یاقوت صورتی
پارت ۲
ایچیگو وقتی آمد چشمش به کودک آی افتاد که فقط یکی است، با تعجب پرسید: آی مگه دوقلو نبودن؟ پس چرا الان یدونه ان؟
آی لبخند زد و گفت: پیش پدرشونه اون یکی!
سایتو دیگر چیزی نگفت و فقط سکوت کرد!
آن شب هم شب زیبایی بود که به تلخی تمام شد!
خانه هیکارو...
هیکارو در حالی که روبی را در آغوش گرفته بود فکر میکرد.
او روبی را گرفته بود ولی برنامه ای برای اینکه چطور از یک بچه کوچک مراقبت کند نداشت!
و همانلحظه بود که روبی آرام چشمانش را باز کرد و به پدرش خیره شد!
لحظه ای هیکارو هم با نگاه روبی آرام شد و او را شبیه آی دید!
هفت ماه بعد...
از زبان آکوامارین...
هفت ماه از بدنیا اومدنم میگذره و هفت ماهمه!
من چون تناسخ یافته گورو ام میتونم حرف بزنم و راه برم ولی این مسئله رو مخفی میکنم چون ممکنه بگن من غیر عادی ام.
من وقتی گورو بودم دقیقا روز زایمان آی توسط یه مرد از دره پایین افتادم و مردم!
و بعد دیدم بچه آی شدم!
یجورایی انگار تو بهشت زندگی میکردم.
هر روز آی باهام بازی میکنه و میخوابونتم و منو به کنسرت هاش میبره!
این زندگی فوق العاده است ولی چیزی که اذیتم میکنه فقط یچیزه!
اینکه بچه های آی دوقلو بودن پس چرا الان فقط من تنها اینجام؟
من بعنوان گورو خودم آی رو معاینه کردم و فهمیدم دوقلو حامله است پس چرا الان باید فقط من باشم؟
یعنی چه بلایی سر قل دیگه اومده؟
خانه هیکارو...
از زبان بنده...
در خانه هیکارو پرستار بچه گرفته بود تا مراقب روبی باشد!
و خونه پر از اسباب بازی بود که اصلا بدرد بچه هفت ماهه نمیخوره!
هیکارو روبی رو جایگزین آی کرده بود و میخواست عشقی که به آی نتوانست نشان دهد را به دخترش روبی نشان دهد!
روبی هم چندان بدش نمیامد چون در زندگی قبلی اش بعنوان سارینا هرگز کسی به او محبت نکرده بود!
روبی هم دقیقا مثل آکوامارین عاشق این زندگی اش بود و بی خبر از اینکه مادر و برادر دوقلویش کی هستند زندگی میکرد!
پایان پارت دو!
چطور بود؟
خوب بود؟
نظرتون این تغیر داخل داستان باعث میشه روبی چه شخصیتی پیدا کنه؟
یا خود آکوامارین؟
ایچیگو وقتی آمد چشمش به کودک آی افتاد که فقط یکی است، با تعجب پرسید: آی مگه دوقلو نبودن؟ پس چرا الان یدونه ان؟
آی لبخند زد و گفت: پیش پدرشونه اون یکی!
سایتو دیگر چیزی نگفت و فقط سکوت کرد!
آن شب هم شب زیبایی بود که به تلخی تمام شد!
خانه هیکارو...
هیکارو در حالی که روبی را در آغوش گرفته بود فکر میکرد.
او روبی را گرفته بود ولی برنامه ای برای اینکه چطور از یک بچه کوچک مراقبت کند نداشت!
و همانلحظه بود که روبی آرام چشمانش را باز کرد و به پدرش خیره شد!
لحظه ای هیکارو هم با نگاه روبی آرام شد و او را شبیه آی دید!
هفت ماه بعد...
از زبان آکوامارین...
هفت ماه از بدنیا اومدنم میگذره و هفت ماهمه!
من چون تناسخ یافته گورو ام میتونم حرف بزنم و راه برم ولی این مسئله رو مخفی میکنم چون ممکنه بگن من غیر عادی ام.
من وقتی گورو بودم دقیقا روز زایمان آی توسط یه مرد از دره پایین افتادم و مردم!
و بعد دیدم بچه آی شدم!
یجورایی انگار تو بهشت زندگی میکردم.
هر روز آی باهام بازی میکنه و میخوابونتم و منو به کنسرت هاش میبره!
این زندگی فوق العاده است ولی چیزی که اذیتم میکنه فقط یچیزه!
اینکه بچه های آی دوقلو بودن پس چرا الان فقط من تنها اینجام؟
من بعنوان گورو خودم آی رو معاینه کردم و فهمیدم دوقلو حامله است پس چرا الان باید فقط من باشم؟
یعنی چه بلایی سر قل دیگه اومده؟
خانه هیکارو...
از زبان بنده...
در خانه هیکارو پرستار بچه گرفته بود تا مراقب روبی باشد!
و خونه پر از اسباب بازی بود که اصلا بدرد بچه هفت ماهه نمیخوره!
هیکارو روبی رو جایگزین آی کرده بود و میخواست عشقی که به آی نتوانست نشان دهد را به دخترش روبی نشان دهد!
روبی هم چندان بدش نمیامد چون در زندگی قبلی اش بعنوان سارینا هرگز کسی به او محبت نکرده بود!
روبی هم دقیقا مثل آکوامارین عاشق این زندگی اش بود و بی خبر از اینکه مادر و برادر دوقلویش کی هستند زندگی میکرد!
پایان پارت دو!
چطور بود؟
خوب بود؟
نظرتون این تغیر داخل داستان باعث میشه روبی چه شخصیتی پیدا کنه؟
یا خود آکوامارین؟
- ۳.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط