در نیمه های شب پارت نهم/ عکس ها رو پایین دید دیگهه
انداختنش در انباری قدیمی....
به قدری درد داشت که نمیتوانست بر دو پایش به ایستد یا گامی بردارد.
سرش را بالا آورد چشمش به زخمی قدیمی در کنار ترقوه هایش افتاد
زخمی که هزاران داستان پشتش خلاصه میشد
صورت ادوارد میسوخت گویی خراش چاقو عمیق بوده...
در اتاقی دیگر زاندر به میز کارش تکیه داده بود
و سیگاری روشن کرد....
یک کامی گرفت و بر فکر فرو رفت ...
نگاهی بر قاب عکس بزرگی که از پدرش پشت میز گذاشته بودند انداخت
درب اتاق باز شد
پدرش وارد شد و با طعنه ای به زاندر گفت:
ـ گویی اصلا خجالت نمیکشی؟ تو قرار بود اون بچه رو برام بیاری در عوضش دست به هر کاری میزنی معلوم هست چته تو؟؟
ـ گوش کنید پدر، قضیه به اون شکلی که تصور میکنید نیست من با یک بانویی آشنا شدم تمام تلاشم هم بر حسب این هست که بیارمش و بشه بانو یک امارتم...
بعدم مگه خود شما نوه نمیخواستید؟ که راهتون رو ادامه بده؟
ـ نوه؟ مطمئنی همون بانویی که در موردش صحبت میکنی راضیه اصلا به ما میخوره؟
ـ در جایگاه و شأن خانواده ی ما بله...
ولی اینکه خودش میخواهد یا نه ... ، مگر زن هم میتواند تصمیم بگیرد؟
تمامش مال من است حالا میبینید.
پدرش خندید : حلال زاده به پدرش میره اصلا رسمشم همینه یکبار که مادرت میخواست گامی بزرگ تر از حدش بردارد طوری زدمش که خون از لب و دهنش بچکد و یاد بگیرد اضافه تر از دهنش حرف نزد..
ـ هوم... درست یادمه...
مادر ...
(بغضی گلویش را گرفت)
مادر حتی نمیتونست روی پاهایش وایسه....
ـ اره. حقش هم بود ، بعد از آن موقع هم دیگه لقمه ای بزرگتر از دهانش برنداشت....
زاندر یادش آمد...... مادرش را....
فلش بک زندگی زاندر:
زاندر تقریبا چهار سالش بود..
قرار بود هفته بعد تولد بگیرند...
مادرش حال خوشی نداشت
تازه از خبر آمدن هوو برایش بهم ریخته بود .
هوو ای که یک بچه ی دیگر هم داشت...
زاندر دید که مادرش بلند شده و داد و بیداد راه انداخته که نبایست زنی جز من را وارث و بانوی امارت میکردی دیگران به درک! من و بچه ات چه میشویم؟
پدرش زد
زاندر خشکش زده بود زبانش بند آمده بود
از ترسش دو دستان کوچکش را بر روی گوش هایش گذاشته بود و میلرزید....
زد ، زد ،زد ، زد...........
خون از دماغ مادرش میچکید
پاهای مادرش شکسته شده بود و توان بلند شدن و مقاومت را نداشت
از آن سو
آن هوو یا همان زن بابایش «ژولی»
روی یک صندلی کنار صندلی پدرش نشسته بود و در حالی که چشم برادر ناتنی زاندر را گرفته بود قاه قاه میخندید ....
مادرش از حال رفت
زاندر با آن پای کوچولو اش از پله ها پایین آمد دوید سمت مادرش
مادرش را تکان داد
بر خون ریخته شده بر روی زمین با ترس نگاه میکرد و زار زار اشک میریخت. دستان کوچکش که روی هم یک کف دست بزرگتر ها هم نمیشدند خونی بود...
آن هم خون مادرش
ژولی«زن بابایش» پوزخند زد گفت: زاندر ولش کن اون زن عقب افتاده رو
ببین مامان جدید برات اومدههه
خشم را میشد در آن دست های خونی مشت کرده ی کوچک دید.
خشمی پر از نفرت
مادر زاندر را بردن در اتاق زاندر ، سرم وصل کردند
دکتر رو به پدر زاندر کرد و گفت :
آقای اَندرسون ضربه خیلی شدیدی بهش زدید
حتی مجبور به گچ گرفتن پا هایش شدیم!
ژولی: همان بهتر ایکبیری فکر میکرد میتونه جلوی عشق من و تو رو بگیره
ـ چقدر تو خوبی آخه زننن ، آقای دکتر حقش بوده نیازی هم به فرمان شما نداریم حالا هم هری!
دکتر حال زاندر را که میدید قلبش فشرده میشد.
پدرش به ژولی چشمکی زد و باهم از اتاق بیرون رفتن
حال تنها زاندر مانده بود و مادرش (اِمیلی)
مادرش چشمانش را باز کرد و دستی بر سر زاندر کشید نوازشش کرد
دستان کوچک زاندر را گرفت و بوسید و با صدای ضعیفی گفت : پسرم ، ترسیدی مامان؟ نترس دورت بگردم
مامان اگر من نبودم هیچ وقت ، هیچ وقت با پدرت سمت اردوگاهش نرید... حتی برای یک
لحظه
اردوگاهی که اِمیلی در موردش حرف میزد
مکانی بود که بارها پدرش خواسته بود که زاندر را همراه با خودش ببرد اما امیلی مقاومت میکرد و بار ها کتک خورده بود....
اما هیچ گاه نگذاشته بود پای زاندر به اردوگاه برسد....
امیلی تا آمد سخنی دیگر بگوید....
از حال رفت
گویی ضربه ای که بر سرش زده بودند بسیار محکم بوده و امیلی را از بین خانواده ی اندرسون برد.....
امیلی در گذشت.....
در مراسم خاک سپاری امیلی ژولی حتی یکبار هم از لیموزین پیاده نشد
و پسر سه ساله اش هم داشت با تبلتی که پدرش خریده بود بازی میکرد اصلا تو باغ نبود.
تنها کسی که بر سر مزار اشک میریخت پسرش زاندر بود حتی پدرش هم ثانیه ای واینستاد
یک نفر را کنار زاندر گذاشته بودند و خودشان رفتند رستوران معروف«Courtney Room» سمت میدان شهر ویکتوریا که لبی بر غذا بزنند.
اری کودک را تنها گذاشته بودند.
تنها زاندر در آن قبرستان خشک و قدیمی....
به قدری درد داشت که نمیتوانست بر دو پایش به ایستد یا گامی بردارد.
سرش را بالا آورد چشمش به زخمی قدیمی در کنار ترقوه هایش افتاد
زخمی که هزاران داستان پشتش خلاصه میشد
صورت ادوارد میسوخت گویی خراش چاقو عمیق بوده...
در اتاقی دیگر زاندر به میز کارش تکیه داده بود
و سیگاری روشن کرد....
یک کامی گرفت و بر فکر فرو رفت ...
نگاهی بر قاب عکس بزرگی که از پدرش پشت میز گذاشته بودند انداخت
درب اتاق باز شد
پدرش وارد شد و با طعنه ای به زاندر گفت:
ـ گویی اصلا خجالت نمیکشی؟ تو قرار بود اون بچه رو برام بیاری در عوضش دست به هر کاری میزنی معلوم هست چته تو؟؟
ـ گوش کنید پدر، قضیه به اون شکلی که تصور میکنید نیست من با یک بانویی آشنا شدم تمام تلاشم هم بر حسب این هست که بیارمش و بشه بانو یک امارتم...
بعدم مگه خود شما نوه نمیخواستید؟ که راهتون رو ادامه بده؟
ـ نوه؟ مطمئنی همون بانویی که در موردش صحبت میکنی راضیه اصلا به ما میخوره؟
ـ در جایگاه و شأن خانواده ی ما بله...
ولی اینکه خودش میخواهد یا نه ... ، مگر زن هم میتواند تصمیم بگیرد؟
تمامش مال من است حالا میبینید.
پدرش خندید : حلال زاده به پدرش میره اصلا رسمشم همینه یکبار که مادرت میخواست گامی بزرگ تر از حدش بردارد طوری زدمش که خون از لب و دهنش بچکد و یاد بگیرد اضافه تر از دهنش حرف نزد..
ـ هوم... درست یادمه...
مادر ...
(بغضی گلویش را گرفت)
مادر حتی نمیتونست روی پاهایش وایسه....
ـ اره. حقش هم بود ، بعد از آن موقع هم دیگه لقمه ای بزرگتر از دهانش برنداشت....
زاندر یادش آمد...... مادرش را....
فلش بک زندگی زاندر:
زاندر تقریبا چهار سالش بود..
قرار بود هفته بعد تولد بگیرند...
مادرش حال خوشی نداشت
تازه از خبر آمدن هوو برایش بهم ریخته بود .
هوو ای که یک بچه ی دیگر هم داشت...
زاندر دید که مادرش بلند شده و داد و بیداد راه انداخته که نبایست زنی جز من را وارث و بانوی امارت میکردی دیگران به درک! من و بچه ات چه میشویم؟
پدرش زد
زاندر خشکش زده بود زبانش بند آمده بود
از ترسش دو دستان کوچکش را بر روی گوش هایش گذاشته بود و میلرزید....
زد ، زد ،زد ، زد...........
خون از دماغ مادرش میچکید
پاهای مادرش شکسته شده بود و توان بلند شدن و مقاومت را نداشت
از آن سو
آن هوو یا همان زن بابایش «ژولی»
روی یک صندلی کنار صندلی پدرش نشسته بود و در حالی که چشم برادر ناتنی زاندر را گرفته بود قاه قاه میخندید ....
مادرش از حال رفت
زاندر با آن پای کوچولو اش از پله ها پایین آمد دوید سمت مادرش
مادرش را تکان داد
بر خون ریخته شده بر روی زمین با ترس نگاه میکرد و زار زار اشک میریخت. دستان کوچکش که روی هم یک کف دست بزرگتر ها هم نمیشدند خونی بود...
آن هم خون مادرش
ژولی«زن بابایش» پوزخند زد گفت: زاندر ولش کن اون زن عقب افتاده رو
ببین مامان جدید برات اومدههه
خشم را میشد در آن دست های خونی مشت کرده ی کوچک دید.
خشمی پر از نفرت
مادر زاندر را بردن در اتاق زاندر ، سرم وصل کردند
دکتر رو به پدر زاندر کرد و گفت :
آقای اَندرسون ضربه خیلی شدیدی بهش زدید
حتی مجبور به گچ گرفتن پا هایش شدیم!
ژولی: همان بهتر ایکبیری فکر میکرد میتونه جلوی عشق من و تو رو بگیره
ـ چقدر تو خوبی آخه زننن ، آقای دکتر حقش بوده نیازی هم به فرمان شما نداریم حالا هم هری!
دکتر حال زاندر را که میدید قلبش فشرده میشد.
پدرش به ژولی چشمکی زد و باهم از اتاق بیرون رفتن
حال تنها زاندر مانده بود و مادرش (اِمیلی)
مادرش چشمانش را باز کرد و دستی بر سر زاندر کشید نوازشش کرد
دستان کوچک زاندر را گرفت و بوسید و با صدای ضعیفی گفت : پسرم ، ترسیدی مامان؟ نترس دورت بگردم
مامان اگر من نبودم هیچ وقت ، هیچ وقت با پدرت سمت اردوگاهش نرید... حتی برای یک
لحظه
اردوگاهی که اِمیلی در موردش حرف میزد
مکانی بود که بارها پدرش خواسته بود که زاندر را همراه با خودش ببرد اما امیلی مقاومت میکرد و بار ها کتک خورده بود....
اما هیچ گاه نگذاشته بود پای زاندر به اردوگاه برسد....
امیلی تا آمد سخنی دیگر بگوید....
از حال رفت
گویی ضربه ای که بر سرش زده بودند بسیار محکم بوده و امیلی را از بین خانواده ی اندرسون برد.....
امیلی در گذشت.....
در مراسم خاک سپاری امیلی ژولی حتی یکبار هم از لیموزین پیاده نشد
و پسر سه ساله اش هم داشت با تبلتی که پدرش خریده بود بازی میکرد اصلا تو باغ نبود.
تنها کسی که بر سر مزار اشک میریخت پسرش زاندر بود حتی پدرش هم ثانیه ای واینستاد
یک نفر را کنار زاندر گذاشته بودند و خودشان رفتند رستوران معروف«Courtney Room» سمت میدان شهر ویکتوریا که لبی بر غذا بزنند.
اری کودک را تنها گذاشته بودند.
تنها زاندر در آن قبرستان خشک و قدیمی....
- ۳.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط