فکر به اینکه توسط گروه دختر های پارک رانده شده، دست بکشد . در آن زمان تنها همراه او یعنی خرگوش سفید رنگش در تمام سختی های او همراه ایزوکو مانده است .البته اگر ایزوکو میتونست بدن بی جان خرگوش را که در میان دستانش پنهان بود را، حساب نکند. خانه همان قدر که ایزوکو در نظر دیگر همسن هایش عجیب می نمود ،غیر منتظره بود. چرا که همواره برایش محلی برای دعوا و سرزنش هایی بود که هرگز خود مقصر موجودیت آنها نبود.
ایزوکو چشمان اش مشتاقانه به انتظار حضور کسی بود.
پسر بلوند که دیروز به همراه مادرش به پارک آمد و ایزوکو را غافلگیر کرد. چرا که نقطه اشتراکات زیادی با ایزوکو همراه پسر بود. علاوه بر اون مادر هر دوی آنها دوستانی بودند که پیوند از هم غیر قابل گسستگی را دارا بودند که موجب ممکن شدن یکی از غیر ممکنه های زندگی ایزوکو کوچک بود یعنی پیدا کردن یک دوست!. و حالا این غیر ممکن،ممکن شد. اما ایزوکو نمیدانست که قرار است این شکستن مرز غیر ممکن ها توسط کاتسوکی تا چه حد او و آینده هر دوی آنها را تحت تاثیر قرار دهد.
پسر بلوند با آن زمرد های خونین رنگ خود به ایزوکو نگاه کرد و لبخند شیطنت آمیزی یک دست خود را بالا آورد
( هی دختر کوچولو اسمت چیه؟من کاتسوکیم!)
- ایزوکو (من...آآ )ایزوکو دستپاچه شد چرا شخصی باید اسمش را می پرسید و او هول می کرد؟! -(منم آم ...ایزوکو!)
بعد از تلاش فراوان خود را پشت مادرش پنهان کرد اما با دیدن اسباب بازی پسر خیلی زود خجالت را به گوشه ای راند و به همراه چشمان ستاره ای براق به خود جرئت داد. -(وایی ببینم.. درست میبینم اون آلمایت نیست؟) پسر تعجب کرد چرا دختری مثل او باید آلمایت را بشناسد؟ مادرش قبل از این دیدار به او درمورد شخصیت و رفتارهای ایزوکو صحبت کرده بود میتسوکی ( ایزوکو دختری آرام و مرموز و همدله پس بهتره که توام باهاش برخورد در خور یه دختر رو نشون بدی کاتسوکی! خبری از شیطنت هم نباشه!! دلم نمیخواد وقتی کنارش باشی معذب بشه!هم اون هم مادرش فهمیدی چی گفتم!؟!)
کاتسوکی: (معلومه!! چون دختره،ولی چرا باید همو ببینیم اصلاً؟)
میتسوکی/(چون من مطمئنم که دوستم به کمک احتیاج داره همش زیر سر اون شوهرشه من مطمئنم یه چیزی درباره ی اون مرد درست نیست و همین منو اذیت میکنه... و حالا هم اگه تو هنوز نظرت راجع به اینکه با من بیای پارک عوض نشده بهتره عجله کنی و زودتر آماده ی حرکت باشی کاتسوکی باکوگو!!!)
کاتسوکی:خیلی خب باشه..هعی)
- ۶.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط