معلم من
پارت3
روز بعد، وقت ناهار، حیاط مدرسه پر از صدا و خنده بود. ات گوشهای روی نیمکت نشسته بود و داشت ساندویچش را میخورد، وقتی فهمید دفترچه مشق ادبیاتش نیست.
— «نه نه… الان وقت گم کردنش نبود.»
دستپاچه کیفش را زیر و رو کرد، ولی خبری نبود.
تصمیم گرفت برود کلاس و بگردد. اما وقتی در را باز کرد، دید لینو پشت میزش نشسته… و دفترچهی او روی میز لینو است.
لینو سرش را بالا آورد:
— «دنبال این میگشتی؟»
ات: «آره! از کجا…؟»
— «بعد از زنگ قبلی، روی زمین افتاده بود. نگاه کردم مطمئن بشم مال کیه.»
— «و؟»
— «خط شما رو شناختم.»
ات کمی سرخ شد.
لینو با لبخند آرامش ادامه داد:
— «انصافاً، خیلی خوب مینویسی. حتی توی انشاهایی که موضوعش معمولیه، یه حس خاصی هست.»
ات جا خورد. اولین بار بود لینو چیزی مثبت بهش میگفت.
— «خب… ممنون.»
همان لحظه، صدای چندتا دانشآموز که داشتند از کنار کلاس رد میشدند بلند شد:
— «دیدی؟ ات تو کلاس تنها با آقای لینو بود!»
— «حتماً میخواست ازش نمره بگیره!»
ات سریع دفترچه را برداشت و با کمی اخم گفت:
— «فکر کنم بهتره برم قبل از اینکه داستانسازی کنن.»
لینو نگاهش کرد و گفت:
— «اگه بخوای، دفعه بعد میتونی بمونی و با هم روی تکلیفت کار کنیم. شایدم اون موقع بهانه برای داستانسازیشون واقعیتر بشه.»
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
— «شما همیشه اینقدر شوخطبعید؟»
— «فقط با بعضیا.»
ات بدون جواب دادن، ولی با یک لبخند ریز، از کلاس بیرون رفت… و خودش هم نفهمید چرا تا حیاط، دلش گرم شده بود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#فن_فیک
#استری_کیدز
#لینو
#لینو_فیکشن
روز بعد، وقت ناهار، حیاط مدرسه پر از صدا و خنده بود. ات گوشهای روی نیمکت نشسته بود و داشت ساندویچش را میخورد، وقتی فهمید دفترچه مشق ادبیاتش نیست.
— «نه نه… الان وقت گم کردنش نبود.»
دستپاچه کیفش را زیر و رو کرد، ولی خبری نبود.
تصمیم گرفت برود کلاس و بگردد. اما وقتی در را باز کرد، دید لینو پشت میزش نشسته… و دفترچهی او روی میز لینو است.
لینو سرش را بالا آورد:
— «دنبال این میگشتی؟»
ات: «آره! از کجا…؟»
— «بعد از زنگ قبلی، روی زمین افتاده بود. نگاه کردم مطمئن بشم مال کیه.»
— «و؟»
— «خط شما رو شناختم.»
ات کمی سرخ شد.
لینو با لبخند آرامش ادامه داد:
— «انصافاً، خیلی خوب مینویسی. حتی توی انشاهایی که موضوعش معمولیه، یه حس خاصی هست.»
ات جا خورد. اولین بار بود لینو چیزی مثبت بهش میگفت.
— «خب… ممنون.»
همان لحظه، صدای چندتا دانشآموز که داشتند از کنار کلاس رد میشدند بلند شد:
— «دیدی؟ ات تو کلاس تنها با آقای لینو بود!»
— «حتماً میخواست ازش نمره بگیره!»
ات سریع دفترچه را برداشت و با کمی اخم گفت:
— «فکر کنم بهتره برم قبل از اینکه داستانسازی کنن.»
لینو نگاهش کرد و گفت:
— «اگه بخوای، دفعه بعد میتونی بمونی و با هم روی تکلیفت کار کنیم. شایدم اون موقع بهانه برای داستانسازیشون واقعیتر بشه.»
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
— «شما همیشه اینقدر شوخطبعید؟»
— «فقط با بعضیا.»
ات بدون جواب دادن، ولی با یک لبخند ریز، از کلاس بیرون رفت… و خودش هم نفهمید چرا تا حیاط، دلش گرم شده بود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#فن_فیک
#استری_کیدز
#لینو
#لینو_فیکشن
- ۹.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط