would you like to be with me forever?
چندپارتی هان جیسونگ(p4/پارت چهارم_آخر)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
در همون حالت و با چشمای گرد شده از تعجب، زمزمهوار گفتی:" جیسونگ این..."
اما اینبار اجازه نداد حرفت رو کامل کنی و همون جملهای رو گفت، که نه فقط خودت و خودش... بلکه کل اون افرادی که دورتون جمع شده بودن منتظرش بودن:" حاضری تا ابد کنارم باشی؟ کیم ا/ت... با من ازدواج میکنی؟!"
با این حرف جیغ کوتاهی زدی و این جملهش تا چندثانیه توی مغزت اِکو میشد!
همزمان باهاش، صدای ذوق مردم شنیده میشد و از صدای همهمه، کم کم جملهای به گوش میرسید:" قبول کن! قبول کن! قبول کن!..."
راستش صدای قلبت رو، حتی بلندتر از صدای فریاد و ذوق مردم میشنیدی.
دلت میخواست داد بزنی و به همه بگی که چقدر این پسر رو دوست داری.
اما الان همین پسر... جلوت زانو زده بود و با استرس و اشتیاق منتظر جوابی از طرفِ تو بود.
همینطور که نفسنفس میزدی، اولین قدم... دومین قدم... سومین...
به طرف پسر مورد علاقهت قدم برداشتی و مثل خودش، جلوی جسمش زانو زدی...!
دستت رو روی موهاش کشیدی و با ذوق گفتی:" معلومههه... معلومه که قبولهههه!"
و اینطور شد که صدای هیجان و دست زدن مردم بلند شد؛ انگار حتی از شماهم بیشتر براتون خوشحال بودن!
طوری که واضح بود چقدر خیالش راحت شده، از جاش بلند شد و با خندهی بلندی انگشتر رو توی انگشتت جا داد.
و بعد، در یک حرکت تورو به سمت خودش کشید و توی آغوشش رهات کرد...
پایان🌚🎀
//میدونید... از اونجایی که این پسر ارزش خاصی برام داره، حس میکنم توی فیکهایی که ازش مینویسم بیش از حد احساس به خرج میدم🙃🙈//
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
در همون حالت و با چشمای گرد شده از تعجب، زمزمهوار گفتی:" جیسونگ این..."
اما اینبار اجازه نداد حرفت رو کامل کنی و همون جملهای رو گفت، که نه فقط خودت و خودش... بلکه کل اون افرادی که دورتون جمع شده بودن منتظرش بودن:" حاضری تا ابد کنارم باشی؟ کیم ا/ت... با من ازدواج میکنی؟!"
با این حرف جیغ کوتاهی زدی و این جملهش تا چندثانیه توی مغزت اِکو میشد!
همزمان باهاش، صدای ذوق مردم شنیده میشد و از صدای همهمه، کم کم جملهای به گوش میرسید:" قبول کن! قبول کن! قبول کن!..."
راستش صدای قلبت رو، حتی بلندتر از صدای فریاد و ذوق مردم میشنیدی.
دلت میخواست داد بزنی و به همه بگی که چقدر این پسر رو دوست داری.
اما الان همین پسر... جلوت زانو زده بود و با استرس و اشتیاق منتظر جوابی از طرفِ تو بود.
همینطور که نفسنفس میزدی، اولین قدم... دومین قدم... سومین...
به طرف پسر مورد علاقهت قدم برداشتی و مثل خودش، جلوی جسمش زانو زدی...!
دستت رو روی موهاش کشیدی و با ذوق گفتی:" معلومههه... معلومه که قبولهههه!"
و اینطور شد که صدای هیجان و دست زدن مردم بلند شد؛ انگار حتی از شماهم بیشتر براتون خوشحال بودن!
طوری که واضح بود چقدر خیالش راحت شده، از جاش بلند شد و با خندهی بلندی انگشتر رو توی انگشتت جا داد.
و بعد، در یک حرکت تورو به سمت خودش کشید و توی آغوشش رهات کرد...
پایان🌚🎀
//میدونید... از اونجایی که این پسر ارزش خاصی برام داره، حس میکنم توی فیکهایی که ازش مینویسم بیش از حد احساس به خرج میدم🙃🙈//
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۱۷.۸k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط